۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

کارگاه داستان / قسمت سوم :

داستان: شروع - میانه - پایان

تعریف فاستر: داستان نقل وقایع است به ترتیب توالی زمانی

تعریف چخوف: نویسنده باید ساده بنویسد. درباره اینکه سیمونویچ چطور با ماریا ازدواج میکند، همین.

داستان کوتاه:

- در داستان کوتاه واقعه مرکزی مثل خورشید است که حوادث دیگر مثل سیاره هایی به دور آن بگردند و وابسته و همبسته آن باشند و در کل یک منظومه را تشکیل بدهند.

- داستان کوتاه روایت بالنسبه کوتاه خلاقانه ایست که نوعا سر و کارش با گروهی محدود از شخصیت هاست که در عمل منفردی شرکت دارند و غالبا با مدد گرفتن از وحدت تاثیر بیشتر بر آفرینش حالات تمرکز می یابد تا بازگویی داستان.

- داستان کوتاه نوشته منثور کوتاه خلاقانه ایست که هدف آن به هم پیوستن و هماهنگ کردن شخصیت پردازی، مضمون (تم) و تاثیربخشی است.

- در داستان کوتاه توجه به یک شخصیت معین است و کلیه وقایع از زاویه دید Point of View همان شخصیت دیده و بررسی میشود.

- داستان کوتاه تمرکز دادن شخصیتی است در یک حادثه مهم ضمنی. در آن کمتر شخصیت گسترش می یابد و نویسنده بیشتر شخصیت را در موقعیتی خاص نشان میدهد.

- داستان کوتاه روایتی است کوتاهتر از رمان کوتاه و بیشتر محدود به موقعیت ها و شخصیت ها و معمولا به تاثیری واحد.

- داستان کوتاه اثریست کوتاه که در آن نویسنده به یاری یک طرح منظم، شخصیتی اصلی را در یک واقعه اصلی نشان میدهد و این اثر در کل تاثیر واحدی را القا میکند.

- داستان کوتاه نباید از ده هزار کلمه بیشتر باشد. از ده هزار کلمه بیشتر را رمان کوتاه یا نوولت Short Novel مینامند و از پنجاه هزار کلمه بالاتر را رمان . در داستان کوتاه، نویسنده تاثیر واحدی را جست و جو میکند و القای آن را به خواننده مد نظر دارد مانند داستان داش آکل.

در داستان کوتاه، شخصیتی (کاراکتر) با شخصیت های دیگر(گیله مرد) یا شخصیتی با خودش (زنده به گور) یا شخصیتی با فکر و اندیشه ای (داش آکل) درگیر است، یا جهان بینی و بینشی با جهان بینی و بینشی دیگر (شب های ورامین) تلاقی میکند. در رمان شخصیت یا شخصیت های داستان با تمامیت زندگی مثل اغلب رمان های کلاسیک (دیوید کاپرفیلد) یا دوره ای از زندگی رو در روست(چشم هایش-همسایه ها) و به همین دلیل شخصیت های رمان در آخر، آن نیستند که در ابتدا بوده اند و به کلی تحول و دگرگونی پذیرفته اند. مانند شخصیت خاله در شروع رمان همسایه ها با شخصیت او در انتهای کتاب.

در داستان کوتاه شخصیت احتیاج ندارد که پیر شود و یا با زمان پیش برود. ممکن است که اصلا داستان کوتاه، شخصیتی نداشته باشد.رمان نویس شخصیت یا شخصیت هایی را انتخاب میکند.

رمان نویس شخصیت هایی را انتخاب میکند و آنها را در موقعیتی از اجتماع قرار میدهد، بعد در نتیجه ی درگیری این شخصیت ها با هم و بر اثر برخورد و اصطکاک آنها با افراد آن اجتماع، وقایع، رمان به وجود می آید. مثلا با کشانده شدن خاله به کلانتری و از آنجا پیغام یک بازداشتی سیاسی را بیرون بردن، زندگی شخصیت رمان دگرگون میشود و رمان در خط های تازه ای می افتد.

اما برای نویسنده داستان کوتاه، چنین ضرورتی وجود ندارد. در قالب داستان کوتاه هرگز زندگی شخصیتی تجسم پیدا نمیکند. به عبارت دیگر، در رمان گسترش و تکوین شخصیت ها و گسترش طرح و نقشه داستانی و فضا و رنگ و اتمسفر داستان و یا هر سه ی اینها گسترش و تکوین می یابد ولی در داستان کوتاه، فرصتی برای این گسترش ها نیست.

در داستان کوتاه، شخصیت قبلا تکوین یافته و قوام گرفته است و پیش چشم خواننده ی منتظر، در گیر ودار کاری است که آن کار محتملا به اوج و لحظه حساس و بحرانی خود رسیده یا در جریان کاری است که قبلا وقوع یافته اما به نتیجه نهایی خود نرسیده است.

-در یک داستان کوتاه ناب، لحظات به هیچوجه بی ثمر و عاطل نمی مانند زیرا که ساقط شدن زمان، قبلا اتفاق افتاده است و در حینی که داستان جریان دارد زمان متحرک است و آفریننده، لحظات ، موجب وقایع و موجب تکوین پیکره و ساختمان داستان است.

هر رمان باید ضرورتا از ابتدای کودکی، زندگی شخصیت یا شخصیت های خود را بازسازی کند، حال آنکه داستان کوتاه، مثل دریچه یا دریچه هایی که به روی زندگی شخصیت یا شخصیت های داستان ، برای مدت محدود و معینی باز میشود و به خواننده فقط امکان میدهد که از این دریچه یا دریچه ها به وقایع در حال وقوع نگاه کند.
داستان کوتاه بارقه ایست که بر وقایع فرود می آید و در نور آن، خواننده فقط میتواند شخصیت داستان را در تنگنای زندگی خود ببیند.

نویسنده داستان کوتاه، همیشه باید نقطه ای از زندگی را برای شروع داستان انتخاب کند، همین انتخاب ممکن است شکل و ساختمان تازه ای را از داستان کوتاه عرضه کند. داستان کوتاه گسترش محدود و حساب شده ای است که بر جنبه مجرد منفردی از جنبه ها و عناصر رمان متمرکز میشود، در حقیقت این جنبه ها یا عناصری که از رمان جدا شده است، به خودی خود استقلال پیدا میکند.

داستان کوتاه ساز تنهایی است و رمان یک سمفونی

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

کارگاه داستان / قسمت دوم :

داستان کوتاه:
داستان کوتاه به شکل و الگوی امروزی، در قرن نوزدهم ظهور کرد. برنارد ماتیوز “B. Mathews” نویسنده کتاب "فلسفه داستان کوتاه" در سال 1885 اولین بار اصطلاح داستان کوتاه Short Story را در زبان انگلیسی پیشنهاد کرد و داستان کوتاه را از داستانی که کوتاه باشد متمایز خواند.
ادگار آلن پو و نیکلای گوگول را به عنوان پدران داستان کوتاه میشناسند. تولستوی، ایوان تورگینف، کی دوموپاسان، انتوان چخوف، او هنری، زوزف کنراد، ماکسیم گورکی، شرود اندرسون، جیمز لوئیس، دی اچ لورنس، کاترین منسفیلد، همینگوی، فالکنر، سالینجر، به پیشرفت داستان کوتاه و تحول و گوناگونی آن خدمات شایانی کرده اند. تاریخچه ی داستان نویسی از آنها، به عنوان نویسندگان نوآور و نوجو و نابغه نام میبرد و به عظمت آنها معترف است.
ادگار آلن پو(1849-1809) :
داستان های پلیسی و جنایی خلق کرد. داستان های کوتاه او، در حقیقت نوعی از قصه های کهن و فنی گسترش یافته بود، در زمینه های وحشت و انتقام و حوادث هولناک. همه انها از نظر فنی قوی و هنرمندانه اند و به طور کلی فاقد ارتباط و پیوستگی با زندگی واقعی.
نیکلای گوگول (1852-1809):
اولین نویسنده ایست که داستان کوتاهی درباره مردمان محروم و گمنام جامعه نوشت. داستان کوتاه واقع گرای امروز بسیار مدیون گوگول است.
آنتوان چخوف (1904-1860):
وی در روسیه مکتب بزرگی از داستان کوتاه نویسی را بنیان گذاشت. داستان های او بر اساس تجربه و عینیت بناشده و برش کوتاهی است از زندگی، با کمترین پیچیدگی در پی رنگ. نقش حادثه در داستان های چخوف به حداقل میرسد. چخوف بیشتر موقعیت های زندگی را از دیدگاه خاص مورد بررسی قرار میدهد. برخلاف آلن پو، موقعیت ها را خود می آفریندو این موقعیت ها و شخصیت هایی که در آنها قرار میگیرند، طبیعی و واقعی به نظر میرسند. چخوف داستان های کوتاه را از تنگناهای آن به عرصه آزادانه تری میکشد، به عرصه سودا و خیال و دلپذیری و ظرافت.

او. هنری(ویلیام سیدنی پورتر 1910-1862):
داستان های لطیفه ئار گی دوموپاسان را توسعه و تکامل داد و به آنها جنبه مفرح و طنزآمیزی بخشید. داستان های لطیفه وار و کوتاه او که پایان آنها همیشه بر خلاف انتظار است، معنای عمیقی ندارد، اما از نظر خوش ساختی و گیرندگی، شاهکار داستان نویسی به شمار میرود.
ارنست همینگوی (1961-1899):
در اغلب داستان های او، واقعه و حادثه به کناری گذاشته میشود یا نقش آنها به حداقل ممکن میرسد. همینگوی بیشتر به دنبال تکوین و تحول روحی و حالت های درونی شخصیت های داستان میرود. در واقع شالوده ی داستان های همینگوی بر روانکاوی استوار است، اما نویسنده کوشیده است این روانکاوی از بیخ و بن پنهان بماند و این خصوصیت در مفهوم ضمنی داستان ها نهفته است و تنها در سبک و شکل و ترکیب ساختمانی داستان ها بیان میشود.
جی دی سالینجر ( -1919):
داستان های کوتاه سالینجر نویسنده آمریکایی از تازگی و ویژگی بارز و بی نظیری برخوردار است. اهمیت و خاصیت این داستان ها در آنچه که شرح داده میشود نیست، محتوای واقعی آنها بدون شک در حرف ها، مطالبی است که ناگفته میماند یا در ارتباط خاصی است که با ظرافتی بی نظیر بین آنچه که در ورای خوانده شده ها، بین خطوط چاپی، حدس میزنیم، برقرار میشود. سالینجر به خود زحمت نمیدهد که درباره امور شرح و بسط بدهد و صحنه سازی کند. شخصیت های داستان ناگهان به صحنه می آیند، حرف میزنند و همین حرف زدن وجود و چهره آنها را محسوس میکند و میزان شعور یا عاطفه و مختصات اجتماعی خاص آنها را نمایان میسازد. تقریبا همه چیز در گفتگوهاست.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

کارگاه داستان نویسی

این نوشته را با نام مقدس خداوند شروع میکنم که همانا بهترین راویان است و قصه های فراوان همی ساخته و پرداخته و از قصه پردازی او زندگانی ما رنگی به خود گرفته و هویتی برداشته است.
خیلی دوست داشتم یاد بگیرم که چطور می شه داستان نوشت. همیشه هم دوستان ترغیبم می کردند که یه جایی ، تو یه کلاس داستان نویسی و یا فیلمنامه نویسی ثبت نام کن و... تا اینکه مهسای عزیز ( خاکی آسمانی ) ، کارگاه داستان نویسی رو تجربه کرد و با اطلاعاتی که از اون کارگاه بدست آوردم ، مصمم شدم که جور دیگه ایی یاد بگیرم که چه جوری می شه داستان نوشت...
لابه لای کتابهایی که از طرف دوستان معرفی شد، کتاب قصه ، رمان ، داستان کوتاه اثر جمال میر صادقی ، بهترین مرجع به نظرم رسید و سعی کردم که چکیده ایی از مهمترین مطالب کتاب رو برای استفاده ی عزیزان علاقه مند ، اینجا بنویسم ، شاید که...
در نهایت کل این مجموعه رو به مهسای عزیز تقدیم می کنم که زحمت تایپ این نوشته رو هم متقبل شد ...
کارگاه داستان / قسمت اول :


مقامه: قصه ایست که در آن بیشتر به عبارت پردازی و سجع سازی و صنایع لفظی توجه بشود و قصه بر محور مضمون "تم" واحدی بگردد. (گلستان سعدی)
واقعه داستانی: برخلاف واقعه تاریخی، زاده ذهن نویسنده است.
واقعه تاریخی: واقعه تاریخی قبلا اتفاق افتاده و تاریخ نویس آن را دقیقا گزارش میکند. به عبارت دیگر جنبه کلی و عینی واقعه همیشه مورد نظر تاریخ نویس است.
تعریف قصه:
معمولا به آثاری که در آنها تاکید بر حوادث خارق العاده، بیشتر از تحول و تکوین آدمها و شخصیت هاست، قصه میگویند. در قصه محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه میگردد. حوادث، قصه ها را به وجود می آورد و در واقع رکن اساسی و بنیادی آن را تشکیل میدهد، بی آنکه در گسترش و بازسازی قهرمان ها و آدم های قصه نقشی داشته باشند. به عبارت دیگر، شخصیت ها و قهرمان ها، در قصه کمتر دگرگونی می یابند و بیشتر دستخوش حوادث و ماجراهای گوناگونند.
· قصه ها شکل ساده و ابتدایی دارند و ساختمانی نقلی و روایتی. زبان اغلب آنها نزدیک به گفتار و محاوره عامه مردم و پر از اصطلاحات و لغات و ضرب المثل های عامیانه است. در واقع نگارش، ادیبانه نیست و زبان معمول و رایج زبان، در نوشتن قصه ها به کار گرفته شده است.
· محتوای قصه ها از حوادث واقعی و غیر واقعی و تصادفی به وجود آمده است.
· پی رنگ Plot: نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علی و معلولی. اغلب قصه ها فاقد پی رنگ هستند.
· گاهی وقایع منطقی در قصه بر حوادث استثنایی میچربد و قصه به واقعیت نزدیک میشود و از پی رنگی بدوی و خام برخوردار میشود. گاه در قصه وقایع اتفاقی و تصادفی بر واقعیت ها غلبه دارد و زمانی قصه صرفا اثری خیالی و تخیلی است و از حقایق امور و تظاهرات زندگی فاصله میگیرد.

· شباهت قصه به لطیفه:
قصه ها اغلب ساختمانی شبیه با لطیفه ها دارند. Anecdote. میدانیم که لطیفه داستان مفرح و کوتاهی است درباره شخص یا حادثه ای واقعی. بنیاد آن بر پیوند حلقه های واقعی و تصادفی استوار است. لطیفه از پیوستن این حلقه ها به یکدیگر تدوین و تحقق می یابد.
· مختصات و ویژگی های قصه:
در قصه کمتر به فضا و محیط معنوی و اجتماعی و خصوصیات ذهنی و روانی و دنیای تاثرات درونی آدم ها توجه میشود، در قصه ها قهرمان Heroوجود دارد و در داستان ها شخصیت Character
· هدف قصه ها:
به ظاهر خلق قهرمان و ایجاد کشش و بیدار کردن حس کنجکاوی و سرگرم کردن خواننده یا شنونده است و لذت بخشیدن و مشغول کردن، امادر حقیقت زیربنای فکری و اجتماعی قصه ها، ترویج و اشاعه اصول انسانی و برادری و برابری و عدالت است.
· خصوصیات دیگر قصه های عامیانه:
1. مطلق گرایی: قهرمان های قصه یا خوبند یا بد، حد میانی وجو ندارد.
2. نمونه کلی: قهرمان ها نمونه های کلی هستند از خصایل کلی جهان و با جهان بینی کلی
3. زمان و مکان: در قصه ها زمان و مکان فرضی اند و تصوری
4.همسانی قهرمان ها:
5. اعجاب انگیزی: خواننده احساس میکند که گزارنده قصه سعی وافری داشته خواننده را به اعجاب وادارد.

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

برای تو

سلام ... دلم تنگ شده بود که صبح به صبح بیام و بشینم رو صندلی و بلاگم رو باز کنم و
بینم کی چیکار می کنه و منم چیزی بنویسم ...
همین جا بودم ، نزدیک نزدیک ، دراز کشیده بودم ونگاه می کردم... فکر کنم دیگه بلند شده باشم...
یه تغییراتی می خوام بدم... راستش دلم می خواد یه سری کتابها رو که این مدت خوندم خلاصه نویسی کنم و اینجا بذارم...
فعلا اینجوری تصمیم گرفتم تا ببینم چی می شه...
خدارو شکر حالم خوبه خوبه ... باید رویین تن می شدم ، فکر می کنم شدم و حالا اینجام ...

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

تصویر

تصویر زیبایی داد... خیلی بهش فکر کردم و تمام تخیلم رو هم به کار گرفتم که چیزی رو این طرح بنویسم ، اما دلم
نیومد و بهتردیدم که جمله ی خودش را بنویسم...
«... داری می ری دماوند؟ قله هم می ری ؟ اونجا برام دعا کن. همیشه این تصویر تو ذهنمه که رفتم روی یه قله ی
بلند و اونجا خودمو دار زدم ...»
طنابی که دوره گردنشه به کجا وصله ... حالش اصلا خوب نیست... زردی داره یواش یواش تو چشمهاش به چشم
میاد...

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

گزارش

لیاقت نداشتم یه باتون سیاه بخورم که جاش قهوهایی بشه و یه پز سبز بدم. از هرکی سوال می کردم کجا بودی می گفت : تو خیابون و سریع بهم می گفت : مگه تو نبودی و ادامه ماجرا با سر افکندگی بنده از اینکه تظاهرات قسمت ما نمیشه و ... تا اینکه امواج مغز با کائنات دست به دست یکدیگر داده و از اونجایی که انرژی و جاذبه و ... آیینه ی حمام با سقوط روی مچ دست اینجانب یه صحنه ایی رو بوجود آورد که با عکس های منتشر شده از اتفاقات این روزها و آسیب های وارده به اشخاص ...، شباهت بسیار بسیار نزدیکی داشت. پاره گی شدید تاندون ها و اعصاب و شریان های ناحیه ی مچ دست و رفتن مقدار قابل توجهی خون و ... باعث شد که دو ساعت و نیم تو اتاق عمل باشم و به مدت بیست و یک روز با آتل دست راستم بسته باشه و تازه بعد از باز کردن بخیه ها با فیزیو تراپی شاید انگشت شصتم کمی تکون بخوره البته دکترها هیچ قولی ندادند... اما این وسط حیف شد که عکسی از دستم نداشتم تا شاید بتونم جای یه انقلابیه قلابی خودمو جا بزنم و کمی پز بدم که من هم ... زخم دستم واقعا شبیه همون زخمها بود که تو عکس ها دیدم ، مثل جای قمه و ... اما این کجا و آن کجا...

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

تو - او

«تو» درون خود، آشنایی دارد و این آشنایی مرا می آزارد. «او» آشنا نیست. «او» نزدیک نیست. «او» دور است ولی من و «او» یک صدائیم و یک فریاد در گلو داریم. به آشنایی نیازی نیست. آشنایی، گاه مزاحمت است؛ گاه دیوار؛ گاه تکرار و حتا گاه دروغ. « تو» می خواهد بماند اما نمی تواند؛ تلاشی مذبوحانه و ناگاه، عصیان خستگی و فروریختن چهره ی گذشته که به آسانی از برابر چشمان ِ اینک، نمی گذرد. لحظاتی که دیگر همان لحظه ها نیستند. اما «او» دور تر است و نزدیک تر. برای رهایی از «تو» بهترین جایگزین، «او»ست. «او» در بند هرچه باشد، من آزادم، اما «تو» تداوم آزاری است، برخاسته از گمانِ ِ نزدیکی . دیگر نیازی به «تو» نیست. می خواهم ما شدن را تجربه کنم، ولی دیگر نه با «تو». «او» برای ما شدن کافیست. با «او» ما می شوم حتا بدون آشنایی؛ حتا...

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

شاید اینگونه بهترباشد

شاید همین یکبار تاریخ فرصتی بدست داده تا بسازیم... شاید همین یکبار در این زندگی کوتاه پیش آمده باشد تا ما نیز جاودانه شویم... بیاییم یکبار هم که شده، ساده عبور نکنیم ... رهایی و آزادی را طلب می کنیم ، برای که ؟ انسان؟ یادمان باشد تاریخ و انسانیت در هم عجین هستند و انسان تنها با زمان، دم خور است... در این روزها بهتر نیست که بجای بازی گرفتن این طوفان پر هزینه، کمی اندیشه کنیم؟ باز هم نقابی برای نمایش؟ تا کی فریب دیگران و دروغ به خود؟ پنهان شدن پشت صورتکی سبز برای رسیدن به اهداف ... حضور نمایشی، برای ساختن یک من ِ جدید که چه؟ کاش همه چیز برای انسان نبود... کاش همه چیز برای انسانیت بود و بس... کاش این تلخ ترین صحنه ها، زیباترین حضورها، هم صدایی ها، سرانجامی بجز ساختن ِ فضایی برای عرض اندام همان انسانِ دیروز، داشت... کاش ما نیز با این تحولات، تغییر می کردیم... ضدیت با دروغ را فریاد می کنیم، اما خودمان در حال فریب دادن خودمان و دیگران هستیم ... کاش حرمت نگه داشته و همه چیز را به بازی نمی گرفتیم... من که نمی توانم ، شاید بهتر باشد، در خانه بمانم و حسرت شجاعت و صداقت ِ دیگران را بخورم... من که نمی توانم بهتر است با خودم تمرین ِ انسانیت کنم و بی خود در عرصه ی سیمرغ جولان ندهم... بنشینم تا آنها برایم آینده ایی بهتر بسازند و من از ساحل سلامت، ریگ بردارم و... شاید اینگونه، روزی که در چهری آنها نگریستیم، در خودم احساس شرم نکنیم... شاید اینگونه بهتر باشد...

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

من مرگ را زیسته ام...



مرده ام .... کسی مرا به خود نمی خواند.... این خواست خودم بود.... اما دلم برای همه تنگ می شود.... حتی برای او.... اما این مرگ توام با سکوت، بسیار برایم دلنشین است.... این روزها مثل سایه از جایی به جایی رهسپارم.... همه جا هستم و جایی نیستم.... از همه چیز خبر دارم و اما بی خبرترین منم.... سبزترین حضور را تجربه می کنم .... تلخ ترین خبرها را می شنوم .... شاید من هم وقتی برای روشن کردن شمعی برای عزیزانم بیابم.... شمعی برای ندا و سهراب وترانه و دیگران.... اگر مرده ای دیدید با شمعی در دست، یا هم سن من است یا با من آشناست و یا خود منم ....

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

...


تازه گی ها اینجوری می شنوم. این اونجوری کرد و عاشق شد... اون اینجوری کرد و این عاشقش شد... اون این کارو انجام داد، که این عاشقش شد... این واسه ی این اون کارو کرد که اون عاشقش بشه...
نمی دونم من چرا اینجوری فکر می کنم پس. آدم عاشق، این کارو میکنه... آدم عاشق اون کارو نمی کنه... از این ور به اونوره، فکر کنم... همه چی واسه ی من برعکسه...


اسیر


راهی برای رهایی از دست خودم نیست. به خودم که می رسم، از همه سخت گیر ترم. هیچ کوتاه اومدنی در کار نیست. باید بشه. باید بهترین نوعش انجام بشه. باید و باید پشت هم... شدم مثل مربی که هیچوقت تو مسابقه نبرده و حالا شاگردش خودشه و باید قهرمان بشه... خیلی خسته شدم...


حضور


پرده ها رو دوست دارم، نه برای اینکه آفتاب رو راه نمی دن. پرده ها رو دوست دارم نه برای اینکه، مارواز نگاه روبرویی ها، حفظ می کنن. پرده ها رو دوست دارم نه برای اینکه روزها بهم گره شون می زنیم. پرده ها رو دوست دارم برای اینکه یادم میارن، که پشت شون پنجره هست و پشت پنجره خبری نیست... فقط خودتی و خودت...



اطمینان


هر روز صبح، یعنی الان چند ماهه که صبح ها چندتا یا کریم، میان رو لبه ی تراس آپارتمان ما می شینن و دونه می خورن. براشون گندم میریزم. اگه گندم نباشه، هر کدوم به عشق اومدنشون یکی دو قاشق کمتر، دهنمون می ذاریم که بریزیم براشون... سر ساعت میان و ما هم سر ساعت منتظرشونیم... پرنده های بی آزاری هستن... تا حالا نشد که با کسی بیشتر از دوبار قرار بذارم و اون سر وقت بیاد. من اما همیشه سر وقت رفتم، همیشه سر ساعت. هنوز هم سر ساعت میرم، اما دیگه کسی نیست... انگار هیچوقت کسی نبوده...


بیهوده


شبهایی که براش لالایی می گفتم، خیلی کوتاه بود. حالا دیگه خیلی بزرگ شده. زمانی حرفام براش زمزمه ی محبت بود، الان دیگه هرچی می خوام بگم نگفته، پند و اندرز به نظر میاد و شنیدنی نیست. من نمی خواستم مثل گذشته هام باشم و فکر می کردم که نیستم، اما انگار منم محکومم که مثل اونا به نظر بیام. آخه نیستم. کی مثل اونا رفتار کردم؟ برای کی مهمه که خیلی سعی کردم کاری که با من شد، من با کسی نکنم اما...


غریبه



دروغ بلد نیستم بگم. یعنی یه جور زندگی کردم که لازم نباشه دروغ بگم. وقتی می تونم این جوری زندگی کنم، چرا باید قالب عوض کنم؟ لازم نیست که من مثل کس دیگه ای باشم. همینجوری که مثل هیچکس نیستم،خوبه. دیگران نمی تونن منو بفهمن، مشکل من نیست. منم خیلی ها رو نمی فهمم، اما کاری به کار کسی ندارم. مثل کسی نبودن انگار برای دیگرون خیلی تعجب برانگیزه ولی من مثل خودمم. زوری نیست فهمیدن کسی...