۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

کارگاه داستان نویسی

این نوشته را با نام مقدس خداوند شروع میکنم که همانا بهترین راویان است و قصه های فراوان همی ساخته و پرداخته و از قصه پردازی او زندگانی ما رنگی به خود گرفته و هویتی برداشته است.
خیلی دوست داشتم یاد بگیرم که چطور می شه داستان نوشت. همیشه هم دوستان ترغیبم می کردند که یه جایی ، تو یه کلاس داستان نویسی و یا فیلمنامه نویسی ثبت نام کن و... تا اینکه مهسای عزیز ( خاکی آسمانی ) ، کارگاه داستان نویسی رو تجربه کرد و با اطلاعاتی که از اون کارگاه بدست آوردم ، مصمم شدم که جور دیگه ایی یاد بگیرم که چه جوری می شه داستان نوشت...
لابه لای کتابهایی که از طرف دوستان معرفی شد، کتاب قصه ، رمان ، داستان کوتاه اثر جمال میر صادقی ، بهترین مرجع به نظرم رسید و سعی کردم که چکیده ایی از مهمترین مطالب کتاب رو برای استفاده ی عزیزان علاقه مند ، اینجا بنویسم ، شاید که...
در نهایت کل این مجموعه رو به مهسای عزیز تقدیم می کنم که زحمت تایپ این نوشته رو هم متقبل شد ...
کارگاه داستان / قسمت اول :


مقامه: قصه ایست که در آن بیشتر به عبارت پردازی و سجع سازی و صنایع لفظی توجه بشود و قصه بر محور مضمون "تم" واحدی بگردد. (گلستان سعدی)
واقعه داستانی: برخلاف واقعه تاریخی، زاده ذهن نویسنده است.
واقعه تاریخی: واقعه تاریخی قبلا اتفاق افتاده و تاریخ نویس آن را دقیقا گزارش میکند. به عبارت دیگر جنبه کلی و عینی واقعه همیشه مورد نظر تاریخ نویس است.
تعریف قصه:
معمولا به آثاری که در آنها تاکید بر حوادث خارق العاده، بیشتر از تحول و تکوین آدمها و شخصیت هاست، قصه میگویند. در قصه محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه میگردد. حوادث، قصه ها را به وجود می آورد و در واقع رکن اساسی و بنیادی آن را تشکیل میدهد، بی آنکه در گسترش و بازسازی قهرمان ها و آدم های قصه نقشی داشته باشند. به عبارت دیگر، شخصیت ها و قهرمان ها، در قصه کمتر دگرگونی می یابند و بیشتر دستخوش حوادث و ماجراهای گوناگونند.
· قصه ها شکل ساده و ابتدایی دارند و ساختمانی نقلی و روایتی. زبان اغلب آنها نزدیک به گفتار و محاوره عامه مردم و پر از اصطلاحات و لغات و ضرب المثل های عامیانه است. در واقع نگارش، ادیبانه نیست و زبان معمول و رایج زبان، در نوشتن قصه ها به کار گرفته شده است.
· محتوای قصه ها از حوادث واقعی و غیر واقعی و تصادفی به وجود آمده است.
· پی رنگ Plot: نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علی و معلولی. اغلب قصه ها فاقد پی رنگ هستند.
· گاهی وقایع منطقی در قصه بر حوادث استثنایی میچربد و قصه به واقعیت نزدیک میشود و از پی رنگی بدوی و خام برخوردار میشود. گاه در قصه وقایع اتفاقی و تصادفی بر واقعیت ها غلبه دارد و زمانی قصه صرفا اثری خیالی و تخیلی است و از حقایق امور و تظاهرات زندگی فاصله میگیرد.

· شباهت قصه به لطیفه:
قصه ها اغلب ساختمانی شبیه با لطیفه ها دارند. Anecdote. میدانیم که لطیفه داستان مفرح و کوتاهی است درباره شخص یا حادثه ای واقعی. بنیاد آن بر پیوند حلقه های واقعی و تصادفی استوار است. لطیفه از پیوستن این حلقه ها به یکدیگر تدوین و تحقق می یابد.
· مختصات و ویژگی های قصه:
در قصه کمتر به فضا و محیط معنوی و اجتماعی و خصوصیات ذهنی و روانی و دنیای تاثرات درونی آدم ها توجه میشود، در قصه ها قهرمان Heroوجود دارد و در داستان ها شخصیت Character
· هدف قصه ها:
به ظاهر خلق قهرمان و ایجاد کشش و بیدار کردن حس کنجکاوی و سرگرم کردن خواننده یا شنونده است و لذت بخشیدن و مشغول کردن، امادر حقیقت زیربنای فکری و اجتماعی قصه ها، ترویج و اشاعه اصول انسانی و برادری و برابری و عدالت است.
· خصوصیات دیگر قصه های عامیانه:
1. مطلق گرایی: قهرمان های قصه یا خوبند یا بد، حد میانی وجو ندارد.
2. نمونه کلی: قهرمان ها نمونه های کلی هستند از خصایل کلی جهان و با جهان بینی کلی
3. زمان و مکان: در قصه ها زمان و مکان فرضی اند و تصوری
4.همسانی قهرمان ها:
5. اعجاب انگیزی: خواننده احساس میکند که گزارنده قصه سعی وافری داشته خواننده را به اعجاب وادارد.

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

برای تو

سلام ... دلم تنگ شده بود که صبح به صبح بیام و بشینم رو صندلی و بلاگم رو باز کنم و
بینم کی چیکار می کنه و منم چیزی بنویسم ...
همین جا بودم ، نزدیک نزدیک ، دراز کشیده بودم ونگاه می کردم... فکر کنم دیگه بلند شده باشم...
یه تغییراتی می خوام بدم... راستش دلم می خواد یه سری کتابها رو که این مدت خوندم خلاصه نویسی کنم و اینجا بذارم...
فعلا اینجوری تصمیم گرفتم تا ببینم چی می شه...
خدارو شکر حالم خوبه خوبه ... باید رویین تن می شدم ، فکر می کنم شدم و حالا اینجام ...

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

تصویر

تصویر زیبایی داد... خیلی بهش فکر کردم و تمام تخیلم رو هم به کار گرفتم که چیزی رو این طرح بنویسم ، اما دلم
نیومد و بهتردیدم که جمله ی خودش را بنویسم...
«... داری می ری دماوند؟ قله هم می ری ؟ اونجا برام دعا کن. همیشه این تصویر تو ذهنمه که رفتم روی یه قله ی
بلند و اونجا خودمو دار زدم ...»
طنابی که دوره گردنشه به کجا وصله ... حالش اصلا خوب نیست... زردی داره یواش یواش تو چشمهاش به چشم
میاد...

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

گزارش

لیاقت نداشتم یه باتون سیاه بخورم که جاش قهوهایی بشه و یه پز سبز بدم. از هرکی سوال می کردم کجا بودی می گفت : تو خیابون و سریع بهم می گفت : مگه تو نبودی و ادامه ماجرا با سر افکندگی بنده از اینکه تظاهرات قسمت ما نمیشه و ... تا اینکه امواج مغز با کائنات دست به دست یکدیگر داده و از اونجایی که انرژی و جاذبه و ... آیینه ی حمام با سقوط روی مچ دست اینجانب یه صحنه ایی رو بوجود آورد که با عکس های منتشر شده از اتفاقات این روزها و آسیب های وارده به اشخاص ...، شباهت بسیار بسیار نزدیکی داشت. پاره گی شدید تاندون ها و اعصاب و شریان های ناحیه ی مچ دست و رفتن مقدار قابل توجهی خون و ... باعث شد که دو ساعت و نیم تو اتاق عمل باشم و به مدت بیست و یک روز با آتل دست راستم بسته باشه و تازه بعد از باز کردن بخیه ها با فیزیو تراپی شاید انگشت شصتم کمی تکون بخوره البته دکترها هیچ قولی ندادند... اما این وسط حیف شد که عکسی از دستم نداشتم تا شاید بتونم جای یه انقلابیه قلابی خودمو جا بزنم و کمی پز بدم که من هم ... زخم دستم واقعا شبیه همون زخمها بود که تو عکس ها دیدم ، مثل جای قمه و ... اما این کجا و آن کجا...

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

تو - او

«تو» درون خود، آشنایی دارد و این آشنایی مرا می آزارد. «او» آشنا نیست. «او» نزدیک نیست. «او» دور است ولی من و «او» یک صدائیم و یک فریاد در گلو داریم. به آشنایی نیازی نیست. آشنایی، گاه مزاحمت است؛ گاه دیوار؛ گاه تکرار و حتا گاه دروغ. « تو» می خواهد بماند اما نمی تواند؛ تلاشی مذبوحانه و ناگاه، عصیان خستگی و فروریختن چهره ی گذشته که به آسانی از برابر چشمان ِ اینک، نمی گذرد. لحظاتی که دیگر همان لحظه ها نیستند. اما «او» دور تر است و نزدیک تر. برای رهایی از «تو» بهترین جایگزین، «او»ست. «او» در بند هرچه باشد، من آزادم، اما «تو» تداوم آزاری است، برخاسته از گمانِ ِ نزدیکی . دیگر نیازی به «تو» نیست. می خواهم ما شدن را تجربه کنم، ولی دیگر نه با «تو». «او» برای ما شدن کافیست. با «او» ما می شوم حتا بدون آشنایی؛ حتا...

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

شاید اینگونه بهترباشد

شاید همین یکبار تاریخ فرصتی بدست داده تا بسازیم... شاید همین یکبار در این زندگی کوتاه پیش آمده باشد تا ما نیز جاودانه شویم... بیاییم یکبار هم که شده، ساده عبور نکنیم ... رهایی و آزادی را طلب می کنیم ، برای که ؟ انسان؟ یادمان باشد تاریخ و انسانیت در هم عجین هستند و انسان تنها با زمان، دم خور است... در این روزها بهتر نیست که بجای بازی گرفتن این طوفان پر هزینه، کمی اندیشه کنیم؟ باز هم نقابی برای نمایش؟ تا کی فریب دیگران و دروغ به خود؟ پنهان شدن پشت صورتکی سبز برای رسیدن به اهداف ... حضور نمایشی، برای ساختن یک من ِ جدید که چه؟ کاش همه چیز برای انسان نبود... کاش همه چیز برای انسانیت بود و بس... کاش این تلخ ترین صحنه ها، زیباترین حضورها، هم صدایی ها، سرانجامی بجز ساختن ِ فضایی برای عرض اندام همان انسانِ دیروز، داشت... کاش ما نیز با این تحولات، تغییر می کردیم... ضدیت با دروغ را فریاد می کنیم، اما خودمان در حال فریب دادن خودمان و دیگران هستیم ... کاش حرمت نگه داشته و همه چیز را به بازی نمی گرفتیم... من که نمی توانم ، شاید بهتر باشد، در خانه بمانم و حسرت شجاعت و صداقت ِ دیگران را بخورم... من که نمی توانم بهتر است با خودم تمرین ِ انسانیت کنم و بی خود در عرصه ی سیمرغ جولان ندهم... بنشینم تا آنها برایم آینده ایی بهتر بسازند و من از ساحل سلامت، ریگ بردارم و... شاید اینگونه، روزی که در چهری آنها نگریستیم، در خودم احساس شرم نکنیم... شاید اینگونه بهتر باشد...

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

من مرگ را زیسته ام...



مرده ام .... کسی مرا به خود نمی خواند.... این خواست خودم بود.... اما دلم برای همه تنگ می شود.... حتی برای او.... اما این مرگ توام با سکوت، بسیار برایم دلنشین است.... این روزها مثل سایه از جایی به جایی رهسپارم.... همه جا هستم و جایی نیستم.... از همه چیز خبر دارم و اما بی خبرترین منم.... سبزترین حضور را تجربه می کنم .... تلخ ترین خبرها را می شنوم .... شاید من هم وقتی برای روشن کردن شمعی برای عزیزانم بیابم.... شمعی برای ندا و سهراب وترانه و دیگران.... اگر مرده ای دیدید با شمعی در دست، یا هم سن من است یا با من آشناست و یا خود منم ....

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

...


تازه گی ها اینجوری می شنوم. این اونجوری کرد و عاشق شد... اون اینجوری کرد و این عاشقش شد... اون این کارو انجام داد، که این عاشقش شد... این واسه ی این اون کارو کرد که اون عاشقش بشه...
نمی دونم من چرا اینجوری فکر می کنم پس. آدم عاشق، این کارو میکنه... آدم عاشق اون کارو نمی کنه... از این ور به اونوره، فکر کنم... همه چی واسه ی من برعکسه...


اسیر


راهی برای رهایی از دست خودم نیست. به خودم که می رسم، از همه سخت گیر ترم. هیچ کوتاه اومدنی در کار نیست. باید بشه. باید بهترین نوعش انجام بشه. باید و باید پشت هم... شدم مثل مربی که هیچوقت تو مسابقه نبرده و حالا شاگردش خودشه و باید قهرمان بشه... خیلی خسته شدم...


حضور


پرده ها رو دوست دارم، نه برای اینکه آفتاب رو راه نمی دن. پرده ها رو دوست دارم نه برای اینکه، مارواز نگاه روبرویی ها، حفظ می کنن. پرده ها رو دوست دارم نه برای اینکه روزها بهم گره شون می زنیم. پرده ها رو دوست دارم برای اینکه یادم میارن، که پشت شون پنجره هست و پشت پنجره خبری نیست... فقط خودتی و خودت...



اطمینان


هر روز صبح، یعنی الان چند ماهه که صبح ها چندتا یا کریم، میان رو لبه ی تراس آپارتمان ما می شینن و دونه می خورن. براشون گندم میریزم. اگه گندم نباشه، هر کدوم به عشق اومدنشون یکی دو قاشق کمتر، دهنمون می ذاریم که بریزیم براشون... سر ساعت میان و ما هم سر ساعت منتظرشونیم... پرنده های بی آزاری هستن... تا حالا نشد که با کسی بیشتر از دوبار قرار بذارم و اون سر وقت بیاد. من اما همیشه سر وقت رفتم، همیشه سر ساعت. هنوز هم سر ساعت میرم، اما دیگه کسی نیست... انگار هیچوقت کسی نبوده...


بیهوده


شبهایی که براش لالایی می گفتم، خیلی کوتاه بود. حالا دیگه خیلی بزرگ شده. زمانی حرفام براش زمزمه ی محبت بود، الان دیگه هرچی می خوام بگم نگفته، پند و اندرز به نظر میاد و شنیدنی نیست. من نمی خواستم مثل گذشته هام باشم و فکر می کردم که نیستم، اما انگار منم محکومم که مثل اونا به نظر بیام. آخه نیستم. کی مثل اونا رفتار کردم؟ برای کی مهمه که خیلی سعی کردم کاری که با من شد، من با کسی نکنم اما...


غریبه



دروغ بلد نیستم بگم. یعنی یه جور زندگی کردم که لازم نباشه دروغ بگم. وقتی می تونم این جوری زندگی کنم، چرا باید قالب عوض کنم؟ لازم نیست که من مثل کس دیگه ای باشم. همینجوری که مثل هیچکس نیستم،خوبه. دیگران نمی تونن منو بفهمن، مشکل من نیست. منم خیلی ها رو نمی فهمم، اما کاری به کار کسی ندارم. مثل کسی نبودن انگار برای دیگرون خیلی تعجب برانگیزه ولی من مثل خودمم. زوری نیست فهمیدن کسی...


۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه

این روزها


شنیدیم بارها؛ اما عمل نمی کنیم. یعنی راستش اینه که نمی شه. شاید واقعا سخته. پس این همه دونستن به چه درد می خوره. این همه دانش رو، یعنی بهتر بگم اطلاعات رو با خود این ور و اونور بردن. این روزها همه چیز به روحیه و شادی و حال و احوال، گره خورده. هر کس تو هر جایگاهی که هست انگار ناشاده و دنبال یه تغییر یا یه اتفاق می گرده، تا دوباره صبح که از خونه می زنه بیرون بوی تازه گی هوا، لبخند رو لباش بیاره.انگار لازمه این روزها برای اینکه دوتا قدم برداری یه دنیا، انرژی و ... خودمم این روزها با غربت زمستون فضام خاکستری و از بیرون تصویر شفافی ندارم. بالغ، تودرونم کار خودشو میکنه... امید داره، برنامه ریزی می کنه، دعا می کنه، با فیلم راز سر و کله می زنه و ... اما دوست نداره تو انظار ظاهر بشه... دریافت ها برای تبدیل به خرد شدن یا بهتر بگم برای به ایمان رسیدن و عینی شدن یه چیز، بهتره که قبل از به باور رسیدن، کمتر برخورد با دنیای بیرون داشته باشه... ایمان ضعیف با آدم اینجوری می کنه...اما این وسط، ناشادی کودک درون، یه موضوع دیگه است. هرزگاهی شرایط یه جوری چیده می شه که تو شادی و همه چی روبراهه و توان آدم برای مقابله با مشکلات، بیشتر و تو کمتر غمگین میشی و ... این وسط به خودت می گی: مدتی خوب رو کودکم کار کردم. خیلی بهتر شده. مثل قدیما فریاد نمی کشه. مثل قدیما زود رنج نیست و ... بعد از مدتی شرایط بیرونی انقدر بهت فشار میاره که که ناگهان بهم میریزی و صورت بیرونی ارتباط رو بدست کودک عزیز، میسپاری، اینجا معلوم میشه که چقدر کم به کودکت رسیدی و کلا چقدر کم برای خودت، خود خودت وقت گذاشتی... اینجاست که درخواست پشت درخواست، از درون بهت فشار میاره و غم وغصه همه ی وجود رو، فرا می گیره.... باید فرصتی برای بازسازی واقعی باشه... باید که آدم یکبار برای همیشه ...



۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

هدیه ی شب کریسمس


بابا نوئل، بابا نوئل،امشب قراره بیای. امشب میگن تو میای و برای بچه ها هدیه میاری. بابا نوئل امشب چی با خودت میاری، براشون؟ کاش می شد هدیه هاشون جادویی باشه. یه جوری که اونا هیچوقت بزرگ نشن! آره بابا نوئل، تو که اینهمه باید تو برف ها راه بری و در خونه ی تک تک بچه ها، بری و هدیه شون رو بزاری زیر ِ متکاشون، ای کاش هدیه شون جادوی بود. اگه قراره اونا هم بزرگ بشن بشن مثل ِ ما بزرگا، بهتر نیست، بچه بمونن؟ لااقل سر شون به اسباب بازی که براشون آوردی گرمه. قرار نیست مثل ما، هم دیگه رو تیکه پاره کنن. بهم دیگه این همه تهمت بزنن. دل هم و بشکونن. مثل ما نشن بهتره، تو می دونی که بچه ها با چه ایمانی منتظر تو می مونن و تو میای، چون ایمان بچه ها رو هیچ چیزی نمی تونه متزلزل کنه، واسه همینه که تو میای و زیر بالششون هدیه میذاری ولی بزرگ ترا، خیلی وقته که هدیه ی تو رو یادشون رفته و خیلی مدته که به هیچی ایمان ندارن، اومدن تو که بابا نوئل جای خود داره. کاش تو این بی ایمانی رو می بخشیدی و برای بزرگ ترها هم هدیه می آوردی. یه اسباب بازی که سرشونو گرم کنه و اونا رو برای همیشه مشغول نگه داره. شاید اونا دست از سر هم بردارن. دست از سر طبیعت بر دارن. بابانوئل عزیز، یه اسباب بازی که اونا دست از سر خدا هم بردارن. کاش به حرفم گوش می دادی، بابانوئل، کاش برای یکبار هم که شده به حرف ِ من، یکی گوش می داد و اونم تو بودی. بابا نوئل کاش باورت می شد که سالهاست که بچه ی درونم رو کوچیک نگه داشتم تا مثل بزرگتر ها نشم، فقط ...

بابا نوئل عزیز، بچه ها به اومدنت ایمان دارن و صبح که از خواب پا می شن و دست که زیر بالش می برن و هدیه شون رو لمس می کنن، دیگه بازش نمیکنن، چون که بزرگ ترین هدیه برای اونا به انجام رسیدن چیزیه که به اون ایمان دارن ومحتوای هدیه هیچوقت برای بچه ها مهم نبوده و نیست... این بزرگ ترا هستن که محتوا براشون از نفس ِ عمل مهم تره. بابا نوئل کاش چشم های خیسم رو می دیدی و باورت می شد که امشب، شب ِ کریسمس، چقدر دلم می خواست به حرفم گوش می دادی... اما منم بزرگ شدم و ایمانم دیگه مثل بچه گیم نیست... کاش به حرفم گوش میدادی.کاش... یادمه برادرم یه روز بابا نوئل بود... پیرهن سرخ. ریش سفید بلند، کیسه ی پر از هدیه و یه زنگ و صدایی که کریسمس رو تبریک می گفت. شاید اگه اون امشب بابا نوئل بود حرفم رو گوش می کرد...