۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

تقدیم به مرجان هوشیار


آموختن، تنها چیزیه که این روزا دلخوشم میکنه. سالهاست که کودک درونم، فقط زمان یادگیری ِ چیزی کیفم رو کور نمی کنه و ادا اصول در نمی یاره. تازه شروع کردم. دستام و چشمام، هماهنگ نیستن. کودکم، بعضی اوقات بعض می کنه و هی نهیب می زنه که عرضه ی نداری چهارتا خط بکشی. خط کشیدن آرومم می کنه. یعنی نمیذاره فکر کنم. شاید این روزا،بهتره که اصلا فکر نکنم. راستی جلوی زبونم رو هم می گیره. کمتر غر می زنم. باید می رفتم پیش استاد، که ببینم طی یک هفته چیکار کردم. مثل ِ پرستو می مونه. نمی تونم به هیچ پرنده ی دیگه ای تشبیه اش کنم. همش فکر می کنم، می خواد پرواز کنه بره یه جایی و زود برگرده. نمی دونم چیکار داره. مثل ِ اولین باری که دیدمش، عجله داشت. تند تند می خواست، چیزهایی رو که کشیده بودم ببینه. داشتم می جنگیدم که... به هنرمندی معرفی شدم. هرچه اون ساکت بود، من مثل ِ همیشه پر حرف. استاد، معرفیمون کرد. نتونستم جلوی پر گویی هامو بگیرم. شروع کردم با استاد سر یه موضوع جر و بحث کردن. هر بار که چهره شون رو میدیدم یک چیز نظرم رو جلب می کرد. فرای دانسته ها، سکوتی پر معنا و لبخندی بر لب داشت. مدتهاست که با خنده بیگانه ام. چقدر برایم زیبا بود که توی این دنیا هنوز هست کسی که لبخند بر لب داره... نقاش که نیستم بتونم اون لبخند رو بکشم پس اسم این نوشته رو گذاشتم، لبخندی برای تمام زندگی...

ساکت

همه چیز درست همونجوریه که باید باشه. نشانه ها همه درسته. آنقدر درست چیده شده که مجبور نیستی جور دیگه ای ببینی. همه چیز واقعی ِ واقعی کنار هم داره می ره جلو. دلت چیز دیگه ای میخواد، ولی همونجوریه که هست، کاریش هم نمیشه کرد. ساکت و آروم باید حرکت کنی، هر چقدر هم که تلاش کنی، همونجوریه. پس بهتره که آدم زور بیخود نزنه و با واقعیت نجنگه. واقعیت اون چیزیه که هست؛ بماند که من، حقیقت رو بیشتر دوست دارم چون چیزیه که باید باشه. اینجا یه باید ِ چهار حرفی ذات ِ زندگی رو عوض می کنه... باید به زبونم یاد بدم کمتر تکون بخوره، نه بهتره به قلبم بگم کمتر، زبونم رو تحریک کنه... خلاصه اینکه یه سری چیزا رو بعضی ها دارن و بعضی ها ندارن. منظورم اینه که بعضی چیزا، بدست آوردنی نیست...

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

جایی که بوتیمار قدم بر می دارد


...ای پدر ما که در آسمانی. نام تو مقدس باد. ملکوت تو بیاید. اراده تو چنانکه در آسمان است بر زمین نیز کرده شود. نان کفاف ما را امروز...
نام پدر آسمانی نوشته بر شن های ساحل آبی، مرا با خود به دوردست ها برد. سالها پیش غرق در آبی بیکران، شناور در دست خداوند می زیستم؛ من که انسانی زمینی بودم. زمانی که در حضور خداوند معلقی و لذتی بالاتر از مغروق بودن در این حضور را متصور نیستی، انسانیت را به خاطرت می آورند و تو نیز باز به یاد می آوری که انسانی و در عمق ِ زیبای ِ آبی ِ بیکران، بدنبال جایی می گردی که پای بر آن گذاری و چون انسان به پشت گرمی حضور ِ پدر، زندگی کنی. آنگاه است که ساحل را خواهی دید و به یاد شن های گرم و خفته بر آن می افتی و به سویش می روی؛ زیرا که تو انسانی و اینک زمین جایگاه توست. پای بر ساحل می گذاری و می بینی که بین تو آن بیکران حضور، فاصله ی سبزی ایست که نشان از آلودگی آب دارد. اینک تو برای رسیدن به آبی حضور باید از این سبزی بگذری و دیگر تو را و شاید تنها، مرا یارای تحمل این سبزی نیست...
باری میلیون ها سال است که ساحل، پذیرای مغروقین است. این گونه است که من زمانی که در دستان خدایم و نشسته در حضورش، سر خوش می زیم. اما در حضور انسانها، نا آرامم و خدا نیز به کمکم نمی آید. به گمانم، آدمی که بدستان او زاده شد با اینانی که اکنون حضورشان عالم گیر شده، تفاوت های بنیادین داشت. امروز بردن نامش نیز تنها برای ریاست. امروز روز در حضورش و به نام او چه ها که نمی کنیم... راه را بر هر معجزه ای بسته ایم، چون قرن بیست ویک قرن دانسته هاست. هر چیز که به تعقل نشست ماندگار است و هرچیز که از اندیشه ما برون شد، حتی لایق اندیشیدن نیست... خدای را به بالاترین نقطه آسمان فرستاده ام، نکند که من و اینان، دیگر بار به صلیبش کشیم. هرچه دورتر از ما بهتر... نشسته بر ساحل و غوطه ور در اندیشه ی خویش، بدنبال راهی برای حضور بی تالم میان آدمیانم. سالهاست، پشت به شن های داغ چسبانیده و چشم به افق زیبا دوخته ام. در این اندیشه ام که چگونه می شود، انسان را رعایت کرد؟ با کوله بار سنگینی از عیب و نداستن، با لباسی سفید که لااقل ظاهرم را پاک جلوه دهد، بدنبال انسان شدن راه می پیمایم... پاهایم توان راه رفتن ندارند. کمرم زیر بارسنگینم خم شده و انسانم آروزست... بر لب زیباترین سروده را دارم : آی آدمها که ...در ساحل... یکنفر در آب دارد می سپارد جان...


۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

برای حمید - دوستی روی پشت بام همسایه -


آدم بود وقتی اومد تو این شهر. آدم بود ولی خیلی کوچیک. مهم نبود چند سالشه و چقدر چیز می دونه و چقدر و چقدر ... اونموقع آدم بود. یعنی همه می گفتن آدمه. خودش هم از تعریف هایی که راجع به آدما شنیده بود، می تونست قبول کنه که آدمه. اولین باری که حس کرد یه چیز خوشایندی هست رفت طرف اونا و پرسید که اینو بهش چی میگن؟ جوابی نبود. هرچی سوال کرد ، کسی نبود که جواب بده. بلاخره یه روزی یه جایی تو یه پستویی تو یه کتاب، که مال هیچ کس نبود خوند، که بهش می گن لذت. اونروز فهمید که اگه حس خوبی بهت دست می ده داری لذت می بری. یادش اومد چرا دنبال این سوال رفته. دندوناشو بهم چسبونده بود و از بین اونا نفس کشیده بود. تموم فضای دهنش یخ کرده بود و این خنکی باعث شده بود... از اون روز تو شهر می گشت و به همه می گفت که اگه اینجوری نفس بکشید خیلی لذت بخشه ولی هیچ وقت کسی صداشو نشنید یا اگه شنید هیچ جوابی نیومد. واسه همین اونم دیگه با کسی حرفی نزد و هیچی نگفت و هیچی نپرسید... یه روز رو کمرش یه چیزه سفت حس کرد. هر کاری کرد از شرش خلاص شه نشد. خیلی تقلا کرد. خودشو به زمین می کشید که این مزاحمو از خودش دور کنه، اما نشد. خواست بره بپرسه که به این احساس ناخوشایند چی می گن، ولی پشیمون شد و رفت تو اون پستو سراغ اون کتاب. فهمید بهش می گن درد. هر چی بیشتر از اومدنش به این شهر می گذشت اون تیکه مزاحم رو کمرش بزرگ و بزرگتر می شد. خیلی گذشته بود. انقدر گذشته بود که دیگرون ، اونو بعنوان یه شهروند قدیمی به حساب بیارن. تو این سالها خیلی تلاش کرده بود اون تیکه مزاحمو از رو کمرش ور داره اما هیچوقت... حالا سالها بود که اون تیکه انقدر بزرگ شده بود که کمرش رو خم کرده بود و باعث شده بود مثل روزای اول که به این شهر اومده بود چهار دست و پا راه بره. تیکه سنگی روز بروز داشت بزرگ و بزرگ تر می شد و انگار تمام وجودش داشت به سنگ تبدیل می شد. تا یه روز،به دوربرش که نگاه می کرد یه نفرو دید که مثل دیگران بی صدا و بی حرکت نبود. اومد به سمتش و اونو با خودش به یه پستو کشوند و براش تعریف کرد که اینجا آدما سنگی نیستند. اینجا از سنگ ها خبری نیست. اینجا آدما زندن. حرف می زنن. همدیگرو دوست دارن. از درد کشیدن هم لذت نمی برن.اینجا کسی از سنگ شدن کس دیگه خوشحال نمی شه. اینجا آدما با هم مخالفند ولی دشمن هم نیستند. از اون موقع تا حالا مثل یه مجسمه سنگی نشسته تو اون پستو و دیگرون رو نگاه می کنه. خودش می دونه که دیگه خیلی از قسمت های بدنش سنگی شده. تنها چیزی که دلخوشش می کنه اینه که، مواظب باشه اینجا آدما سنگی نشن. فقط صداش هنوز سنگی نشده و می تونه خاطرات شهر سنگی و بخونه و به بقیه بگه که از کجا و اومده و ... آخه تو شهر سنگی هم اول آدما زنده بودن و ...


۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

هیچ کس


می خوام بخوابم، بدون هیچ دغدغه ای. می خوام وقتی سرم رو می ذارم رو بالش ، هیچ فکر وخیالی باهم نباشه. می خوام با خودم تنها بخوابم. می خوام خواب نبینم. خواب دیدن هم یه جورایی خوابم رو خراب می کنه. صبح که پا میشم یه دنیا کوفتگی خواب دیشب رو بهمراه دارم. می خوام بعد از دنیای شلوغ واقعی، تو دنیای مجازی راحت باشم. دزد ها و تبهکارها و بدهکارها و ... هم تو بیداری گرفتارن، وقتی که میخوابن، دیگه این صفت ها باهاشون نیست... من هم دلم میخواد بدون هیچ عنوانی مثل برادر، پسر، شوهر، پدر، دوست و ... خوابم ببره. دنیای واقعی مال اونایی که خیلی دوستش دارن، من دلم میخواد بخوابم...

برش کوتاه

بعد از مدتها، یعنی بعد از یه پانزده روزی یه سری به خودم زدم ببینم چه خبره. سر وصدام از تو اتاق می یومد. لای در مثل همیشه باز بود. یواشکی بدون اینکه متوجه بشم تو اتاق نگاه کردم ، دیدم پشت کامپیوتر نشستم و دارم موسیقی کپی می کنم. دقت کردم ببینم چی گوش می دم. مثل همیشه فلامنکو. چند کلیپ تصویری از سان لوکار. چند ثانیه بیشتر از شروع موزیک نگذشته بود. صورتم داغ شد. کلیپ قطع شد. یه سی دی از تو قاب در اومد. نمیتونستم اسم شو بخونم. روش آفتاب می خورد. حافظه ام کمک کرد. دیشب از فرید گرفته بودم. آخرین آلبوم ویسنته آمیگو. پنج سال هیچ کاری نکرده و این آلبوم و داده بیرون. اونا چیکار می کنن ما اینجا چه دسته گلهایی به آب می دیم... این دیونه عجب رویی داره . میشینه با موسیقی ور میره... خوب دقت کردم. هنوز با شنیدن موسیقی گریه می کنم. هنوز با دیدن فیلم، قلبم تند تند می زنه و نفسم به شماره می افته. هنوز وقتی بهم اطلاع می دن که حبیب مفتاح بوشهری از ایران برای همیشه رفت؛ همینطور محسن نامجو، گلوم چنان می گیره که... انگار هنوز زنده ام... هنوز زنده... هنوز...

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

برای تو...



سلول به سلول او را طلب می کنی، بی هیچ دروغی او را ، فقط او و نه کس دیگر. انگار جز او کسی نیست. تمام عالم باشند، باز نمی شود؛ او را می خواهی... به او نزدیک... او می آید وکنار توست و با تو... حال می خواهی که برود و تو باشی بی همراه . تو او را طلبیده ای، نمی رود! گریزان می شوی از هم او... از او دور... در تنهایی خودت غرق می شوی و کسی را می خوانی. شاید او و شاید دیگری را ، بی هیچ دروغی... از او دور و به دیگری نزدیک... دیگری نیز زمانش به اتمام می رسد بسته به همراهیش و نه عنوانی که به او داده اند... از دیگری دور... باز می خوانی اش؛ دیگری نیز می خواندش بی هیچ دروغی، او به دیگری نزدیک... تو اینک تنهایی چون او را می خوانی، او از تو دور... به خواندن ادامه می دهی؛ به سوی تو می آید بی هیچ دروغی، به تو نزدیک و از دیگری دور... با تو خواهد بود و تو به اتمام می رسی، از تو دور... او نیز چون تو می خواند و یا تو خواهی آمد و یا دیگری، شاید از تو دور و به دیگری نزدیک... و تو نیز چنین می کنی بی هیچ دروغی. دیگری نیز تو را می خواند، شاید از او دور و به دیگری نزدیک... شاید تو به او نزدیک و او به دیگری نزدیک... شاید او به تو نزدیک و تو به دیگری نزدیک... شاید تو از او دور و او به تو نزدیک... شاید شاید شاید او به تو نزدیک و تو به او نزدیک ... همه اش همین است و چیز دیگری نیست... تنها و تنها خواندن است... زمانی دور ... زمانی نزدیک...

همراه با پرواز پروانه



زندگی؛ زندگی به هیچ روی اسرار آمیز نیست. زندگی بر برگ برگ درختان و بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته است. به هرچه بر می خوری زندگی است، با تمام زیبائیش. در هر کاری که انجام می دهی، بی همتایی خویش ار به نمایش بگذار. فردیت خویش را عرضه کن. بگذار هستی به تو افتخار کند. آنگاه زندگی، همچون وبالی بر گردن احساس نخواهد شد، بلکه به عطری دل انگیز بدل خواهد گردید.


عشق؛ . عشق هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگران است. عشق هدیه ای بدون قید و شرط است. عشق معامله نیست. اگر بیشتر بورزی بیشتری و اگر کمتر عشق بورزی،کمتری. تو همیشه در تناسب با عشقت هستی. تناسب عشقت تناسب بودن توست.


مرگ؛ مرگ تنها برای آن عده ای زیباست که زندگی خود را زیبا سپری کرده اند. آنان که از زیستن نهراسیدند. آنان که به قدر کافی شهامت زندگی کردن داشته اند. آنان که عشق ورزیدند، آنان که به رقص در آمدند و آنان که جشن گرفتند.


خدا؛ خوش باش، لذایذ را دریاب. خداوند شی نیست. موضع است. موضع جشن و سرور. غصه را دور بریز. او به تو خیلی نزدیک است. به پایکوبی برخیز. این چهره ماتم زده را کنار بگذار. غمگین بودن توهین به مقدسات است، چرا که او بسیار نزدیک است.


تو؛ درختان عاشق زمین اند و زمین عاشق درختان. پرندگان عاشق درختان اند و درختان عاشق پرندگان. زمین عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمین. سراسر هستی در اقیانوس عظیم عشق به سر می برد. تو نیز عشق بورز تا در این اقیانوس شنا کنی. کل کائنات یک شوخی است، یک لطیفه است، یک بازی است. روزی که این را فهمیدی به خنده می افتی و این خنده به سراسرِ پهنه یِ کائنات گسترش خواهد یافت.

اوشو...

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

خاطرات

سالهاست که کودکی را پشت سر گذاشته ام. نوجوانی را نیز . با خاطرات رابطه ی خوبی ندارم ؛ بدلیل خودخواهی مفرطی که در وجودم دارم، عزیزانم را نزدیک و در دست رس می خواهم که حداقل بشود دیدشان. اصولا خاطره خوب و بد مدتهاست که جایشان برای من عوض شده. خاطره خوب باعث دلتنگی و تاسف و یاد آوری زوال این جهان می شه و برعکس خاطره بد باعث خنده... وقتی یادم می آید که تو جنگلی بی صدا غرق در رنگ های پاییزی کنار عزیزی... دلم سخت می گیره و وقتی یاد شکستن دست وپا و مشت و لگد پرانی، فقط به خنده می افتم... دوران نوجوانی را جوری پشت سر گذاشتم که فکر می کنم ، بدلیل سعی در عاشقانه زیستن تمام لحظاتش بیشترش تبدیل به خاطره بد شده و یاد آوریش من رو غمگین می کنه.پس سعی کردم هنگام آموختن چیزی به کسی گوشزد این موضوع را نیزانجام دهم که رسیدن و بدست آوردن و از دست دادن، زمانی به صورت خاطرات خوب و بد یقه انسان رو می گیره... تا اینکه خودم رو پشت دروبین دیدم و در حال گرفتن عکس از دخترم... همون رفتار عموی بزرگش (صوفی) و خودم وعموی کوچکترش... همان کتابخونه... همان اطرافیان... و احتمالا همان خاطرات بد و خوب... بهتره که ساکت باشم... آموختن و گوشزد رفتار انسانی...


به سراغ من اگر می آیید

نمی دانم چرا؟ اما از سهراب غیر از چند اثر دیگر چیزی نمی فهمم. اولین باری که به قولی فهمیدم که کی هستم، زمان زیادی از زندگیم گذشته بود. براستی که بیست وچهار سالگی برای فهمیدن و درک زندگی به مفهوم الان خیلی دیر بود اما... بهر حال دوستی برای نجات من از جهالت هشت کتاب سهراب رو بهم هدیه داد. هرچه دنبال شعر گشتم چیزی ندیدم. داستانی هم در کار نبود. از قافیه و ردیف هم که خدارو شکر خبری نبود. آدم کوچولوی درونم یواش یواش داشت بغض می کرد و گریه رو سر می داد که بتونه مثل همیشه یه جوری تحم بار این دنیا رو تحمل کنه... که برخوردم به این قطعه که، بسراغ من اگر می آیید ، نرم وآهسته... کمی آروم گرفتم و بعد مسافر و یواش یواش یکی دو تا شعر دیگه و تصمیم گرفتم که دنیامو عوض کنم. همه چیز رو عوض کنم. شخصیتم رو. افکارم رو . همه چیزو همه چیز رو. تا امروز تمام سعی مو کردم اما... هنوز خودم بهتر از هر کسی می دونم که چقدر عوض شدم و چه جور آدمی هستم. جای من نزدیک آدم ها نیست... همیشه یا اونا من رو آزار دادن یا برعکس من اونا رو... هستند آدمهای اصول گرای دوست داشتنی که واقعا من بهشون احترام می ذارم و دوست شون دارم... اما نزدیک که می شم، قالب ها و تحمیل تفکرات، گوشزد هایی که بدون درخواست تو به تو می شه و زیر سوال رفتن... تنها به دلیل نزدیک شدن به کسی و تغییر کردن به خاطر کسی، همیشه باعث می شه به عقب برگردم و نزدیک نشم تا پاسخگوی چیزی که به نظر می رسم نباشم... نمی توانم اینگونه به نظر نرسم. خیلی تلاش کردم که دلی را نشکنم. کم سن و سال تر که بودم کسی دلم رو می شکست چیزی نمی گفتم و خلاصه زمانی تحمل شکستن را داشتم و اما...تمام آدمها خوب هستند و می توانند بی آزار باشند وقتی با دیگران در ارتباط نیستند. زمانی که باید ارتباط برقرار کنند باید به مهارت های اجتماعی خاص دست بیابند. پس اگر قرار باشد من نیز به این مهارت ها مسلح شوم، این چند سال باقی مانده را نیز مثل چند سال سپری کرده، باید تلف کنم... به سراغ من کسی، نرم و آهسته نیامد و من نیز درتوانم نیست که نرم و آهسته به سراغ او روم... پس برای چینی هر دوی ما بهتر است که سراغی از هم نگیریم...

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

اشک مجالم نداد

برای حضور در ارگ فروریخته ی بم به منظور باز سازی مسیر کوتاهی رو برای بازدید کنندگان در نظر گرفتن. من بدلیلی اجازه رفتن به تمام مناطق ارگ قدیم رو داشتم. حتی بالا ترین نقطه ارگ یا همون شاه نشین. همینطور که به سمت بالای ارگ می رفتم، نظرم به بازسازی ارگ جلب شدداربست های هدیه ژاپنی ها و پله هایی که مشخصا کار اونا بود و ... مسیر رو ادامه می دادم و سعی می کردم ارگ رو ببینم . اولین بار بود پا تو ارگ می ذاشتم... حواسم به تکنولوژی و ابزار آلات بازسازی مشغول شده بود... خیلی دنبال ارگ گشتم. دوباره جستجو کردم... چند برج نیمه ریخته در حال بازسازی و دیوار های تازه با گل روکش شده... همش باز سازی... قسمت های کد گذرای شده ، توسط یونسکو... دیگه خورشید داشت غروب می کرد و من باید برای سقوط نکردن تو چاه های عمیق زودتر برگردم. قدم زدن دوباره شروع شد ولی اینبار همراهانی داشتم که مجال دیدن از دریچه ی رو نمی دادند تا منجر به خلق تصویری بشه که اینجا نمایش بدم... اشک هایم انگار با دلم به من نهیب می زدند که باید به باورت احترام بگذاری... کاش این باورم نبود... ارگ مرده بود... مرده... و اشکم مجال نداد تا از جنازه اش که سهم لاشخور ها شده تصویری بردارم...

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

خداحافظی

دارم جمع و جور می کنم. ذهنم و نه، باروبندیلمو. اینجوریه دیگه... یعنی همینه که هست... تازه داشتم به این مدل زندگی خو می کردم... اما بنا به دلایل اقتصادی که خدارو شکر از بچه گی با اون دست و پنجه نرم می کنم، مجبور به ترک دیار هستم و برای بازسازی آخرین نقاط شهر زلزله زده بم ، عازم استان کرمان. خوبیش اینه که شما از دست نوشته های بی سر و ته من راحت می شین و لازم نیست برای دلجویی از نویسنده ش، به این بلاگ سر بزنید و کامنتی بذارید. طبق بازدیدی که که ماه گذشته داشتم ،محل استقرار ما در بم ، روستایی ایست به نام پشت رودکه دقیقا روبروی خرابه های عظیم ترین بنای گلی دنیاست و هر روز که برای کار به خود شهر می رم ، پنج دقیقه ای رو از جلوی ارگ فروریخته ی بم رد می شم و ... کتاب هامو می برم و هرچی فیلم و کنسرت و موزیک تو کمدم هست. چون مجبور به گرفتن مرخصی تحصیلی شدم ، از کتابخونه دانشگاه هم دور افتادم و خوندن تاریخ تحولات اجتماعی ، متوقف می شه ولی تحقیقات پیرامون مارکس و مدرنیسم و ... ادامه داره فقط خوشبختانه خط تلفنی در کار نیست که اسباب زحمت دوستان را فراهم کنم... تازه تازه داشتم عادت می کردم که هر شب سری به هم کیشانی که طی این سی و چند سال جاشون تو این زندگی خالی بود ، بزنم و فارق از هر مقدمه و مترجم و ناشر وسانسور ، مطالب بی پرده ای رو بخونم . هر شب به ترتیب وبلاگ ها رو باز و با تک تک نویسنده هایی که غیر از پنج نفر بقیه رو حتی یک بار هم ندیدم ، ملاقات بی پرده ای می کردم. باید اعتراف کنم دوره ی بسیار لذت بخشی بود. البته مدتی بود که چشمه داستان های کوتاه منم خشکیده بود. البته روحمم، تازه گی شو از دست داده بود... ولی خسته گی های ناشی از این جبر محیط به زندگی رو، با چرخی تو وبلاگ ها زدن، از تن در می کردم و خودمم رو هم کمی خالی... چرا اینگونه باید به جایی رفت که او می خواهد ، برام زور داره... اینکه چرا اونجوریه که اون می خواد... فقط چون ما تو یه طبقه خاص دنیا اومدیم... چقدر دلم می خواست ، سرگذشت خانه ی اموات هنوز تو کتابخونم بود... روحم انگار سالهاست که مرده... دوستانی که منو می شناسن می دونن که بچه ننه نیستم که از کار سخت بترسم و یا دوری... اینجوری نیست... جنگ من سالهاست که با این جبر مسخره ادامه داره. چرا ما نباید تصمیم بگیریم که کجا و چطور... تا کی برامون تصمیم بگیرند که اگه جزئی از ما نباشی محکومی به رفتن به ناکجا آباد برای به دست آوردن... آه ... با تو قصه ها توانست کرد، غم نان اگر می گذاشت... حالا منو هر روز منظره ای از ارگ بم ... فعلا خداحافظ...




۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

دو روز با یک محکوم

به سمت کویر که راه می افتم یه احساس خلاء سراسر وجودم رو می گیره. دوست دارم بشینم و تمام مدت مسیر به بیابون نگاه کنم و هیچی نگم . ولی من محکوم به خنداندنم!!!؟ من باید بخندم تا زندگی روی خوشش رو به اطرافیانم نشون بده. هرز چندگاهی مجبورم چیزی بگم و خونواده ای رو که داریم با خودمون می بریم ، بخندونم که یه وقت فکر نکن که مزاحم هستن و ... تو حال وهوای کویر انتخاب نکته ای که باعث خنده بشه ذهنم رو مشغول کرده. استفاده از هزل برای خندوندن دیگران راحت تره ولی اگه بخوای از طنز استفاده کنی انرژی می بره ، گو اینکه در بداهه چرت و پرت گویی، ید طولایی دارم ؛ آخه یادتون نره من یه محکوم به خندوندن هستم. با این حال داریم به مقصد نزدیک می شیم. هرچه نزدیک تر حال و هوای دوستامون که اولین باره دارن میان اونجا ، دیدنی تره. با لذتی خاص می پرسن : کاملا دهات محسوب می شه نه؟ منِ شماره 1جواب می دم :آره. اما منِ شماره 2 جواب می ده: ایکاش کاملا دهات محسوب می شد. می پرسن: اصلا از شهریت و شلوغ پلوغی خبری نیست؟ من شماره 1جواب می دم: نه دیگه اینجا آدم تو خلسه ی مطلقه. من شماره 2 به خودم می گه: صداقتت کجاست پسر؟ تو اینجا تو خلسه ی کاملی یا دلت می خواست باشی؟ منِ 2 : چیکار کنم خوب؟ می گی بشینم برای این بیچاره یه مشت درد دل کنم که بله اینجا هم همه چیز مثل بقیه جاهاست، چون آدمها همه چیز رو به گند کشیدن. اینجا یه مکان بسیار زیباست که آدمی مثه همسر من توش دنیا اومده ولی خدا وانسان دست به دستِ هم دادن تا مثل بقیه جاهای زیبای دنیا خرابش کنن. اینجا هم من باید به همه جواب پس بدم که چرا و چرا . بگم اینا رو برای این بیچاره ها؟ من 1: بابا تو کاملا روانی هستی؟ پس چرا وقتی که ازت می پرسن اهل سفر هستی می گی آره! من ِ 2 : خوب منم مثل بقیه آدما سفر رو دوست دارم. منم دلم می خواد برم جایی غیر از جای همیشگی؟ من ِ1: بری جایی که آدم نباشه و تو مثل موش بری یه گوشه کز کنی و بازم عینه این احمقا زل بزنی به در ودیوار و به تاریخ و کوفت و زهر مار فکر کنی ... اصلا حیف اینجا که یه احمقی مثل تو بیاد توش... منِ 2: راست می گی اینجا جای مهسا خالیه که تو این دشت ها مثل پروانه بال بزنه... جای پیام و شهرام خالیه که از این همه زیبایی عکس بگیرن و ... جای نقاشی مثل همسایه مون مرسده خالی که بشینه خط و خطی کنه از معماری چند صد ساله، تابلویی بسازه به سبکِ خودش که مطمئنم رئال از توش در نمی یاد. جای پروانه خانم خالیه که ببینه این معماری با معماریِ یزد چقدر فرق داره و پلی رو ببینه که آلمانیها تو جنگ جهانی دوم چند قدم بالاتر از خونه ی بانو اینا ( همسرم) رو رودخونه زدن؛ آخه اتصالات این پل تو اون سالها با پرچ زده شده!!! قابل توجه مهندسین... خلاصه اینکه اینجا جای غزال و بانو و تو یک کلام آدماست که با طبیعت عجینن نه من که یه محکوم به خندوندنم. منِ1 : برو گم شو بابا حیف نون، پاشو برو تو این طبیعت چرخ بزن و نشین اینجا. دیونه جا از این قشنگ تر که نیست. بیابون و نگاه کن. دورنما رو ببین. گندم هارو و دشت پر از ذرت رو و کشاورزها رو. آخه تو چه مرگته؟ چی تو اون مغر پوکت می گذره؟ منِ 2: چی فکر می کنی ، راست راستی فکر می کنی هیچکدوم رو نمی بینم؟ تو فکر می کنی من از زیبایی چیزی سرم نمیشه؟ من زردی گندم ها تو این دشت خیرم نمی کنه؟ آبی که تو این جوب ها رونه مجذوبم نمیکنه؟ بازی سایه های این درختها وسط این دشت کدوم انسانی رو به یادِ... منِ1: ای وای تو رو خدا یه بارم که شده، خفه شو و موعظه نکن و وسط همین صحرا تو خودت هم که شده سکوت کن و قدم بزن ، فقط قدم بزن. فقط قدم بزن... این محکوم به خندوندن رو دیگه کی به این یاد یاد داده؟

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

خودِ خودم

مدتهاست که نفسم خوب از تو سینم در نمی یاد. انگار شش هام با هم بالا و پایین نمی شن. چالاکی مو از دست دادم. چقدر زود خوابم می گیره. من که هر شب تا نیمی از شب گذشته بیدار بودم. من که خواب برام بی معنی بود... موسیقی که می شنیدم بال در می آوردم، اما انگار دیگه چیزی نمی شنوم رو هارد کامپیوتر یه دنیا موسیقی دارم، هر چی مرورشون می کنم، الان وقت هیچکدومشون نیست... یه جورایی همه چیز تکراری شده... نگاهم اصلا با زیبایی تلاقی نمی کنه. اگه اشتباه نکنم، با زشتی هم همینطور... این همه فیلم تو کمد تلنبار شده، فیلم هایی که آرزوی دیدنشون رو داشتم، دستم به سمت هیچکدوم دراز نمیشه... انگار جنازم رو، روزها عمودی و شب ها افقی، تو این زندگی بزور یکی حمل می کنه. یه زمانی هر سازی که دستم می رسید، یه سالی مشغولم می کرد. امروز برام ساکسیفون آوردن، فقط ده دقیقه... انگار سالهاست نیستم. فکر کنم، میون شب و روز گم شدم. کتابخونه هم همینطور. دو سه روز پیش بود، دلم برای هفت هشت سال پیش تنگ شد. گرگ بیابانِ هرمان هسه رو که خونده بودم، به خودم می گفتم که هرمان هسه با روندی بسیار کند یه دیدگاه روانشناسی رو مطرح می کنه. تعریف یه آدم دو شخصیتی که اینقدر، آسمون ریسمون نداره. با این حال اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. دوباره برای خوندنش نیم خیز شدم، هنوز هم آثار هدایت تو کتابخونه خود نمایی می کنند... فیلم کافکا رو هم دارم... شاید سرعتم خیلی زیاد بوده... سبکی بی معنایی دارم... هیچ چیز معنی نداره...احساس عجیب غریبی بهم دست داده... دلم می خواد کف استخر باشم و یه دنیا آب روم تلنبار بشه... بیش از حد سبک شدم... یاد فیلم the wall پینک فلوید افتادم ، اونجا که سراسر وجود بازیگرش رو، کرم گرفته بود... دلم می خواست رو دیوار اتاقم یه نقاشی از دریای بیکران باشه، آبیِ آبی... راستی ببینم دریا آدم رو پاک می کنه؟ وقتی میون این همه... فکرم رو نمی تونم جمع و جور کنم...فقطیه چیز می خوام، هر چه از ساحل دورتر بهتر... دورتر بهتر... دورتر... بهتر ... دورتر... بهتر...

۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

نسل ما

از روز پنج شبنه 24 مرداد ماه طی سه روز، فرهنگسرای ارسباران برگزار کننده یک کنسرت جَز بود. شب دوم این اجرا رو دیدم. زخمی کهنه باز و این نوشته متولد شد... نوازنده ی گیتار، ماهان میر عرب رو تو آنسامبل ِ پیتر سلیمانی پور دیده بودم. جوانی متولد 1362 انصافا هم جَز رو خوب شنیده و فهمیده و نوازنده خوبی هم هست. همینطور دارمر و بیس زن گروه رو هم قبلا می شناختم. فقط این بار حمزه یگانه، عضو جدید گروه آبرنگ بود که بسیار زیبا پیانو می زد... جدای تکنیک نوازندگی که هر چهار نفر شاید بشه گفت بهترین ها تو ایران هستند، از لحاظ آهنگ سازی قطعات خیلی چنگی بدل نمی زد و شاید بشه گفت غیر از دو سه قطعه، بقیه قطعات حرفی برای گفتن نداشتند ولیکن وقتی تو سالن روی صندلی نشسته بودم یادم به چند ماه پیش افتاد که بین دانشجو ها و برو بچه های کتاب خون، قشر روشنفکر، هر جا که پا می ذاشتم حرف محسن نامجو وموسیقی تلفیقی بلوز و سنتی بود. دیگه فضای سالن رنگ و بویی برام نداشت. خاطرم پر شده بود از محسن نامجو و ترنج و جبر جغرافیایی و ... ناخودآگاه به چهره های نوازنده ها روی سن که نگاه می کردم، جوانی، و از نسلی دیگر بودن کاملا مشهود بود. مشخص بود که تو فضای متفاوت از ما که با محسن نامجو همسن و سالیم، بالیده اند. محسن نامجو سه دهه از عمرش رو تو جنگ و درد و فریاد سپری کرده؛ این باعث خلق چنان آثاری شد که شاید صد سال زودتر از زمانی که می بایست، منتشر شد. تبش هم چه زود فروکش کرد. آه از این صرافان گوهر ناشناس... افسوس و صد افسوس که عصبیت همیشه باعث رشد آدمی نیست و هرز گاهی چنان شتابی به آهنگ زندگی انسان می دهد که تبعاتش محروم شدن نسلی از آثاری است که فریاد فروخورده هزاران بی زبانِ ... با اینحال شتاب زده گی این چنین باعث این شد که همانقدر که زود در محافل جا باز کرد، با همان سرعت نیز فراموش شد. اما دوستانی که دیشب روی سن مشغول نوازندگی بودند، فرای درد زمانه، در لذتی غرق بودند که ...

اصلا کی گفته همه چیز باید رنگ و بوی سیاسی و اجتماعی داشته باشد؟ شاید واقعا ما نسل پیشی ها، زودتر گورمون ور گم کنیم، برای همه و خودمون بهتر باشه. خوشی رو به یکسری جوون که اومدن تو سالن اصلا به موسیقی کاری ندارن ودارن از این زندگی لذت می برن، نمی تونیم ببینیم. اصلا ما چه می فهمیم جز چیه؟ ما چه می فهیم موسیقی خوب چیه و موسیقی بد چیه؟ اصلا کی گفته ما بلند شیم این همه راه تا ارسباران بریم و پول بلیط نداشته باشیم و مسئول سالن برای اینکه طبقه بالا دوست ما گالری عکس داره ما رو راه بده تو و بعدش ما بشینیم راجع به یه سری جوون چرت و پرت بگیم و ...