
چطور می شه به یاد آوردش. آدمی رو که همه رو دوست داشت و هیچوقت نبود. انسانی رو که بود نبودش معلوم نبود. بود اما انگار نیست و تو نبودش، با تمام ِ وجودت حسش می کردی. آدما تعریفش میکردن. خودش همیشه یا نشسته بود فکر می کرد و یا سرشار از زندگی در تلاش. اما کسی سر از کارهاش در نمی آورد. هیچوقت، هیچکس نتونست به یه نتیجه ی درست برسه که اون کی، کجا، چطور و چجوری با مسائل برخورد می کنه. راستگو بود ولی یه جور دیگه راست میگفت. دوست داشت و عاشق بود ولی تو ازش می رنجیدی. مهربون بود و دلرحم ولی تو جرات نمی کردی، به این آدم به سادگی نزدیک بشی. دلت براش تنگ می شد اما زنگ زدن بهش سخت بود. سر زدن بهش سخت بود. کلا کنار اومدن باهاش کار سختی بود. یه روز ازش پرسیدم، چرا باید اینهمه مبهم باشی؟ چرا باید اینهمه مرموز باشی؟ چرا باید همیشه تو رو حدس زد؟ چرا... گفت: من انسانم. به ظاهر گوشت و پوست و استخوان اما، انرژی، واقعیتش اینه که من سراسر انرژیم. من قالبی رو میگیرم که تو دوست داری. هر جور به من نگاه کنی من رو همونجوری می بینی. تو نوری ومن سایه. تو خوب بتابی منم سایه ی قشنگی هستم... یادم میاد. حالا تازه تازه داره یادم میاد... واسه همین بود که... سایه بود. واقعیتش سایه بود و من دستم بهش نمی رسید. چقدر دیر فهمیدمش...