۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

شما ملاقاتی نداری!!!!؟


کسی که می خواهد مانند من فیلم بسازد و یا ذوق هنری خویش را به نمایش گذارد، باید همه چیز را با خود و بدون پرده، نشان مخاطبش دهد...

دیروز تو مجله سالانه ادبیات و سینما، این جمله رو از امیر کاستاریکا، فیلم ساز بوسنیایی خوندنم. یادم اومد که سالهاست، تو بند اخلاق گرفتارم و هر وقت خواستم حرف بزنم، رعایت اینکه کی داره گوش می ده، باعث شده که انقدر دایره لغاتم رو زیر و رو کنم تا اینکه... اینطور نیست که حرف زدن، زمانیکه خانم ها تو جمع هستند، فقط باعث این موضوع باشه، بلکه حضور آدمهای مسن و تحصیل کرده و بزرگتر و ... حالا که میشینم و به گذشته نگاه می کنم می بینم که بدلیل نداشتن تخصص، هیچوقت بعنوان یه متخصص که نه، بعنوان یه انسان حتی جرات نظر دادن هم، نداشتم. همیشه تمام سعی ام رو کردم که تا حد امکان رعایت نزاکت رو بکنم و سوال ها و نظراتم رو جوری مطرح کنم که باعث بزرگنمایی نشه و یا اینکه باعث آزار کسی نشم... الان سالهاست وارد بازار کار و آشفته بازار دنیا شدم، نزدیک به چهل سال از عمرم می گذره و کسی برای این کار مدال افتخاری و یا جایزه ی یک عمر با نزاکت بودن رو به من پیشنهاد نکرده...تا اینکه قرار شد حرف بزنیم، قبل از اینکه بمیریم و تصمیمم اینجوری گرفته شد که : حالا که هیچ کس هیچی رو رعایت نمی کنه، من هم بعنوان یک انسان آزاد حرفها و نظرهام رو بگم. هر کس به من رسید گفت: عزیز من تو چرا انقدر رعایت این و اونو می کنی؟ یه کم حواست به خودت باشه. لازم نیست چیزی رو از کسی قایم کنی و یا رعایت کسی رو کنی. مگه نمی بینی که بچه ها تو جمع چقدر راحت راجع به همه چیز نظر می دن؟ مگه نمی بینی که چه جمع پر باری داریم؟ خوب نگاه کنی میبینی که: سیاستمدار، مسیونر اجتماعی، دکتر، مهندس،کارشناس علوم نظری و... همه جور آدمی تو جمع ما پیدا می شه. تو رو هم که همه دوست دارن. همه پشت سرت میگن خیلی آدم خوبیه. میریم خونشون همیشه زنش غذاهای خوب درست می کنه. آدم انقدر خون هی اینا راحته که دوست داره، هر جمعه بره پیششون. همه می گن: بزور زنگ می زنن و تو رو می کشونن تو جمع! چرا؟ چرا اینقدر گوشه گیری؟ چرا نمی شینی حرف یزنی؟ چرا نظرتو نمی دی؟ و چرا ... من خودم آقای ایکس شخصا از تو می خوام که اینقدر رعایت دیگرون رو نکنی. مردیم بسکه تو بند اخلاق گرفتار موندیم. بچه ها همه دوست دارن حرف بزنن و باید اینطور باشه. باید با هم گفتگو کرد... تو باید...
بلاخره من تصمیم گرفتم که راجع به چیزهایی که تو کتابها خوندم و این سالها تو کتابها توجه ام رو بیشتر جلب کرده بود، موقعش که شد حرف بزنم... صبر کنید تا درست حسابی همه بیان بشینیم راجع به این موضوع صحبت کنیم. موضوع صبحت بچه ها اینه که چرا زن و شوهرا باید رعایت حقوق ِ همدیگرو بکنن؟...
بعد از یه بحث مفصل 2 ساعته، که توش من فقط 5 دقیقه حرف زدم خدارو شکر و خداروشکر ما بعنوان مفسد فی العرض، شناخته شدیم و اینکه کلا این آدم خطرناکه و زنو بچه هامون رو باید ازش دور نگه داریم و... الان هم اینکه بدلیل حضور خوانندگان گرامی و ترس از... اینجا هم باید رعایت عزیزان خواننده رو کرده و خودم را سانسور کنم. نمیتونم حد وسط داشته باشم چون فکر میکنم، بین راست و دروغ، چیز دیگه ای وجود نداره. این ملت، سالهاست مانند کلاغ زندگی میکنن. چیزهای بد وخوب رو سوا می کنن. قاضی و هئیت منصفه که خودشون هستند، می شینن و تصمیم می گیرن که برای داشتن جامعه ای سالم،هر آنچه در اصول اخلاق، گفتنش و انجام دادنش مجاز نیست، به پستو کشانده شود و خفی الج... بودن، را بهترین راه پیش بردن این تصمیم می دانند... حالا این وسط یه نفر بیاد حرفی راجع به این پستو ها بزنه و یا نظر دیگرون رو به این موضوع جلب کنه که برای رسیدن به آرامش اجتماعی باید از...

الان سالهاست این تبعیدی به درون ِخود و محکوم به سر کردن با نفس ِ شیطان گونه اش، یه گوشه نشسته و در انتظار روزیه که بتونه بدون سانسور یه سری مطلب بنویسه... شاید یه بلاگ گمنام، بتونه از این تبعید خلاصم کنه... خیلی وقته که راجع بهش دارم فکر می کنم... فقط اینکه احتمالا قبل از اینکه حرفهام به گوش کسی برسه، طبق ضوابط ج... دسترسی به این بلاگ امکان پذیر نباشه...

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند، جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

وراثت


... ما بعنوان پدرو مادر چقدر راست می گیم که انتظار داریم بچه هامون تو همه چیز انقدر، صادق باشن...
... نه اشتباه می کنی. پدر و مادر ما رو تربیت می کنن و می فرستن تو اجتماع این ماییم که...
ببخشید حرفت رو قطع میکنم. مطمئن نیستم که پدر و مادر این کار رو انجام بدن. ما رو رَونه ی ِ زندگی می کنن ولی توافکار، ما رو سایه به سایه همراهی میکنن. گوشزد میکنن. راهبری میکنن. سعی میکنن خودشونو کپی کنن. تو تک تک اعمال و رفتار ما رخنه دارن. اونجایی که باید،ما خودمون باشیم، مگر غیر ازجاییکه ما تحلیل میکنیم؟ اتفاقا، اونجا بیشتر از همه جا حضور دارن. سعی نکن واژه ی زیبایی برای این عمل بسازی. همه ی آدمها، غرق لذت ها هستن و بچه هاشون رو تا نفس دارن از لذت ها منع می کنن. بیا یه خورده خوب به تربیتمون نگاه کنیم ببینیم چی خوب و چی بد ِ...

به مایاد دادن که:
تن فروشی گناه ِ ولی فروش کلیه برای پرداخت رهن ِ خونه مردانگی به حساب میاد...
تن فروشی گناه ِ ولی فروش روح و هر چه هستی، برای گذران زندگی ِ بخور ونمیرت، هیچ عیبی نداره...
تن فروشی گناه ِ ولی فروش تابلو های نقاشی، که قسمت هایی از وجود تو به حساب میاد، به آدم های معلوم والحال، هیچ موردی نداره چون اون اثر هنریه و...
تن فروشی گناه ِ ولی فروش آثار باستانی ِ یه مملکت بدست ِ گروهی مشخص چون ربطی به تن نداره، مهم نیست...
تن فروشی گناه ِ ولی فروش تنها سازی که تو خلوت، تو رو سر پا نگه می داره برای دادن ِ اجاره خونه، نه تنها بد نیست که اصلا مطربی زیاد کار جالبی ...
خلاصه اینکه تن فروشی گناه خیلی خیلی بزرگیه و باید تن و روح و روان و داشته ها و علایق و دلخواسته ها و امیدها و آرزوهات رو نگه داری و یه جا شبی که لباس سفید تنت کردی با هم ببری و بفروشی، که پدر ومادرت رو سربلند کنی که اینجور بچه ای تحویل اجتماع دادن ؛و البته باید یادت باشه که بعد از اون اتفاق هم که دیگه چیزی برات نمونده، بازم تن فروشی گناه خیلی خیلی بزرگیه چون که...
به همسرت دروغ بگو ولی تن فروشی نکن. اگه دیدی باهات بد رفتاری می کنه و انگار که کنیزش هستی، عیبی نداره، فقط یادت باشه تن فروشی نکن.
اصلا لازم نیست هیچ کاری بکنی و چیزی یاد بگیری، چیزی بفهمی و ... فقط تن فروشی نکن...
اصلا دوستش نداری یا هیچ حرفی برای گفتن نداری یا هیچ نقطه ی مشترکی باهم ندارین یا هرچیز دیگه مهم نیست چون وظیفه ی تو اینه که بچه هات رو بزرگ کنی و بهشون یاد بدی که تو فرهنگ ما، تن فروشی گناه بزرگیه...
شاید ندونی تو فرهنگ چندین و چند هزار ساله ی ما فقط تن فروشی گناه بزرگیه. واسه ی همینه که فرهنگ ِ ما ایرانی ها انقدر عظمت داره چون تو فرهنگ ما...
چرا اینجوری نگاه می کنی، یه کلام بگو: خفه...


تا کجا


شاید بهتره دیگه منتظر تو نباشم و برم بخوابم. داشتم فکر می کردم،این چند سال با تو بودن چقدر لذت بخش بود؛ فقط میمونه اینکه چرا من همیشه در حسرت بودن ِ با توام و ...


۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

تقدیم به مرجان هوشیار


آموختن، تنها چیزیه که این روزا دلخوشم میکنه. سالهاست که کودک درونم، فقط زمان یادگیری ِ چیزی کیفم رو کور نمی کنه و ادا اصول در نمی یاره. تازه شروع کردم. دستام و چشمام، هماهنگ نیستن. کودکم، بعضی اوقات بعض می کنه و هی نهیب می زنه که عرضه ی نداری چهارتا خط بکشی. خط کشیدن آرومم می کنه. یعنی نمیذاره فکر کنم. شاید این روزا،بهتره که اصلا فکر نکنم. راستی جلوی زبونم رو هم می گیره. کمتر غر می زنم. باید می رفتم پیش استاد، که ببینم طی یک هفته چیکار کردم. مثل ِ پرستو می مونه. نمی تونم به هیچ پرنده ی دیگه ای تشبیه اش کنم. همش فکر می کنم، می خواد پرواز کنه بره یه جایی و زود برگرده. نمی دونم چیکار داره. مثل ِ اولین باری که دیدمش، عجله داشت. تند تند می خواست، چیزهایی رو که کشیده بودم ببینه. داشتم می جنگیدم که... به هنرمندی معرفی شدم. هرچه اون ساکت بود، من مثل ِ همیشه پر حرف. استاد، معرفیمون کرد. نتونستم جلوی پر گویی هامو بگیرم. شروع کردم با استاد سر یه موضوع جر و بحث کردن. هر بار که چهره شون رو میدیدم یک چیز نظرم رو جلب می کرد. فرای دانسته ها، سکوتی پر معنا و لبخندی بر لب داشت. مدتهاست که با خنده بیگانه ام. چقدر برایم زیبا بود که توی این دنیا هنوز هست کسی که لبخند بر لب داره... نقاش که نیستم بتونم اون لبخند رو بکشم پس اسم این نوشته رو گذاشتم، لبخندی برای تمام زندگی...

ساکت

همه چیز درست همونجوریه که باید باشه. نشانه ها همه درسته. آنقدر درست چیده شده که مجبور نیستی جور دیگه ای ببینی. همه چیز واقعی ِ واقعی کنار هم داره می ره جلو. دلت چیز دیگه ای میخواد، ولی همونجوریه که هست، کاریش هم نمیشه کرد. ساکت و آروم باید حرکت کنی، هر چقدر هم که تلاش کنی، همونجوریه. پس بهتره که آدم زور بیخود نزنه و با واقعیت نجنگه. واقعیت اون چیزیه که هست؛ بماند که من، حقیقت رو بیشتر دوست دارم چون چیزیه که باید باشه. اینجا یه باید ِ چهار حرفی ذات ِ زندگی رو عوض می کنه... باید به زبونم یاد بدم کمتر تکون بخوره، نه بهتره به قلبم بگم کمتر، زبونم رو تحریک کنه... خلاصه اینکه یه سری چیزا رو بعضی ها دارن و بعضی ها ندارن. منظورم اینه که بعضی چیزا، بدست آوردنی نیست...

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

جایی که بوتیمار قدم بر می دارد


...ای پدر ما که در آسمانی. نام تو مقدس باد. ملکوت تو بیاید. اراده تو چنانکه در آسمان است بر زمین نیز کرده شود. نان کفاف ما را امروز...
نام پدر آسمانی نوشته بر شن های ساحل آبی، مرا با خود به دوردست ها برد. سالها پیش غرق در آبی بیکران، شناور در دست خداوند می زیستم؛ من که انسانی زمینی بودم. زمانی که در حضور خداوند معلقی و لذتی بالاتر از مغروق بودن در این حضور را متصور نیستی، انسانیت را به خاطرت می آورند و تو نیز باز به یاد می آوری که انسانی و در عمق ِ زیبای ِ آبی ِ بیکران، بدنبال جایی می گردی که پای بر آن گذاری و چون انسان به پشت گرمی حضور ِ پدر، زندگی کنی. آنگاه است که ساحل را خواهی دید و به یاد شن های گرم و خفته بر آن می افتی و به سویش می روی؛ زیرا که تو انسانی و اینک زمین جایگاه توست. پای بر ساحل می گذاری و می بینی که بین تو آن بیکران حضور، فاصله ی سبزی ایست که نشان از آلودگی آب دارد. اینک تو برای رسیدن به آبی حضور باید از این سبزی بگذری و دیگر تو را و شاید تنها، مرا یارای تحمل این سبزی نیست...
باری میلیون ها سال است که ساحل، پذیرای مغروقین است. این گونه است که من زمانی که در دستان خدایم و نشسته در حضورش، سر خوش می زیم. اما در حضور انسانها، نا آرامم و خدا نیز به کمکم نمی آید. به گمانم، آدمی که بدستان او زاده شد با اینانی که اکنون حضورشان عالم گیر شده، تفاوت های بنیادین داشت. امروز بردن نامش نیز تنها برای ریاست. امروز روز در حضورش و به نام او چه ها که نمی کنیم... راه را بر هر معجزه ای بسته ایم، چون قرن بیست ویک قرن دانسته هاست. هر چیز که به تعقل نشست ماندگار است و هرچیز که از اندیشه ما برون شد، حتی لایق اندیشیدن نیست... خدای را به بالاترین نقطه آسمان فرستاده ام، نکند که من و اینان، دیگر بار به صلیبش کشیم. هرچه دورتر از ما بهتر... نشسته بر ساحل و غوطه ور در اندیشه ی خویش، بدنبال راهی برای حضور بی تالم میان آدمیانم. سالهاست، پشت به شن های داغ چسبانیده و چشم به افق زیبا دوخته ام. در این اندیشه ام که چگونه می شود، انسان را رعایت کرد؟ با کوله بار سنگینی از عیب و نداستن، با لباسی سفید که لااقل ظاهرم را پاک جلوه دهد، بدنبال انسان شدن راه می پیمایم... پاهایم توان راه رفتن ندارند. کمرم زیر بارسنگینم خم شده و انسانم آروزست... بر لب زیباترین سروده را دارم : آی آدمها که ...در ساحل... یکنفر در آب دارد می سپارد جان...


۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

برای حمید - دوستی روی پشت بام همسایه -


آدم بود وقتی اومد تو این شهر. آدم بود ولی خیلی کوچیک. مهم نبود چند سالشه و چقدر چیز می دونه و چقدر و چقدر ... اونموقع آدم بود. یعنی همه می گفتن آدمه. خودش هم از تعریف هایی که راجع به آدما شنیده بود، می تونست قبول کنه که آدمه. اولین باری که حس کرد یه چیز خوشایندی هست رفت طرف اونا و پرسید که اینو بهش چی میگن؟ جوابی نبود. هرچی سوال کرد ، کسی نبود که جواب بده. بلاخره یه روزی یه جایی تو یه پستویی تو یه کتاب، که مال هیچ کس نبود خوند، که بهش می گن لذت. اونروز فهمید که اگه حس خوبی بهت دست می ده داری لذت می بری. یادش اومد چرا دنبال این سوال رفته. دندوناشو بهم چسبونده بود و از بین اونا نفس کشیده بود. تموم فضای دهنش یخ کرده بود و این خنکی باعث شده بود... از اون روز تو شهر می گشت و به همه می گفت که اگه اینجوری نفس بکشید خیلی لذت بخشه ولی هیچ وقت کسی صداشو نشنید یا اگه شنید هیچ جوابی نیومد. واسه همین اونم دیگه با کسی حرفی نزد و هیچی نگفت و هیچی نپرسید... یه روز رو کمرش یه چیزه سفت حس کرد. هر کاری کرد از شرش خلاص شه نشد. خیلی تقلا کرد. خودشو به زمین می کشید که این مزاحمو از خودش دور کنه، اما نشد. خواست بره بپرسه که به این احساس ناخوشایند چی می گن، ولی پشیمون شد و رفت تو اون پستو سراغ اون کتاب. فهمید بهش می گن درد. هر چی بیشتر از اومدنش به این شهر می گذشت اون تیکه مزاحم رو کمرش بزرگ و بزرگتر می شد. خیلی گذشته بود. انقدر گذشته بود که دیگرون ، اونو بعنوان یه شهروند قدیمی به حساب بیارن. تو این سالها خیلی تلاش کرده بود اون تیکه مزاحمو از رو کمرش ور داره اما هیچوقت... حالا سالها بود که اون تیکه انقدر بزرگ شده بود که کمرش رو خم کرده بود و باعث شده بود مثل روزای اول که به این شهر اومده بود چهار دست و پا راه بره. تیکه سنگی روز بروز داشت بزرگ و بزرگ تر می شد و انگار تمام وجودش داشت به سنگ تبدیل می شد. تا یه روز،به دوربرش که نگاه می کرد یه نفرو دید که مثل دیگران بی صدا و بی حرکت نبود. اومد به سمتش و اونو با خودش به یه پستو کشوند و براش تعریف کرد که اینجا آدما سنگی نیستند. اینجا از سنگ ها خبری نیست. اینجا آدما زندن. حرف می زنن. همدیگرو دوست دارن. از درد کشیدن هم لذت نمی برن.اینجا کسی از سنگ شدن کس دیگه خوشحال نمی شه. اینجا آدما با هم مخالفند ولی دشمن هم نیستند. از اون موقع تا حالا مثل یه مجسمه سنگی نشسته تو اون پستو و دیگرون رو نگاه می کنه. خودش می دونه که دیگه خیلی از قسمت های بدنش سنگی شده. تنها چیزی که دلخوشش می کنه اینه که، مواظب باشه اینجا آدما سنگی نشن. فقط صداش هنوز سنگی نشده و می تونه خاطرات شهر سنگی و بخونه و به بقیه بگه که از کجا و اومده و ... آخه تو شهر سنگی هم اول آدما زنده بودن و ...


۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

هیچ کس


می خوام بخوابم، بدون هیچ دغدغه ای. می خوام وقتی سرم رو می ذارم رو بالش ، هیچ فکر وخیالی باهم نباشه. می خوام با خودم تنها بخوابم. می خوام خواب نبینم. خواب دیدن هم یه جورایی خوابم رو خراب می کنه. صبح که پا میشم یه دنیا کوفتگی خواب دیشب رو بهمراه دارم. می خوام بعد از دنیای شلوغ واقعی، تو دنیای مجازی راحت باشم. دزد ها و تبهکارها و بدهکارها و ... هم تو بیداری گرفتارن، وقتی که میخوابن، دیگه این صفت ها باهاشون نیست... من هم دلم میخواد بدون هیچ عنوانی مثل برادر، پسر، شوهر، پدر، دوست و ... خوابم ببره. دنیای واقعی مال اونایی که خیلی دوستش دارن، من دلم میخواد بخوابم...

برش کوتاه

بعد از مدتها، یعنی بعد از یه پانزده روزی یه سری به خودم زدم ببینم چه خبره. سر وصدام از تو اتاق می یومد. لای در مثل همیشه باز بود. یواشکی بدون اینکه متوجه بشم تو اتاق نگاه کردم ، دیدم پشت کامپیوتر نشستم و دارم موسیقی کپی می کنم. دقت کردم ببینم چی گوش می دم. مثل همیشه فلامنکو. چند کلیپ تصویری از سان لوکار. چند ثانیه بیشتر از شروع موزیک نگذشته بود. صورتم داغ شد. کلیپ قطع شد. یه سی دی از تو قاب در اومد. نمیتونستم اسم شو بخونم. روش آفتاب می خورد. حافظه ام کمک کرد. دیشب از فرید گرفته بودم. آخرین آلبوم ویسنته آمیگو. پنج سال هیچ کاری نکرده و این آلبوم و داده بیرون. اونا چیکار می کنن ما اینجا چه دسته گلهایی به آب می دیم... این دیونه عجب رویی داره . میشینه با موسیقی ور میره... خوب دقت کردم. هنوز با شنیدن موسیقی گریه می کنم. هنوز با دیدن فیلم، قلبم تند تند می زنه و نفسم به شماره می افته. هنوز وقتی بهم اطلاع می دن که حبیب مفتاح بوشهری از ایران برای همیشه رفت؛ همینطور محسن نامجو، گلوم چنان می گیره که... انگار هنوز زنده ام... هنوز زنده... هنوز...

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

برای تو...



سلول به سلول او را طلب می کنی، بی هیچ دروغی او را ، فقط او و نه کس دیگر. انگار جز او کسی نیست. تمام عالم باشند، باز نمی شود؛ او را می خواهی... به او نزدیک... او می آید وکنار توست و با تو... حال می خواهی که برود و تو باشی بی همراه . تو او را طلبیده ای، نمی رود! گریزان می شوی از هم او... از او دور... در تنهایی خودت غرق می شوی و کسی را می خوانی. شاید او و شاید دیگری را ، بی هیچ دروغی... از او دور و به دیگری نزدیک... دیگری نیز زمانش به اتمام می رسد بسته به همراهیش و نه عنوانی که به او داده اند... از دیگری دور... باز می خوانی اش؛ دیگری نیز می خواندش بی هیچ دروغی، او به دیگری نزدیک... تو اینک تنهایی چون او را می خوانی، او از تو دور... به خواندن ادامه می دهی؛ به سوی تو می آید بی هیچ دروغی، به تو نزدیک و از دیگری دور... با تو خواهد بود و تو به اتمام می رسی، از تو دور... او نیز چون تو می خواند و یا تو خواهی آمد و یا دیگری، شاید از تو دور و به دیگری نزدیک... و تو نیز چنین می کنی بی هیچ دروغی. دیگری نیز تو را می خواند، شاید از او دور و به دیگری نزدیک... شاید تو به او نزدیک و او به دیگری نزدیک... شاید او به تو نزدیک و تو به دیگری نزدیک... شاید تو از او دور و او به تو نزدیک... شاید شاید شاید او به تو نزدیک و تو به او نزدیک ... همه اش همین است و چیز دیگری نیست... تنها و تنها خواندن است... زمانی دور ... زمانی نزدیک...

همراه با پرواز پروانه



زندگی؛ زندگی به هیچ روی اسرار آمیز نیست. زندگی بر برگ برگ درختان و بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته است. به هرچه بر می خوری زندگی است، با تمام زیبائیش. در هر کاری که انجام می دهی، بی همتایی خویش ار به نمایش بگذار. فردیت خویش را عرضه کن. بگذار هستی به تو افتخار کند. آنگاه زندگی، همچون وبالی بر گردن احساس نخواهد شد، بلکه به عطری دل انگیز بدل خواهد گردید.


عشق؛ . عشق هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگران است. عشق هدیه ای بدون قید و شرط است. عشق معامله نیست. اگر بیشتر بورزی بیشتری و اگر کمتر عشق بورزی،کمتری. تو همیشه در تناسب با عشقت هستی. تناسب عشقت تناسب بودن توست.


مرگ؛ مرگ تنها برای آن عده ای زیباست که زندگی خود را زیبا سپری کرده اند. آنان که از زیستن نهراسیدند. آنان که به قدر کافی شهامت زندگی کردن داشته اند. آنان که عشق ورزیدند، آنان که به رقص در آمدند و آنان که جشن گرفتند.


خدا؛ خوش باش، لذایذ را دریاب. خداوند شی نیست. موضع است. موضع جشن و سرور. غصه را دور بریز. او به تو خیلی نزدیک است. به پایکوبی برخیز. این چهره ماتم زده را کنار بگذار. غمگین بودن توهین به مقدسات است، چرا که او بسیار نزدیک است.


تو؛ درختان عاشق زمین اند و زمین عاشق درختان. پرندگان عاشق درختان اند و درختان عاشق پرندگان. زمین عاشق آسمان است و آسمان عاشق زمین. سراسر هستی در اقیانوس عظیم عشق به سر می برد. تو نیز عشق بورز تا در این اقیانوس شنا کنی. کل کائنات یک شوخی است، یک لطیفه است، یک بازی است. روزی که این را فهمیدی به خنده می افتی و این خنده به سراسرِ پهنه یِ کائنات گسترش خواهد یافت.

اوشو...

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

خاطرات

سالهاست که کودکی را پشت سر گذاشته ام. نوجوانی را نیز . با خاطرات رابطه ی خوبی ندارم ؛ بدلیل خودخواهی مفرطی که در وجودم دارم، عزیزانم را نزدیک و در دست رس می خواهم که حداقل بشود دیدشان. اصولا خاطره خوب و بد مدتهاست که جایشان برای من عوض شده. خاطره خوب باعث دلتنگی و تاسف و یاد آوری زوال این جهان می شه و برعکس خاطره بد باعث خنده... وقتی یادم می آید که تو جنگلی بی صدا غرق در رنگ های پاییزی کنار عزیزی... دلم سخت می گیره و وقتی یاد شکستن دست وپا و مشت و لگد پرانی، فقط به خنده می افتم... دوران نوجوانی را جوری پشت سر گذاشتم که فکر می کنم ، بدلیل سعی در عاشقانه زیستن تمام لحظاتش بیشترش تبدیل به خاطره بد شده و یاد آوریش من رو غمگین می کنه.پس سعی کردم هنگام آموختن چیزی به کسی گوشزد این موضوع را نیزانجام دهم که رسیدن و بدست آوردن و از دست دادن، زمانی به صورت خاطرات خوب و بد یقه انسان رو می گیره... تا اینکه خودم رو پشت دروبین دیدم و در حال گرفتن عکس از دخترم... همون رفتار عموی بزرگش (صوفی) و خودم وعموی کوچکترش... همان کتابخونه... همان اطرافیان... و احتمالا همان خاطرات بد و خوب... بهتره که ساکت باشم... آموختن و گوشزد رفتار انسانی...


به سراغ من اگر می آیید

نمی دانم چرا؟ اما از سهراب غیر از چند اثر دیگر چیزی نمی فهمم. اولین باری که به قولی فهمیدم که کی هستم، زمان زیادی از زندگیم گذشته بود. براستی که بیست وچهار سالگی برای فهمیدن و درک زندگی به مفهوم الان خیلی دیر بود اما... بهر حال دوستی برای نجات من از جهالت هشت کتاب سهراب رو بهم هدیه داد. هرچه دنبال شعر گشتم چیزی ندیدم. داستانی هم در کار نبود. از قافیه و ردیف هم که خدارو شکر خبری نبود. آدم کوچولوی درونم یواش یواش داشت بغض می کرد و گریه رو سر می داد که بتونه مثل همیشه یه جوری تحم بار این دنیا رو تحمل کنه... که برخوردم به این قطعه که، بسراغ من اگر می آیید ، نرم وآهسته... کمی آروم گرفتم و بعد مسافر و یواش یواش یکی دو تا شعر دیگه و تصمیم گرفتم که دنیامو عوض کنم. همه چیز رو عوض کنم. شخصیتم رو. افکارم رو . همه چیزو همه چیز رو. تا امروز تمام سعی مو کردم اما... هنوز خودم بهتر از هر کسی می دونم که چقدر عوض شدم و چه جور آدمی هستم. جای من نزدیک آدم ها نیست... همیشه یا اونا من رو آزار دادن یا برعکس من اونا رو... هستند آدمهای اصول گرای دوست داشتنی که واقعا من بهشون احترام می ذارم و دوست شون دارم... اما نزدیک که می شم، قالب ها و تحمیل تفکرات، گوشزد هایی که بدون درخواست تو به تو می شه و زیر سوال رفتن... تنها به دلیل نزدیک شدن به کسی و تغییر کردن به خاطر کسی، همیشه باعث می شه به عقب برگردم و نزدیک نشم تا پاسخگوی چیزی که به نظر می رسم نباشم... نمی توانم اینگونه به نظر نرسم. خیلی تلاش کردم که دلی را نشکنم. کم سن و سال تر که بودم کسی دلم رو می شکست چیزی نمی گفتم و خلاصه زمانی تحمل شکستن را داشتم و اما...تمام آدمها خوب هستند و می توانند بی آزار باشند وقتی با دیگران در ارتباط نیستند. زمانی که باید ارتباط برقرار کنند باید به مهارت های اجتماعی خاص دست بیابند. پس اگر قرار باشد من نیز به این مهارت ها مسلح شوم، این چند سال باقی مانده را نیز مثل چند سال سپری کرده، باید تلف کنم... به سراغ من کسی، نرم و آهسته نیامد و من نیز درتوانم نیست که نرم و آهسته به سراغ او روم... پس برای چینی هر دوی ما بهتر است که سراغی از هم نگیریم...

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

اشک مجالم نداد

برای حضور در ارگ فروریخته ی بم به منظور باز سازی مسیر کوتاهی رو برای بازدید کنندگان در نظر گرفتن. من بدلیلی اجازه رفتن به تمام مناطق ارگ قدیم رو داشتم. حتی بالا ترین نقطه ارگ یا همون شاه نشین. همینطور که به سمت بالای ارگ می رفتم، نظرم به بازسازی ارگ جلب شدداربست های هدیه ژاپنی ها و پله هایی که مشخصا کار اونا بود و ... مسیر رو ادامه می دادم و سعی می کردم ارگ رو ببینم . اولین بار بود پا تو ارگ می ذاشتم... حواسم به تکنولوژی و ابزار آلات بازسازی مشغول شده بود... خیلی دنبال ارگ گشتم. دوباره جستجو کردم... چند برج نیمه ریخته در حال بازسازی و دیوار های تازه با گل روکش شده... همش باز سازی... قسمت های کد گذرای شده ، توسط یونسکو... دیگه خورشید داشت غروب می کرد و من باید برای سقوط نکردن تو چاه های عمیق زودتر برگردم. قدم زدن دوباره شروع شد ولی اینبار همراهانی داشتم که مجال دیدن از دریچه ی رو نمی دادند تا منجر به خلق تصویری بشه که اینجا نمایش بدم... اشک هایم انگار با دلم به من نهیب می زدند که باید به باورت احترام بگذاری... کاش این باورم نبود... ارگ مرده بود... مرده... و اشکم مجال نداد تا از جنازه اش که سهم لاشخور ها شده تصویری بردارم...

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

خداحافظی

دارم جمع و جور می کنم. ذهنم و نه، باروبندیلمو. اینجوریه دیگه... یعنی همینه که هست... تازه داشتم به این مدل زندگی خو می کردم... اما بنا به دلایل اقتصادی که خدارو شکر از بچه گی با اون دست و پنجه نرم می کنم، مجبور به ترک دیار هستم و برای بازسازی آخرین نقاط شهر زلزله زده بم ، عازم استان کرمان. خوبیش اینه که شما از دست نوشته های بی سر و ته من راحت می شین و لازم نیست برای دلجویی از نویسنده ش، به این بلاگ سر بزنید و کامنتی بذارید. طبق بازدیدی که که ماه گذشته داشتم ،محل استقرار ما در بم ، روستایی ایست به نام پشت رودکه دقیقا روبروی خرابه های عظیم ترین بنای گلی دنیاست و هر روز که برای کار به خود شهر می رم ، پنج دقیقه ای رو از جلوی ارگ فروریخته ی بم رد می شم و ... کتاب هامو می برم و هرچی فیلم و کنسرت و موزیک تو کمدم هست. چون مجبور به گرفتن مرخصی تحصیلی شدم ، از کتابخونه دانشگاه هم دور افتادم و خوندن تاریخ تحولات اجتماعی ، متوقف می شه ولی تحقیقات پیرامون مارکس و مدرنیسم و ... ادامه داره فقط خوشبختانه خط تلفنی در کار نیست که اسباب زحمت دوستان را فراهم کنم... تازه تازه داشتم عادت می کردم که هر شب سری به هم کیشانی که طی این سی و چند سال جاشون تو این زندگی خالی بود ، بزنم و فارق از هر مقدمه و مترجم و ناشر وسانسور ، مطالب بی پرده ای رو بخونم . هر شب به ترتیب وبلاگ ها رو باز و با تک تک نویسنده هایی که غیر از پنج نفر بقیه رو حتی یک بار هم ندیدم ، ملاقات بی پرده ای می کردم. باید اعتراف کنم دوره ی بسیار لذت بخشی بود. البته مدتی بود که چشمه داستان های کوتاه منم خشکیده بود. البته روحمم، تازه گی شو از دست داده بود... ولی خسته گی های ناشی از این جبر محیط به زندگی رو، با چرخی تو وبلاگ ها زدن، از تن در می کردم و خودمم رو هم کمی خالی... چرا اینگونه باید به جایی رفت که او می خواهد ، برام زور داره... اینکه چرا اونجوریه که اون می خواد... فقط چون ما تو یه طبقه خاص دنیا اومدیم... چقدر دلم می خواست ، سرگذشت خانه ی اموات هنوز تو کتابخونم بود... روحم انگار سالهاست که مرده... دوستانی که منو می شناسن می دونن که بچه ننه نیستم که از کار سخت بترسم و یا دوری... اینجوری نیست... جنگ من سالهاست که با این جبر مسخره ادامه داره. چرا ما نباید تصمیم بگیریم که کجا و چطور... تا کی برامون تصمیم بگیرند که اگه جزئی از ما نباشی محکومی به رفتن به ناکجا آباد برای به دست آوردن... آه ... با تو قصه ها توانست کرد، غم نان اگر می گذاشت... حالا منو هر روز منظره ای از ارگ بم ... فعلا خداحافظ...