۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

دو روز با یک محکوم

به سمت کویر که راه می افتم یه احساس خلاء سراسر وجودم رو می گیره. دوست دارم بشینم و تمام مدت مسیر به بیابون نگاه کنم و هیچی نگم . ولی من محکوم به خنداندنم!!!؟ من باید بخندم تا زندگی روی خوشش رو به اطرافیانم نشون بده. هرز چندگاهی مجبورم چیزی بگم و خونواده ای رو که داریم با خودمون می بریم ، بخندونم که یه وقت فکر نکن که مزاحم هستن و ... تو حال وهوای کویر انتخاب نکته ای که باعث خنده بشه ذهنم رو مشغول کرده. استفاده از هزل برای خندوندن دیگران راحت تره ولی اگه بخوای از طنز استفاده کنی انرژی می بره ، گو اینکه در بداهه چرت و پرت گویی، ید طولایی دارم ؛ آخه یادتون نره من یه محکوم به خندوندن هستم. با این حال داریم به مقصد نزدیک می شیم. هرچه نزدیک تر حال و هوای دوستامون که اولین باره دارن میان اونجا ، دیدنی تره. با لذتی خاص می پرسن : کاملا دهات محسوب می شه نه؟ منِ شماره 1جواب می دم :آره. اما منِ شماره 2 جواب می ده: ایکاش کاملا دهات محسوب می شد. می پرسن: اصلا از شهریت و شلوغ پلوغی خبری نیست؟ من شماره 1جواب می دم: نه دیگه اینجا آدم تو خلسه ی مطلقه. من شماره 2 به خودم می گه: صداقتت کجاست پسر؟ تو اینجا تو خلسه ی کاملی یا دلت می خواست باشی؟ منِ 2 : چیکار کنم خوب؟ می گی بشینم برای این بیچاره یه مشت درد دل کنم که بله اینجا هم همه چیز مثل بقیه جاهاست، چون آدمها همه چیز رو به گند کشیدن. اینجا یه مکان بسیار زیباست که آدمی مثه همسر من توش دنیا اومده ولی خدا وانسان دست به دستِ هم دادن تا مثل بقیه جاهای زیبای دنیا خرابش کنن. اینجا هم من باید به همه جواب پس بدم که چرا و چرا . بگم اینا رو برای این بیچاره ها؟ من 1: بابا تو کاملا روانی هستی؟ پس چرا وقتی که ازت می پرسن اهل سفر هستی می گی آره! من ِ 2 : خوب منم مثل بقیه آدما سفر رو دوست دارم. منم دلم می خواد برم جایی غیر از جای همیشگی؟ من ِ1: بری جایی که آدم نباشه و تو مثل موش بری یه گوشه کز کنی و بازم عینه این احمقا زل بزنی به در ودیوار و به تاریخ و کوفت و زهر مار فکر کنی ... اصلا حیف اینجا که یه احمقی مثل تو بیاد توش... منِ 2: راست می گی اینجا جای مهسا خالیه که تو این دشت ها مثل پروانه بال بزنه... جای پیام و شهرام خالیه که از این همه زیبایی عکس بگیرن و ... جای نقاشی مثل همسایه مون مرسده خالی که بشینه خط و خطی کنه از معماری چند صد ساله، تابلویی بسازه به سبکِ خودش که مطمئنم رئال از توش در نمی یاد. جای پروانه خانم خالیه که ببینه این معماری با معماریِ یزد چقدر فرق داره و پلی رو ببینه که آلمانیها تو جنگ جهانی دوم چند قدم بالاتر از خونه ی بانو اینا ( همسرم) رو رودخونه زدن؛ آخه اتصالات این پل تو اون سالها با پرچ زده شده!!! قابل توجه مهندسین... خلاصه اینکه اینجا جای غزال و بانو و تو یک کلام آدماست که با طبیعت عجینن نه من که یه محکوم به خندوندنم. منِ1 : برو گم شو بابا حیف نون، پاشو برو تو این طبیعت چرخ بزن و نشین اینجا. دیونه جا از این قشنگ تر که نیست. بیابون و نگاه کن. دورنما رو ببین. گندم هارو و دشت پر از ذرت رو و کشاورزها رو. آخه تو چه مرگته؟ چی تو اون مغر پوکت می گذره؟ منِ 2: چی فکر می کنی ، راست راستی فکر می کنی هیچکدوم رو نمی بینم؟ تو فکر می کنی من از زیبایی چیزی سرم نمیشه؟ من زردی گندم ها تو این دشت خیرم نمی کنه؟ آبی که تو این جوب ها رونه مجذوبم نمیکنه؟ بازی سایه های این درختها وسط این دشت کدوم انسانی رو به یادِ... منِ1: ای وای تو رو خدا یه بارم که شده، خفه شو و موعظه نکن و وسط همین صحرا تو خودت هم که شده سکوت کن و قدم بزن ، فقط قدم بزن. فقط قدم بزن... این محکوم به خندوندن رو دیگه کی به این یاد یاد داده؟

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

خودِ خودم

مدتهاست که نفسم خوب از تو سینم در نمی یاد. انگار شش هام با هم بالا و پایین نمی شن. چالاکی مو از دست دادم. چقدر زود خوابم می گیره. من که هر شب تا نیمی از شب گذشته بیدار بودم. من که خواب برام بی معنی بود... موسیقی که می شنیدم بال در می آوردم، اما انگار دیگه چیزی نمی شنوم رو هارد کامپیوتر یه دنیا موسیقی دارم، هر چی مرورشون می کنم، الان وقت هیچکدومشون نیست... یه جورایی همه چیز تکراری شده... نگاهم اصلا با زیبایی تلاقی نمی کنه. اگه اشتباه نکنم، با زشتی هم همینطور... این همه فیلم تو کمد تلنبار شده، فیلم هایی که آرزوی دیدنشون رو داشتم، دستم به سمت هیچکدوم دراز نمیشه... انگار جنازم رو، روزها عمودی و شب ها افقی، تو این زندگی بزور یکی حمل می کنه. یه زمانی هر سازی که دستم می رسید، یه سالی مشغولم می کرد. امروز برام ساکسیفون آوردن، فقط ده دقیقه... انگار سالهاست نیستم. فکر کنم، میون شب و روز گم شدم. کتابخونه هم همینطور. دو سه روز پیش بود، دلم برای هفت هشت سال پیش تنگ شد. گرگ بیابانِ هرمان هسه رو که خونده بودم، به خودم می گفتم که هرمان هسه با روندی بسیار کند یه دیدگاه روانشناسی رو مطرح می کنه. تعریف یه آدم دو شخصیتی که اینقدر، آسمون ریسمون نداره. با این حال اون کتاب رو خیلی دوست داشتم. دوباره برای خوندنش نیم خیز شدم، هنوز هم آثار هدایت تو کتابخونه خود نمایی می کنند... فیلم کافکا رو هم دارم... شاید سرعتم خیلی زیاد بوده... سبکی بی معنایی دارم... هیچ چیز معنی نداره...احساس عجیب غریبی بهم دست داده... دلم می خواد کف استخر باشم و یه دنیا آب روم تلنبار بشه... بیش از حد سبک شدم... یاد فیلم the wall پینک فلوید افتادم ، اونجا که سراسر وجود بازیگرش رو، کرم گرفته بود... دلم می خواست رو دیوار اتاقم یه نقاشی از دریای بیکران باشه، آبیِ آبی... راستی ببینم دریا آدم رو پاک می کنه؟ وقتی میون این همه... فکرم رو نمی تونم جمع و جور کنم...فقطیه چیز می خوام، هر چه از ساحل دورتر بهتر... دورتر بهتر... دورتر... بهتر ... دورتر... بهتر...

۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

نسل ما

از روز پنج شبنه 24 مرداد ماه طی سه روز، فرهنگسرای ارسباران برگزار کننده یک کنسرت جَز بود. شب دوم این اجرا رو دیدم. زخمی کهنه باز و این نوشته متولد شد... نوازنده ی گیتار، ماهان میر عرب رو تو آنسامبل ِ پیتر سلیمانی پور دیده بودم. جوانی متولد 1362 انصافا هم جَز رو خوب شنیده و فهمیده و نوازنده خوبی هم هست. همینطور دارمر و بیس زن گروه رو هم قبلا می شناختم. فقط این بار حمزه یگانه، عضو جدید گروه آبرنگ بود که بسیار زیبا پیانو می زد... جدای تکنیک نوازندگی که هر چهار نفر شاید بشه گفت بهترین ها تو ایران هستند، از لحاظ آهنگ سازی قطعات خیلی چنگی بدل نمی زد و شاید بشه گفت غیر از دو سه قطعه، بقیه قطعات حرفی برای گفتن نداشتند ولیکن وقتی تو سالن روی صندلی نشسته بودم یادم به چند ماه پیش افتاد که بین دانشجو ها و برو بچه های کتاب خون، قشر روشنفکر، هر جا که پا می ذاشتم حرف محسن نامجو وموسیقی تلفیقی بلوز و سنتی بود. دیگه فضای سالن رنگ و بویی برام نداشت. خاطرم پر شده بود از محسن نامجو و ترنج و جبر جغرافیایی و ... ناخودآگاه به چهره های نوازنده ها روی سن که نگاه می کردم، جوانی، و از نسلی دیگر بودن کاملا مشهود بود. مشخص بود که تو فضای متفاوت از ما که با محسن نامجو همسن و سالیم، بالیده اند. محسن نامجو سه دهه از عمرش رو تو جنگ و درد و فریاد سپری کرده؛ این باعث خلق چنان آثاری شد که شاید صد سال زودتر از زمانی که می بایست، منتشر شد. تبش هم چه زود فروکش کرد. آه از این صرافان گوهر ناشناس... افسوس و صد افسوس که عصبیت همیشه باعث رشد آدمی نیست و هرز گاهی چنان شتابی به آهنگ زندگی انسان می دهد که تبعاتش محروم شدن نسلی از آثاری است که فریاد فروخورده هزاران بی زبانِ ... با اینحال شتاب زده گی این چنین باعث این شد که همانقدر که زود در محافل جا باز کرد، با همان سرعت نیز فراموش شد. اما دوستانی که دیشب روی سن مشغول نوازندگی بودند، فرای درد زمانه، در لذتی غرق بودند که ...

اصلا کی گفته همه چیز باید رنگ و بوی سیاسی و اجتماعی داشته باشد؟ شاید واقعا ما نسل پیشی ها، زودتر گورمون ور گم کنیم، برای همه و خودمون بهتر باشه. خوشی رو به یکسری جوون که اومدن تو سالن اصلا به موسیقی کاری ندارن ودارن از این زندگی لذت می برن، نمی تونیم ببینیم. اصلا ما چه می فهمیم جز چیه؟ ما چه می فهیم موسیقی خوب چیه و موسیقی بد چیه؟ اصلا کی گفته ما بلند شیم این همه راه تا ارسباران بریم و پول بلیط نداشته باشیم و مسئول سالن برای اینکه طبقه بالا دوست ما گالری عکس داره ما رو راه بده تو و بعدش ما بشینیم راجع به یه سری جوون چرت و پرت بگیم و ...

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

تکیه

حالا دیگه راهی جز فراموش کردن نداشت. رفته بود و جای جای خونه پر از خاطرات اون بود. سالها باهم کلنجار رفته بودن و حالا اون هر روز صبح باید پا می شد و گلدوناشو آب می داد. چه فایده داشت. اون که دیگه برنمی گشت.صداتو بیار پایین همسایه ها می شنون.به جهنم که می شنون. بذار همه بدونن من با چه موجودی زندگی می کنم. چندبار بهت بگم من، نمی تونم اونجوری که تو می خوای زندگی کنم. همه زندگیم شده گوش کردن به تو و اون دستوراتی که ایکاش مال بابات نبود. هزار بار گفتم اسم بابام و نبر وگرنه. ورگرنه چی اون پیرمرد بیچاره که سپر بلای توئه. هر چی میشه میندازی گردن اون بیچاره، حالا تا اسمشو کسی ببره، خونت بجوش میاد؟ خودش بود و یه زیر سیگاری پر از فیلتر سیگار و یه کام خشکیده و شیشه آب. نه دلش می خواست چیزی بخوره نه با کسی حرف بزنه. تو خاطراتش فرو رفته بود و لحظه ای نمی تونست سر پا بایسته. رو همون صندلی همیشگی نشسته بود و سیگار می کشید. صدای زنگ اونو از جاش پروند. ببین کیه. تو ببین، من دارم لباس عوض می کنم. آخه الان کیه این وقت روز؟ من چه می دونم حتما یکی از اون دوستای شماست که ظهر و صبح زود حالیشون نیست. بیا ببین کیه. بابا تو مگه هیچی سرت نمی شه، لباس تنم نیست. اَه این زناهم که یا دارن لباس می پوشن یا در میارن. یا آرایش می کنن یا پاک می کنن. بله بفرمائین. سلام خانوم حال شما. خوش اومدین .نه نه مزاحم چیه بفرمائید بالا... کی بود؟ اون پیرهن سفیدِ من کجاست؟ کیه ؟ اون دوستت کی بود که تازه طلاق گرفته. چرا گفتی من خونم؟ مگه بهت نگفته بودم نمی خوام دیگه بیاد خونمون؟ می گفتی نیست . زشته بابا دو دقیقه میاد می شینه و میره دیگه. حالا اون مونده بود و گلدونایی که باید آبشون می داد. زنا همشون همینطورن. آدمو می ذارن ومیرن. الان حتما با یه نفر دیگه خوشه. همشون همینطورن. الان بیست روزه که رفته. شاید تا الان عروسی کرده. نه اون بدون من نمی تونه زندگی کنه. اون همه سال تو سرو کله هم زدن . اون همه دیونه بازی. اون همه گلدون برای آب دادن. انگار از دستِ من آب نمی خورن. حتما الان با یکی دیگه داره ... نه بابا نمی شه که منو به این سادگی فراموش کنه... گلدوناشو چیکار کنم؟ خدایا کاش گلدوناشو...

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

پی

الان که این جملات رو می نویسم، در حال غبطه خوردن به اهالی سینما هستم. نه اینکه چرا یک منتقد سینما نیستم، بلکه کاش انقدر سواد بصری داشتم که قادربه درک تمامی زوایای یک اثر هنری بودم. با این حال دیدن این فیلم انقدر منو به وادی های گوناگون کشوند، که نتونستم راجع بهش چیزی ننویسم. سکانس ها وحرکت دوربین ، به نظر من فقط می تونه کار یه ...اوفسکی باشه.

تقدیم به اشک های سوگل

جولیا

عزیزم می شه به من بگی چرا انقدر پشت اون پنجره می شینی و خونه مردم رو نگاه می کنی؟ عزیزم اینکاره خوبی نیست می فهمی؟ حرکات دست و صورت دخترک کوچولو به مادر فهموند که اون خونواده یه سگ خیلی خوشگل پشمالو خریدن و اون داره به اون سگ نگاه می کنه. دختره گلم با اینحال تو نباید دائم تو خونه ی همسایه رو نگاه کنی. فهمیدی دخترکم؟ دخترک با حرکت سر حرف مادرش رو تائید کرد. تو اتاقش دوید و با مداد رنگی روی یک کاغذ سعی کرد یه سگ سفید پشمالوی کوچولو بکشه. مادرش موقع خواب کنار اون دراز کشیده بود و چون می دونست که دخترک صدای اونو نمی شنوه، سعی می کرد بدنش رو به اون بچسبونه تا با حرکت بدنش که ناشی از نفس کشیدن بود، به اون کوچولو آرامش بده. صبح زود بعد از بیدار شدن دوید تو حیاط و از دور دخترهای همسایه رو دید که با سگشون دارن بازی می کنن. مادر بعد از اینکه حسابی خونه رو دنبالش گشته بود سراسیمه اومد تو حیاط و دخترک رو دید که صورتش رو لای نرده ها گذاشته و داره بازی بچه ها رو نگاه می کنه. دخترک رو بغل کرد و سر میز صبحونه برد. حواس دختر به هیچ چیز نبود و تند تند لقمه های نون و پنیر رو قورت می داد که به تماشای سگ همسایه بره. وقتی پشت اون پنجره برگشت، خبری از بچه ها و سگ نبود... چند ماه بعد یه روز که مادرش از خرید برگشت خونه دخترش رو سر جای همیشگی ندید. تو اتاق نشسته بود و اشک می ریخت. دخترم چیزی شده؟ حرکات دست و صورت دختر با بالا وپایین شدن قفسه سینه وگلوله های اشک... دخترم عزیزم مطمئنی؟ سگ همسایه گم شده؟

ناگزیر

ساعت شش صبح بود. صورتش رو هرز گاهی به شیشه تکیه می داد. خنکی شیشه انگار یه جورایی از تشویش درونیش کم می کرد. چند دقیقه پیش خلبان اعلام کرده بود که دو ساعت دیگه رو آسمون تهران پرواز می کنند. سعی کرد خودشو آروم کنه و مثل همیشه تو این لحظه ها به چیزای خوب فکر کنه. دلش می خواست خاطرات ور از اول مرور کنه، از اولِ اول. برای همین صورتش رو از شیشه جدا کرد و سرش رو به صندلی تکیه داد. چشماش رو بست و شروع به یاد آوری کرد. 16 سال پیش وقتی از مدرسه اومده خونه نفس نفس زنان دویده بود که کارنامه رو به برادرش نشون بده و از اون قول بگیره که جایزه براش کتاب ابله رو بخره. با یه جمع عصبی روبرو شده بود و لبخند بی روح برادر. یادش اومد سلام که کرد برادش به اون گفت: خواهرم شما تا مامان صدات نکرده برای ناهار لطفا تو اتاقت باش، بعدا باهم راجع به کارنامه صحبت می کنیم. نتیجه اون بحث، این شده بود که اون 16 سال تو کانادا درس بخونه و امروز با مدرک دکترای اقتصاد برگرده به ایران . همه چیز خوب پیش رفته بود، فقط اینکه 2 سالی می شد که هیچ ارتباطی با برادرش نداشت. نه تلفنی و نه نامه و این اواخر نه ایمیل . هیچی و هیچی . هر دفعه از پدر و مادرش سراغ اونو گرفته بود بهش گفته بودن رفته ماموریت و گفته 2سال شاید هم بیشتر طول می کشه. همه زندگی رو با اون گذرونده بود . سه روز یه بار ازکانادا بهش تلفن می کرد. بحث سر پایان نامه... بحث سر دوست پسر داشتن ... بحث سر عاشق شدن ...بحث سر سینما... سر ورزش، سیاست، اقتصاد، مد روز لباس... همه چیز وهمه چیز... همینطور به خودش امید می داد که تو فرودگاه حتما منتظرمه. تا خونه با پدر و مادرش به بحث های معمولی گذشت و وارد خونه که شدند. انگار همه چیز مثل روز اولی بود که رفته بود. همه چیز سره جاش بود. خونه بزرگ اونا با اون حیاط و اتاق ها و....تنها یه چیز نگرانش می کرد، همه چیز بوی دلتنگی می داد. مادرش زود رفت تو آشپزخونه؛ مثل اون موقع ها که نمی خواست جواب کسی رو بده شروع کرد به آشپزی پدرش هم روی همون صندلی چوبیِ همیشگی مستقر شد و سیگارش رو روشن کرد. آخ چقدر لذت بخشه که تو برگردی ببینی، همه چی سرجاشه. بازم دلشوره شروع شد. رفت تو اتاقش. همون تخت خواب. عروسک ها. جا لباسی. چشمش به کتابخونه که افتاد. دوید سمت آشپزخونه. و مادرش رو صدا کرد. مادر ، مادر ، عکس برادرم رو کجا گذاشتین. مادرش انگار نمی خواست برگرده. هنوز یادش بود که طبق رسم خانوادگی وقتی مادرش جواب نمی ده یعنی سوال رو دوباره تکرار نکن. رفت که از پدرش بپرسه. چهره پدرش رو غرق تو اشک دید. سیگارش رو که می خواست پک بزنه، اشکهاش ار لابلای سیبیلهاش کمر سیگارو خیس می کردند. رفت و نزدیک پدرش نشست و گفت: فقط یه سوال می پرسم پدر، کجاست؟ دخترم منم فقط یه جواب می دم، دیگه نیست.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

تاریخ تحولات اجتماعی 6

هگل

[ به گمانم به سخت ترین قسمت رسیده ام . در نقدی از افرا در خواب اقاقیا، خواندم که نوشتن در مورد غول ها، کاری بس دشوار است. شاید آنروز آنقدر حس اش نکردم. با اینحال نوشتن راجع به هگل بسی دشوارتر از دیگران است. سالهاست که نام او با فلسفه پیوند خورده است. و شاید یکی از بزرگترین تحولات اجتماعی، در عصر ما تدوین نوین سوسیالیسم بود، که توسط کارل مارکس انجام شد و او نیز دل در گرو مکتب هگل داشت. برخورد به چنین جملات نیز که خود در تردیدم نقشی اساسی داشت. ریچارد رورتی در باره هگل گفته است: مقدر است که فیلسوفان در پایان هر راهی که سفر می کنند، هگل را بردبارانه منتظر خود بیابند.(کمی به عظمت جمله بیاندیشید حال مرا درک خواهید کرد!!!!!؟) در نهایت با این حال و هوای سودایی، هر چه پیش آید را به جان خریده و نظرات پوپر را که با آن موافقم را، در مورد پوپر از کتاب جامعه باز و دشمنان آن بازگو می کنم.]

بخاطر داریم که ارسطو از آن قسم مورخانی بود که بیشترسبک دائره المعارفی دارند و مستقیما کاری در پیشبرد مذهب اصالت تاریخ انجام نداد. او پیرو صورت محدود و مقیدی از نظریه افلاطون بود دایر بر اینکه حوادث عظیم مصیبت وار که به تکرار روی می دهند، هر چند گاه یکبار نسل آدمی را بر می افکنند و و تنها عده ای انگشت شمار باقی می گذارند. با وجود این واقعیت می توان در این جا نشان داد که چگونه نظریه وی درباره گردش و تغییر به تعبیراتی بر مبنای اصالت تاریخ می انجامد و حاوی کلیه عناصر لازم برای پروراندن این نظریه پر طمطراق است. [نکته اینجاست که] تا پیش از هگل هیچ کس از این فرصت بهره برداری کامل نکرده بود. می توان دو آموزه را تشخیص داد که هر دو مستقیما از نظریه اصالت ماهیت ارسطو نتیجه می شوند. 1) تنها اگر شخص یا دولتی تکامل پیدا کند، فقط از راه تاریخ دولت یا سرگذشت شخص می توان چیزی درباره ماهیت نهفته و تکامل نیافته آن، چیزی دانست. این نظریه زمانی که با نظریه اصالت تحقق هگل در زمینه اخلاق پیوند داده شود به پرستش تاریخ و بالا بردن آن به سطح صحنه عظیم واقعیت و دیوان عدل جهانی منتهی می گردد. 2) ماهیت برای آنکه واقعیت یا فعلیت پیدا کند باید در جریان تغییر، باز و شکوفا گردد. این آموزه بعدها به دست هگل به شکل زیر درآمد: آنکه تنها لذات موجود است، قوه محض است و هنوز از افق وجود سر بر نیاورده است و مثال فقط بوسیله فعالیت، فعلیت می یابند. بنابراین اگر من بخواهم از افق وجود سر برآورم باید ابراز شخصیت کنم. این نظریه به توجیه تازه ای از بندگی می انجامد، زیرا ابراز وجود در مناسبات شخص با دیگران سعی در تسلط یافتن بر آنهاست. طبق این گفته هر کس باید بکوشد ابراز وجود کند و خود را نشان دهد و آن کس که فاقد سرشت و شهامت و توان عمومی برای حفظ استقلال خویش است، باید به مرحله بندگی تنزل یابد. [ ریشه های تئوریک نظریات استثماری] مساله تعاریف و معنای الفاظ مستقیما به اصالت تاریخ مربوط نیست، ولی سرچشمه ناخشکیدنی خلط و اشتباه و بویژه قسم خاصی لفاظی بوده است که از هنگامی که در ذهن هگل با مذهب اصالت تاریخ در آمیخت، باعث آن بیماری فکری زهر آگین روزگار ما شدکه من آنرا فلسفه غیبگویانه نام نهاده ام. این مساله مهمترین منشاه تاثیر هگل ( ارسطو) در افکار وعقول بوده و بدبختانه هنوز به قوت خود باقی است و از شیوه تفکر میان تهی اسکولاتیسم نشات می گیرد که همیشه در بند الفاظ بوده و نه تنها بر قرون وسطا بلکه بر فلسفه معاصر نیز سایه افکنده و حتی فلسفه ویتگنشتاین دچار تاثیر آن است. [ اسکولاتیسم بر مبادی حکمت ارسطو مبتنی بود و به جای تحقیق سودمند در علم وفلسفه، بیشتر به مباحث خشک و بیحاصل لفظی می پرداخت.] ه. ج. استرلینگ در باره هگل می گوید: فلسفه هگل ... کاوشی چنان ژرف در اندیشه بود که بیشتر آن مفهوم نمی شد. هگل سرچشمه تمام مذاهب معاصر اصالت تاریخ بود. او پیرو مستقیم هراکلتیوس و افلاطون وارسطو بود و کارهای محیر العقول می کرد. با احاطه ای که بر منطق داشت، بیرون کشیدن خرگوش های طبیعی واقعی از کلاه های مابعد الطبیعی محض، برای روش پرقدرت دیالیکتیکی( روش جدل ومحاوره) او، بازی کودکانه ای بیش نبود. 114 سال پس از انتشار اصول نیوتن، هگل موفق شد با روش های فلسفی محض ثابت کند که سیارات بر حسب قوانین کپلر حرکت می کنند. او حتی موفق شد وضع واقعی سیارات را استنتاج کند و بدین وسیله به اثبات برساند که ممکن نیست هیچ سیاره ای بین مریخ و مشتری قرار داشته باشد.( از بخت بد از نظرش دور مانده بود که چند ماه پیش چنین سیاره ای کشف شده است.) به همین وجه ثابت کرد که آهن ربایی کردن آهن، به معنای افزودن به وزن آنست و نظریه های نیوتن درباره ماند و گرانش متناقض با یکدیگرند (که البته در این زمینه نیز نمی توانست پیش بینی کند که انیشتین، هم ارزی جرم ماندی و گرانشی را نشان خواهد داد) و بسیاری چیزهای دیگر از این قسم.اینکه کسانی بجد بگیرند که یک روش فلسفی می تواند چنین قدرت شگرفی داشته باشد، تنها از بعضی جهات با توجه به واپس ماندگی علوم طبیعی آلمان در آن ایام، قابل تبیین است. کسانی هگل را به شهرت رسانده اند که تشرف سریع به اسرار ژرف این جهان را به سر وکار یافتن با مشکلات فنی و پر زحمت یکی از علوم خاص ترجیح می دهند. با این همه نامحتمل به نظر می رسد که بدون استظهار به اقتدار دولت پروس ، هگل می توانست پر نفوذ ترین شخصیت فلسفه آلمان شود. اما تصادف چنین بود که بعد از جنگهای ناپلئون و در دوره بازگشت به فئودالی، او نخستین کسی باشد که به مقام فیلسوف رسمی مکتب پروس گرایی منصوب شود. بعدها نیز دولت به حمایت از شاگردان او پرداخت و از آن هنگام تا کنون فیلسوفان هگل گرا همچنان تدریس فلسفه را در قبضه داشته اند. در 1815 هنگامی که فرقه ارتجاعی پروس زمام قدرت را بدست گرفت، متوجه نیاز مبرم به یک ایده ئولوژی شد. هگل برای رفع همین نیاز منصوب شد و با احیای اندیشه های نخستین دشمنان جامعه باز ، یعنی هراکلتیوس و افلاطون و ارسطو ، به برآوردن این حاجت همت گماشت. فلسفه هگل به مثابه تولد دوباره قبیله پرستی است. اهمیت تاریخی هگل را در این واقعیت می توان دید که او، باصطلاح ، حلقه مفقوده بین افلاطون و صورت امروزی توتالیتاریسم است. پیروان امروزی توتالیتاریسم اغلب آگاه نیستند که اندیشه هایشان به افلاطون باز می گردد؛ اما بیشترشان به دینی که به هگل دارند واقفند و همگی در فضای بسته هگل بار آمده اند و یاد گرفته اند که دولت ، تاریخ و قوم را بپرستند. اصل اعتقادی همه آنان این است که دولت یعنی همه چیز و فرد یعنی هیچ، زیرا فرد هرچه دارد، اعم از وجود جسمانی و روحانی، همه را مدیون دولت است. چنین است پیام افلاطون ومکتب پروس گرایی هگل: امرکلی را باید در دولت یافت. بنابراین دولت را باید به عنوان تجلی امر الاهی در زمین بپرستیم و متوجه باشیم که اگر دریافتن طبیعت دشوار است، پی بردن به ماهیت دولت بی نهایت دشوار تر است... آگاهی و اندیشه ذاتا متعلق به دولت است. دولت می داند که چه اراده کند... [ ما را بگو کجای تاریخ را به خاطر چه جستجو می کردیم] لیکن آنچه می توان گفت این است که خارج از اروپا و بویژه در بیست سال اخیر، علاقه فلاسفه به هگل آهسته آهسته رو به زوال بوده است. سوال این است که اگر چنین است چرا باز باید درباره هگل نگران بود؟ پاسخ اینست که با وجود آنکه دانشمندان علوم طبیعی هرگز هگل را جدی نگرفته اند و بغیر از تکامل گرایان بسیاری فلاسفه کم کم توجه خود را به او از دست می دهند، نفوذ وی ، خاصه تاثیر اصطلاح بافیهای او، در فلسفه اخلاق ، فلسفه جامعه و علوم سیاسی واجتماعی هنوز بسیار قوی است. بخصوص فلاسفه تاریخ و سیاست و تعلیم و تربیت هنوز از بسیاری جهات زیر سیطره او هستند. چیزی که در سیاست این امر را به شدت نمایان می سازد این واقعیت است که جناح چپ افراطی مارکسیستها و میانه رو های محافظه کار و فاشیستهای راستگرای تندرو، همه گی هگل را مبنای فلسفه خویش قرار می دهند. به جای جنگ ملتها که در طرح مبتنی بر اصالت تاریخ هگل دیده می شود، جناح چپ قائل به جنگ طبقات و جناح راستگرای افراطی، معتقد به جنگ نژاد هاست.ادعای من تازگی ندارد که فلسفه هگل از علاقه او به باز گرداندن حکومت پروسی فردریک ویلهلم سوم مایه می گیرد و بنابراین نمی توان آنرا جدی تلقی کرد. همه کسانی که با موقعیت سیاسی روز آشنایی داشتند این داستان را به خوبی می دانستند و عده انگشت شماری که برای فاشگویی از استقلال رای کافی بهره می بردند، علنا آنرا بازگو می کردند. بهترین گواه شوپنهاور است که خود از اصحاب اصالت افلاطونی است ولی در عین حال راستی و درستی را به اعلا درجه رسانده بود و حقیقت را بیش از هر چیز عزیز می داشت؛ این تصویر را از استاد رسم کرده است: هگل که از بالا و به دست مصادر قدرت بر مسند فیلسوف گواهی شده کبیر گماشته شده بود، دغلبازی بود گول وابله و بی خاصیت و مهوع که با بافتن و بیرون دادن احمقانه ترین اراجیف گیج کننده، گستاخی را به اوج رسانید. این اراجیف را پیروان مزدورش با هیاهو حکمت جاودان اعلام کردند و ابلهان همگی به آسانی پذیرفتند. با میدان پهناوری که اولیاء امور برای نفوذ روحی در اختیار هگل گذاشته اند، او توانسته است یک نسل را با موفقیت به فساد فکری بکشاند...[ در مورد هگل بحث را بیش از این ادامه نمی دهم، امید به اینکه خواننده گرامی خود نیز با نقطه نظرات هگل با مطالعه در آثار او این مطالب را به نقد بنشیند. برای نوشتن کارل مارکس بی تابم ولیکن وسعت تحقیقات و آثار و دست نوشته هایش و براستی عظمت نهفته در تلاش او شاید، انجام آنرا به تعویق بیاندازد.]

۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

تاریخ تحولات اجتماعی 5

ارسطو

اندیشه ارسطو زیر سلطه کامل افکار افلاطون است. از این رو نظریه افلاطون را درباره بردگی طبیعی تایید و مدون می کند و می نویسد: برخی کسان طبیعتا برده و بعضی آزادند؛ برای دسته اول بردگی نه تنها فراخور حال بلکه عادلانه است. کسی که طبیعتا مال خودش نیست و از آن دیگری است، طبیعتا برده است.[ این نکته لازم به ذکر می نماید که ارسطو معلم اسکندر مقدونی بود. ظاهرا این مردان و طرح هایشان را دست کم گرفته بود. نظر گومپرتس در مورد ارسطو شنیدنی است که: ارسطو با پادشاهان بر سر سفره می نشست و خود از این امر آگاه نبود.]نظریه ارسطو راجع به بهترین دولت، از سازش دادن سه چیز با یکدیگر بوجود می پاید: یکی صورت رمانتیکی از حکومت افلاطونی اشراف؛ دوم فئودالیسمی متین و متوازن؛ و سوم پاره ای اندیشه های دموکراتیک. ارسطو معتقد است که شهروندان باید حق داشته باشند در حکومت مشارکت کنند ولی بی درنگ توضیح می دهد که نه تنها بردگان بلکه کلیه طبقات مولد نیز باید از شمار شهروندان حذف شوند.بنابراین او با افلاطون اتفاق نظر دارد که کارگران نباید حکومت کنند و طبقات حاکم نیز نباید کار کنند. در باب علت نیز ارسطو آنچه را که افلاطون آموخته بود تصدیق می کرد و خود چنین می پنداشت که : صورت یا ماهیت هر شی متحول ، با غرض از آن شی یا حالت غایی یا غایتی که شی مذکور به سوی آن تحول می یابد، یکی است. پس همچنان صورت و مثال، امری نیک بشمار می رود، فقط به جای اینکه در آغز باشد، در پایان و فرجام قرار می گیرد. با این ویژگی ارسطو خوشبینی را جایگزین بدبینی کرد. ارسطو از آن قسم مورخانی بود که بیشتر سبک دایره المعارفی دارند و مستقیما کاری در پیشبرد مذهب اصالت تاریخ انجام نداد. او پیرو صورت محدود و مقیدی از نظریه افلاطون بود دایر بر اینکه حوادث عظیم مصیبت بار که بتکرار روی می دهند، هر چند گاه نسل آدمی را بر می افکنند و تنها عده ای انگشت شمار باقی می گذارند.نظریه وی به درباره گردش و تغییر به تعبیراتی بر مبنای اصالت تاریخ می انجامد.[ این نظریه به صورت سه آموزه درآمد و بدست هگل تغییر یافت که آنها را بعنوان ریشه های ارسطویی فلسفه هگل در بخش مربوط به هگل ذکر خواهد شد.] به موجب رای ارسطو شناخت یا علم می تواند بر دو گونه باشد: برهانی یا شهودی. معرفت برهانی، در عین حال معرفت به علتهاست و و عبارست از قضایا و اخباری که که می توان آنها را به برهان ثابت کرد. دیگری معرفت شهودی است که عبارتست از دریافت ماهیت یا طبیعت ذاتی شی . معرفت شهودی سرچشمه ای است که هر علم از آن نشات می گیرد، زیرا در آن مقدمات یقینی هر برهان در یافت می شود. حق با ارسطو بود که تاکید می کرد نباید سعی در اثبات همه شناختهای خود از طریق برهان داشته باشیم. هر برهان باید از مقدماتی شروع شود. از این رو استنتاج از مقدمات به خودی خود هرگز نمی تواند صدق نتیجه را تعیین کند، بلکه فقط نشان می دهد که نتیجه باید صادق باشد، مشروط بر اینکه، مقدمات صادق باشد.[ امیدوارم ذکر این مطالب پیچیده باعث بی حوصله گی خواننده نشود]. اگر قرار باشد مقدمات به نوبه خود به اثبات برسند، مسئله صدق فقط یک گام به عقب و به یک سلسله مقدمات جدید رانده می شود و همینطور تا بی نهایت ادامه پیدا می کند. برای اجتناب از این موضوع ارسطو گفت باید فرض کنیم مقدماتی هستند که بدون شک و بیقین صادقند و به اثبات نیاز ندارندو این مقدمات تنها از طریق دریافت شهودی ماهیت اشیاء کسب می گردد.[ امیدوارم توانسته باشم چگونگی شکل گیری اصالت ماهیت و اصالت تاریخ را از آموزه های ارسطو، آنطور که مورد قبول پوپر باشد، بیان کنم.]

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

تاریخ تحولات اجتماعی 4

بخش سوم

[ اصولا کلمه فلسفه در ذهن، یکسری معانی پیچیده و مبهم را تداعی می کند. این موضوع سالهاست که بسیاری را بخود مشغول داشته که موضوعات فلسفی اصولا پیچیده و بسیار ثقیل هستند. چرایی این موضوع شاید در ابتدا ساده به نظر برسد ولی زمانیکه ریشه آنرا از بعد تاریخی بررسی می کنیم، ریشه را در جایی می بینیم که نه تنها به مسائلی که دردو بخش گذشته مطرح نمودیم بی ربط نیست، که خود راهگشای ما به شناخت انواع حکومت و طرق تثبیت آنها و در نهایت تصمیم به چگونگی برخورد با آنها، خواهد بود. کتب تاریخ فلسفه نوشته ویل دورانت، برتراند راسل و حتی فلسفه به زبان ساده (دنیای سوفی ) یوستین گادر، انسان را چنان مجذوب تحول فکر می کند، که شاید کمتر کسی بتواند ضمن دنبال نمودن سیر فلسفه در تاریخ، نقش این مقولات را در شکل گیری مناسبات اجتماعی نیز از نظر بگذراند. شاید اولین بار این پنجره توسط پوپر بروی جهانیان گشوده شد و همه را به تفکر واداشت که اگر فلسفه بعنوان ابزار در دست حاکمین قرار گیرد چه نتایجی در بر خواهد داشت. نگاه این چنین به بزرگان فلسفه ممکن است، کام انسان را به خشکی بکشاند ولی بد نیست یکبار نیز از دید چنین فیلسوفی بدانها نگریست. اگر به مبنای بحث بازگردیم که شکل گیری نهضت ها علیه نظام های استبدادی بود، خاطر نشان کردن این نکته ضروری است که به نظر پوپر چند تن از فلاسفه در تئوریزه کردن چنین حکومت هایی نقش بنیادی داشته اند. افلاطون ، ارسطو ، هگل و مارکس فیلسوفانی هستند که با نگرش تاریخی ( تاریخی نگری ) خود همیشه راه را بر ظهور دموکراسی، بسته اند. پوپر با تعریف جامعه بسته که در آن مبنا بر اصالت جمع قرار دارد وجامعه باز که در آن اصالت فرد بعنوان مبنایی برای اسقرار دموکراسی است، دست به قلم برده و سعی برای نشان دادن این دارد که چگونه می توان دموکراسی را از طریق مهندسی اجتماعی و تحولات جزء به جزء مستقر نمود. بنظر نگارنده بررسی اجمالی دیدگاه های فلاسفه ای که نامشان رفت خالی از لطف نبوده و شاید به نگاهی جدیدی در نقد برای خواننده بیانجامد. ]

افلاطون

طرح کلی زمینه نظری یا مابعدالطبیعی نظریه افلاطون درباره تغییر اجتماعی، در کتابهای او جمهوری و قوانین، چنین ترسیم شده است. زمینه مذکور همان جهان لایتغیر صور یا مثل است که جهان چیز های متغیر در زمان ومکان، فرزند آن است. صور یا مثل نه تنها لایتغیر و فساد ناپذیر، بلکه کامل، راستین، حقیقی و خوبند. اگر نقطه آغاز هر گردش و تغییر، کامل و خوب باشد، تغییر فقط می تواند حرکتی باشد دور شونده از کامل و خوب و باید به سوی نقص وبد، یعنی به سوی فساد سیر کند. پس به موجب تعالیم افلاطون تغییر، شر و سکون ایزدی است. پیداست که این نظریه به جامعه بشری و تاریخ آن قابل اطلاق است. نظریه صور چنین سهم مهمی در فلسفه افلاطون پیدا کرد زیرا که او پی برد که که این نظریه قادر به تبیین روند انحطاط است. لیکن عظمت افلاطون به عنوان جامعه شناس در نظر ورزی های کلی و انتزاعی او درباره قانون انحطاط اجتماعی نیست؛ در غنا و جزئیات مشاهدات و در حدت وتیزی شهود جامعه شناختی اوست. افلاطون اقسام دولت ها را بدین ترتیب توصیف می کند. نخست پس از دولت کامل ، جاه سالاری می آید یعنی حکومت اعیان و نجبائی که جویای نام وافتخارند. دوم الیگارشی یعنی حکومت خانواده های توانگر. در مرتبه بعد دموکراسی متولد می شود که حکومت آزادی به معنای بی قانونی است و آخراز همه حکومت جبر وزور. به بیان دیگر وجهه نظر او نظریه ای اصالت تاریخی در باب جامعه است. افلاطون دموکراسی را فرزند جنگ داخلی بالقوه میان الگاریک ها می داند و می گوید : دموکراسی زمانی به دنیا می آید که تنگدستان چیره می شوند، بعضی را می کشند و دیگران را بیرون می رانند و حقوق شهروندی و مناصب دولتی و اجتماعی را به طور برابر با بقیه تقسیم می کنند. تحلیل جامعه شناسی افلاطون، برنامه سیاسی او را آشکار می سازد. طبق اعتقادش به اصالت تصور می گوید هر تغییر سیاسی را متوقف کنید. و هرگونه تغییر را می توان متوقف کرد اگر دولت به نسخه دقیق اصل- یعنی صورت یا مثال شهر- مبدل گردد. با این ضابطه که بازگردید به طبیعت. بازگردید به وضع اولیه نیاکانمان، وضع بدوی یا اولیه ای که موافق طبیعت بشر بنیاد شده بود و بنابراین با ثبات و پایدار بود. بازگردید به پدرسالاری قبیله ای روزگار پیش از هبوط، به حکومت طبقاتی فرزانگان اندک شمار بر جاهلان بسیار. نمای آرمان شهر افلاطون چنین است: در شهر ما هرکس باید به یک کار بپردازد و آن کاری است که سررشت او طبیعتا و به بهترین وجه با آن متناسب است. و اگر کسی که طبیعتا کارگر است وارد طبقه جنگاوران شود و یا جنگاوری بدون داشتن شایستگی به طبقه نگهبانان درآید، این قسم تغییر و توطئه گری پنهان به معنای سقوط شهر خواهد بود. وقتی عدالت در دولت برقرار می شود که حاکم حکومت کند و کارگر کار کند و برده به بردگی مشغول باشد. افلاطون در رساله قوانین تساوی طلبی را در این ضابطه جمع بندی می کند که : سلوک برابر با نابرابران لزوما بیعدالتی به بار می آورد. و همچنین در رساله جهموری برای نیشخند زدن به دموکراسی چنینی می گوید: دموکراسی یعنی برابری را یکسان در میان برابران و نابرابران ، توزیع کردن. عدالت یعنی در جای خود ماندن و خویشتن داری یعنی جای خود را دانستن. افلاطون از ستایشگران اسپارت بود و مانند تمامی میلیتاریستهای توتالیتر می نویسد: بزرگترین اصل این است که هیچ کس، چه مرد وچه زن، بدون رهبر نباشد. یا ذهن کسی بدین خوی نگیرد که، خواه به انگیزه حمیت و غیرت وخواه از سر شوخی و بازی، بگذارد شخص به کاری به ابتکار خود دست بزند. بلکه در جنگ وصلح مکلف است چشم به رهبر خود داشته باشد و با وفاداری از او پیروی کند. حتی در کوچکترین امور نیز تحت رهبری او باشد... در یک کلمه باید به عادت طولانی، نفس خویش را آموزش دهد که هرگز در خواب هم نبیند که مستقل عمل کند. بدینگونه عمر همگان تماما به طرز مشترک یا جمعی سپری خواهد شد. هیچ قانونی نیست و هرگز در آینده هم نخواهد بود، که برتر از این باشد...پس می بینیم که افلاطون یک شاخص نهایی برای سنجش مصلحت دولت بیشتر نمی شناسد. هر چیز که مصالح دولت را پیش ببرد، خوب و توام با فضیلت و عدالت است و هر چیز آنرا تحدید کند بد و شرارت آمیز و خلاف عدالت است.آئین اخلاقی افلاطون آیینی است بر پایه اصالت سود جمعی و معیار اخلاق، مصلحت دولت است. این یعنی نظریه جمعی قبیله ای یا توتالیتر: خوب آن چیزی است به به نفع من یا مصلحت گروه من باشد. [ به عقیده ی من همینقدر برای اینکه خواننده گرامی را به چالش بازشناخت افلاطون، انداخته باشم کافیست. اینکه تئوریزه شدن قدرت چگونه و بدست چه کسانی در تاریخ انجام گرفته بسیار مهم بوده و تا امروز نیز ادامه دارد. نظریات افلاطون در دیگر شاگردانش نیز نمود خاص دارد که به آنها نیز خواهیم پرداخت]

تاریخ تحولات اجتماعی 3

پروتستانیسم و نظرات ارتجاعی ژان کالون

تحول و رفرم کلیسایی تنها در آلمان گسترش نداشت بلکه در انگلستان، سوئد، دانمارک، نروژ، هلند و سوئیس نیز رسوخ یافت. بنیانگذار این نوع پروتستانیسم کالوَن بود.او ضمن مواعظ و اندرزهای خود می گفت که ماموریت مردمان از پیش به وسیله خداوند مقدر شده است. ثروت بورژوا ها را خداوند به آنها سپرده و بهره کشی از کارگران مزدور در نزد کالون و پیروانش امری خداپسندانه بود. از نظر اقتصادی کالون حافظ و حامی منافع ظبقه بورژوازی بود و کسانی را مانند او نمی اندیشیدند، از کلیسای خود طرد می کرد، به زندان می انداخت و ملحدان را به اعدام و تبعید کیفر می داد. در این میان شرح سوزانده شدن میشل سروه بدست کالون که در کتابی نوشته اشتفان تسوایک گرد آمده است .او در کتاب با توصیف سوختن موجود شریفی چون سروه در خرمن آتش، روح خشنی که این تعصب و جمود را به بار آورده است به باد مذمت می گیرد. اشتفان تسوایک با طرح و تشریح اعمال خشونت بار کالون، که با آیین جامد خود، آزاد اندیشان را به زندان می اندازدو شکنجه می دهد، به سوی همه دیکتاتورها، روحانیون قشری، به ویژه دیکتاتوری چون هیتلر نشانه می رودکه کشور خود را به سرزمین مردمی مطیع و بی اراده مبدل کرد، سپس این کشور را به جنگی سوق داد که تمامی کشورها را در آتش خود سوزاند. همچنین در این کتاب از قیام کاستلیون در برابر کالون سخن رفته است. از قول مونتنی گفته می شود : آنکه در جریان مبارزه با سرسختی و شجاعت بر زمین می افتدو با وجود خطر مرگ، ذره ای از اطمینانش را از کف نمی دهد و به هنگام جان دادن، هنوز با نظری راسخ و تحقیر بار به دشمن می نگرد، کشته شده است ولی مغلوب نگشته است؛ دلیرترین انسان ها گاهی تیره تخت ترین آنها هستند، از این رو شکست های ظفرنمونی هستند که به پیروزی های بزرگ پهلو می زنند. کالون در سایه سازمانی خارق العاده ،توفیق یافته بود که سراپای کشورش را به صورت ماشینی فرمانبردار درآورد و هرگونه آزادی فکرو استقلال را -تنها به سود عقیده خود- از میان ببرد. هیچ چیز از حیطه اختیار او خارج نبود. شورا، انجمن کشیشان، دانشگاه، دادگاه ها، نظام مالی، مدرسه ها، زندانها، همه چیز و همه کس در قید نظارت او واز لحاظ معنوی و روحی وابسته او بودند.مذهب کالون قانون بود و هر گونه اعتراضی برابر بود با زندان، تبعید و خرمن آتش. در این میان کاستلیون، ایده آلیستی که که به نام آزادی فکر در مقام افشای جور و استبداد وی برآمده بود، دانشمندی بود که از راه ترجمه و تدریس، به سختی امرار معاش می کرد. این فرانسوی ، یکه و تنها بدون داشتن هیچ پشتیبانی در مقابل کالون با شهامت ایستاد و سروه را که به فرمان او سوزانده شده بود بی گناه خواند و اظهارداشت : انسان سوزی دفاع از آئین و عقیده خوانده نمی شود، بلکه این کار قتل نفس است. وی سالها پیش از لاک، ولتر و هیوم از حق آزادی فکر دفاع کرد.

[ نهایتا این موضوع شایان ذکر است که نظام هایی این چنین توسط یک نفر تئوریزه می شود، سرانجامی جز یک دیکتاتوری جزمی نخواهد داشت و اینکه تمامی نهضت ها از این مدل ها نشات می گیرند . پروتستانیسم لوتر با انگیزه نجات انسان ها از دست حکومت مطلقه پاپ ها و قیام سروه و کاستلیون علیه رفرم کالون، نشان از این دارد که نظام ظلم و جور، به نحوی با انگیزش های انسانی روبرو خواهد شد. بهمین دلیل شکل گیری نظام های استبدادی را از دیدگاه فلسفه و ماهیت تاریخی آنها با بهره گیری از آموزه های پوپر به بحث می نشینیم؛ تا هم شکل جدیدی از آنچه تا به امروز در خاطرم بعنوان تاریخ فلسفه نقش بسته را پالایشی کنیم و از دید انسانی که هم از طرف راست ها ( نظام سرمایه داری ) و هم از طرف چپ ها ( مارکسیست ها و سوسیال دموکراتها ) متهم به آنارشیست بودن است، به فلسفه نگاهی بیاندازیم.]

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

تغییر نام

می بایست این کار را می کردم. امروز دیگر افسانه ها مرا بخود نمی خوانند. می خواهم رهروی باشم ، بی استاد. به هرآنجا روم که برای خودم ناشناخته است. نمی خواهم توضیحی پشت آن باشد. گورو نمی خواهم. می خواهم زندگی کنم بی هیچ پیش زمینه ای .تمام سعی ام را می کنم.

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

2 تاریخ تحولات اجتماعی

بخش دوم

نهضت اومانیسم

پس از رواج مسیحیت، توجه انسان از انسان به خدا و ماوراء طبیعت معطوف شد، فلاسفه قرون وسطا انسان را موجودی گناهکارو بی ارزش می شمردند و هنرمندان این عصر رنج و عذاب و مرگ را مجسم می کردند.

اومانیسم به نهضتی اطلاق می شود که درآن تحصیل و مداقه در مسائل مربوط به انسان بسیار مورد توجه قرار می گیرد.این نهضت در قرن چهاردهم میلادی در اروپا پدید آمد و بیشترحالت طغیان علیه سلوک و سلطه اولیاء دین در قرون وسطا را داشت.نهضت اومانیسم مقارن با رشد تدریجی جنبش بورژوازی و نهضت اصلاح دینی بود و بسیاری از اومانیست ها به مذهب پروتستان گرویدند. در این دوره که تا قرن شانزدهم برقرار بود هنر از جنبه عذاب نگاری، منحرف شد و مبین نشاطِ زیستن گردید. در اروپا، از اواخر قرون وسطا، پس از تحولات و دگرگونی هائی که در نظام اقتصادی و اجتماعی مردم پدید آمد، ارزش و مقام انسانی بالا رفت، و متفکرین و صاحبنظران بر آن شدند که با تنظیم مقررات و قوانین، حدود و حقوق و وظایف افراد را در جامعه، مشخص نمایند، و به نیروی قانون حتی الامکان از ظلم و تعدی و بی عدالتی های اجتماعی جلوگیری کنند. اومانیست ها که مردمی کتابدوست و دانشمند بودند، ذهن مردم را از دین به فلسفه و از آسمان به زمین بازگردانیدند. در طول نیم قرن پیش از سقوط قسطنطنیه به دست ترکان، دوازده تن اومانیست برای مطالعه و جهان گردی به یونان سفر کرده و همراه خود آثار خطی بسیاری را از دستبرد ترکان نجات دادند. دانشمندان یونانی –بیشتردرایتالیا- آثار ادبی و فلسفی باستان را در اندک زمانی به زبان لاتین برگرداندند. و از این میان آثار افلاطون بیش از همه اومانیستها را مفتون و شیفته خود کرد. آنها به سبک روان نگارش افلاطون دل بستند و بر آزادی یونانیان روزگار سقراط که آزادانه درباره مسائل دینی و سیاسی گفتگو می کردند، غبطه می خوردند. آن دوره سوال مردم بیداردل این بود که آیا سزاوار است، تن و مغزو روان خود را به دست روحانیون و پیشوایانی بسپارند که خود آنان تا گلو در منجلاب فساد و دنیا پرستی فرورفته اند. اومانیستها در ابتدا کوشیدند تا تعلیمات مسیحیت را را با فلسفه یونان تلفیق کنند، ولی در این راه توفیقی نیافتند و عقل را مرجع نهایی تشخیص و قضاوت دانستند و مکالمات افلاطون را در مقابل تعلیمات عهد جدید نهادند و دانسته و ندانسته، معتقدات دینی مردم را متزلزل ساختند. آنان علم را از بند الهیات رهانیدند ولی با پرستش گذشته و تمرکز اندیشه در امور ذهنی و اکتسابی به جای پرداختن به امور عینی و مسائل بکر، خود موانعی در راه پیشرفت علم قرار دادند. دوران آنها دوران تحقیق و آموزش بود و نه خلاقیت.

پروتستانیسم و رفرم مذهبی مارتین لوتر

چیزی که لوتر -مرد میانه رو ومعتدل- را انقلابی کرد و علیه پاپ روم برانگیخت، این بود که در سال 1517 تتسل Tetzel کشیش عامی و بیسواد با انبانی پر از الواح آمرزش گناه به آلمان اعزام گردید و کالای خود را به افرادی که مایل به خرید آمرزش گناه بودند، عرضه می داشت. لوتر از این تجارت برآشفت و تازیانه خود را به صورت 95 اصل در آستانه کلیسای خود « وی تمبرک » که در آن موعظه می کرد فرود آورد.خروج و مخالفت شجاعانه لوتر در سراسر آلمان طنین افکند و پاپ وی را از کلسیا طرد کرد ولی وی دستخط پاپ را در آتش انداخت.نکته مهم اینکه امیران،سکنه شهرها و حتی دهات دوردست، همه بر حسب منافع طبقاتی به صورتی خواهان رفرم و دگرگونی اوضاع بودند.دهقانان و تهیدستان شهر، رفرم را نه تنها به صورت اصلاح کلیسا، بلکه به عنوان تغییر شکل کامل سازمان اجتماع تلقی می کردند. این اندیشه ها و جنبش انقلابی « مونتسر» حتی لوتر را به هراس انداخت.لوتر خود مدعی اینکه مذهبی تازه آورده است نبود و قصد این را نداشت که در کلیسا جدائی افتد، بلکه می خواست سوءاستفاده هایی را که قرن ها از مسیحیت می شد، ازمیان بردارد.. کلیسا را به حالت اولیه اش بازگرداند. لوتر معتقد بود یگانه سند معتبری که آدمی برای رسیدن به حقیقت و هدایت معنوی و روحانی بدان نیاز دارد، همانا کتاب مقدس است.مارتین لوتر تشریفات پر طمطراق و مجلل کلیسا را ملغی ساخت و مراسم نماز و دعا را مختصر کرد، رسم پرستش شمایل قدیسین و اشیاء متبرک نیز برافتاد. سرانجام پس از سالها جنگ و خونریزی کاتولیک ها و پروتستانها از حقوق برابر برخوردار گردیدند. ولی حق تعیین مذهب رعایا، از حقوق امیران بود، یعنی رعیت باید به مذهب امیر خویش در می آمد.

خلاصه ای از تاریخ تحولات اجتماعی

این نوشته شاید نظری اجمالی به چندین کتاب به نظر برسد و لیکن آوردن این مطالب در اینجا بیشتر به این دلیل است که شما را، به گفتمانی دعوت کنم که در شناخت درست و تحلیل مطالب نوشته شده در این کتب، یاریم نماید. این نوشته برگرفته از تاریخ تحولات اجتماعی نوشته مرتضی راوندی، کتاب کاپیتال و همچنین مقایسه آن با مبانی نقد اقتصاد سیاسی ِ کارل مارکس به ترجمه باقر پرهام و کتاب جامعه باز ودشمنان آن نوشته کارل پوپر به ترجمه عزت اله فولادوند می باشد؛ تمامی مطالب پیرامون شکل گیری طبقات اجتماعی و تأثیر آن بر روند تاریخ خواهد بود.امید که این مطالب به کشف این موضوع رهنمونم کند که آیا تاریخ بصورت سیری مبنی بر قواعدی علمی و قابل پیش بینی در جریان است ؟ و یا تنها نشانگر گذشت زمان و قرار گرفتن رخداد ها بر اساس تقدم و تأخر است .

لازم به ذکر است که تحولات اجتماعی تقریبا با اتمام رنسانس به مرحله ای می رسد که حرکات اجتماعی بصورت نهضت های مختلف یکی پس از دیگری ظهورمی کند، به همین دلیل، سیر تاریخ را تا آن زمان بسیار کوتاه، برای مشخص شدن دلایل شکل گیری نهضت ها بیان می کنم .توضیح اینکه نوشته هایی که در [ ] قرار دارد نظرات شخصی نگارنده می باشد.

بخش اول

[ انسان در ابتدای آفرینش، آزاد و بدون در دست داشتن سند مالکیتی، آفریده شد. بنابراین هیچ انسانی برتر از دیگری پا به عرصه وجود نگذاشت. کم کم با گذشت زمان و شکل گیری مناسبات اجتماعی به شکل قبایل و جوامع، برای در امان ماندن افراد از تجاوزات دیگر قبایل، افرادی بنام سرکرده و بزرگ و ... ظهور کردند که بتوانند قوانین ساده ای را در میان افراد یک قبیله و یا قبایل مختلف، حاکم سازند، که کلیه افراد آن جامعه در شرایط مطلوبی از زندگی به سر برند. همچنین این روند با شکل گیری مناسبات اقتصادی (کشاورزی) نیز اتفاق افتاد و افرادی که به جمع آوری غله بیش از نیاز کشاورزان و تبادل آنها، پرداختند و به دلیل نحوه کارشان که درگیری مستقیم با تولید نبود، در طی زمان تبدیل به ارباب و کاردار و ... شدند؛کم کم این روند باعث گردید، حضور افرادی که برای عده ای معدود تصمیم می گیرند الزامی شود و در واقع اولین تفاوت بین افراد جامعه ظهور کرد. این روش در روند رو به جلو اشکال گوناگونی به خود گرفت که مهم ترین آن فراهم آوردن شرایطی برای شخص مذکور بود تا بتواند با تفکر و راه کارهای گوناگون قبیله خود را قوی تر نماید. این قدرت عموما به دو شکل کلی در اجتماعات اولیه ظاهر گردیده؛ اولی برای دفاع از منابع،که به صورت طبیعی و یا جغرافیایی در اختیار آنها قرار گرفته بود و دیگری قدرتی که برای تصرف منابع جدید، به کار گرفته می شد. به همین دلیل عموما فردی که بعنوان رئیس انتخاب می شد در بین افراد از بیشترین قدرت جسمانی برخوردار بوده و طبیعتا میان افرادتحت سرپرستی کسی یارای مخالفت در برابر وی را نداشت. به همین منوال قدرت در طبقه رؤسا و رهبران موروثی گردید . با رو آوردن انسانها به گرم خواری و رشد قوای فکری، جابجایی قدرت اتفاق افتاد و افراد با قدرت تفکر بیشتر به عنوان رهبر انتخاب گردیدند و منتخبین قبلی به دستیاران آنها و محافظینشان تبدیل شدند.بدین ترتیب اشکال ابتدایی فرمانده و لشکر نمایان شد. با گذر زمان وظهور مذاهب مختلف گرایش انسانها به مجموعه قوانین مدون -که یک بار برای همیشه تکلیف چه باید کرد و چه نباید کرد را روشن کند- بیشتر شد. طبیعتا واعظین این تکالیف جایگاهی خاص پیدا کردند. از طرفی چون اجرای این قوانین توسط عموم ( غیر از پذیرش آن ) به یک ضامن نیاز داشت، استفاده از چاشنی ترس (ترس از عقوبت درزندگی پس از مرگ )، به شکلی ضمانت اجرایی قوانین را فراهم آورد و استفاده از آن در کلیه مذاهب، عمومیت پیدا کرد. استفاده از حربه ترس میان افراد عامی کار را به جایی رساند که واعظین شرع گاهی پا را از پیامبران نیز فراتر نهاده و جایگاه اجتماعی خود را اعطا شده از جانب خداوند دانسته و یکسره راه را بر هرگونه انتقادی از عملکرد دینی می بستند. این جریان در زمان سلطنت پاپ ها در اروپا به اوج خود رسید و این موضوع تا جائی پیش رفت که در قرون وسطی دانشمندانی چون گالیله از نظریات علمی خود دست کشیده و یا سوزانده شدند. در این میان نکته قابل ذکر، همراهی طبقه اشراف و ابواب کلیسا در مقاطع گوناگون است که به تدریج باعث انحصار قرارگیری منابع اقتصادی و انباشت ثروت در دست معدودی از افراد جامعه قرار داد و این خود باعث بروز شکاف بیش از حد، میان افراد اجتماع گردید. اولین اعتراضات به صورت نهضت ها، در قالب تشکلاتی برای رهایی اقشار محروم، از این مناسبات مستبدانه ، بروز کرد. این مناسبات در دوران برده داری و فئودالیته ادامه داشت. با شروع انقلاب صنعتی، تغییرات عمده ای در لایه های قشری جامعه صورت گرفت. توصیف اتفاقاتی که در اجتماع – روابط بین افراد – در این دوره رخ داد، پیوندی جاودانه با کارل مارکس، فیلسوف و دانشمند آلمانی دارد. او پس از دریافت دکترای فلسفه، مجذوب نظرات اقتصادی آدام اسمیت (بنیان گزار اقتصاد نوین در انگلستان) و همچنین ریکاردو که او نیز به نوعی کامل کننده اسمیت بود] گردید و به این نتیجه رسید که هر دوی آنها، از ارزش افزوده، بسادگی عبور کرده اند. سعی در تبیین این واژه انقلابی را در توضیح مناسبات اجتماعی سبب شد؛ بطوریکه کارل پوپر معتقد است، بررسی تحولات اجتماعی را قبل از مارکس، نمی توان متصور بود. مارکس روابط افراد بر اساس تولید و توزیع دید. در هیچ کدام از دوره های برده داری و فئودالیته (زمین داری) برده و رعیت، تولید کننده نبودند؛ به بیان دیگر با شروع انقلاب صنعتی افرادی که سالهای متمادی زیر سلطه ارباب و ... بودند به کارگران تولیدی تبدیل شدند. همچنین اربابان که اکنون تبدیل به اصحاب تولید بودند، توزیع را بدست گرفتند، و همچنان دست کارگر (زحمت کش) از بهره کوتاه بود. از این به بعد در تاریخ کلمه طبقه توسط مارکس بیان شد و شاخص آن کارگر و سرمایه دار(بوژورا) بود. تمامی انقلاب هایی که در تاریخ رخ داده، با خواست تغییر مناسبات برای رهایی طبقه زحمت کش، صورت گرفته است. در این میان بدلیل همسو بودن، اهداف بوژوازی و رهبران مذهبی، که همانا مطیع بودن طبقه زیر دست بود، همواره این دو آب به آسیاب یکدیگر ریخته اند. در مورد نظام تولید و اقتصاد سیاسی مفصل بحث خواهیم نمود.]

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

هراس

دیدمش ، دیدمش .بخدا که خودش بود. استاد بود. سیه کرده چهره ، به تن جامه ای قرمز ، سازی به بغل ، رقصان در انتظارَ شه باشی از عروس و داماد. دیگر چه مانده باقی … به کمانم هیچ …