الان که این جملات رو می نویسم، در حال غبطه خوردن به اهالی سینما هستم. نه اینکه چرا یک منتقد سینما نیستم، بلکه کاش انقدر سواد بصری داشتم که قادربه درک تمامی زوایای یک اثر هنری بودم. با این حال دیدن این فیلم انقدر منو به وادی های گوناگون کشوند، که نتونستم راجع بهش چیزی ننویسم. سکانس ها وحرکت دوربین ، به نظر من فقط می تونه کار یه ...اوفسکی باشه.
۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سهشنبه
پی
تقدیم به اشک های سوگل
جولیا
عزیزم می شه به من بگی چرا انقدر پشت اون پنجره می شینی و خونه مردم رو نگاه می کنی؟ عزیزم اینکاره خوبی نیست می فهمی؟ حرکات دست و صورت دخترک کوچولو به مادر فهموند که اون خونواده یه سگ خیلی خوشگل پشمالو خریدن و اون داره به اون سگ نگاه می کنه. دختره گلم با اینحال تو نباید دائم تو خونه ی همسایه رو نگاه کنی. فهمیدی دخترکم؟ دخترک با حرکت سر حرف مادرش رو تائید کرد. تو اتاقش دوید و با مداد رنگی روی یک کاغذ سعی کرد یه سگ سفید پشمالوی کوچولو بکشه. مادرش موقع خواب کنار اون دراز کشیده بود و چون می دونست که دخترک صدای اونو نمی شنوه، سعی می کرد بدنش رو به اون بچسبونه تا با حرکت بدنش که ناشی از نفس کشیدن بود، به اون کوچولو آرامش بده. صبح زود بعد از بیدار شدن دوید تو حیاط و از دور دخترهای همسایه رو دید که با سگشون دارن بازی می کنن. مادر بعد از اینکه حسابی خونه رو دنبالش گشته بود سراسیمه اومد تو حیاط و دخترک رو دید که صورتش رو لای نرده ها گذاشته و داره بازی بچه ها رو نگاه می کنه. دخترک رو بغل کرد و سر میز صبحونه برد. حواس دختر به هیچ چیز نبود و تند تند لقمه های نون و پنیر رو قورت می داد که به تماشای سگ همسایه بره. وقتی پشت اون پنجره برگشت، خبری از بچه ها و سگ نبود... چند ماه بعد یه روز که مادرش از خرید برگشت خونه دخترش رو سر جای همیشگی ندید. تو اتاق نشسته بود و اشک می ریخت. دخترم چیزی شده؟ حرکات دست و صورت دختر با بالا وپایین شدن قفسه سینه وگلوله های اشک... دخترم عزیزم مطمئنی؟ سگ همسایه گم شده؟
ناگزیر
ساعت شش صبح بود. صورتش رو هرز گاهی به شیشه تکیه می داد. خنکی شیشه انگار یه جورایی از تشویش درونیش کم می کرد. چند دقیقه پیش خلبان اعلام کرده بود که دو ساعت دیگه رو آسمون تهران پرواز می کنند. سعی کرد خودشو آروم کنه و مثل همیشه تو این لحظه ها به چیزای خوب فکر کنه. دلش می خواست خاطرات ور از اول مرور کنه، از اولِ اول. برای همین صورتش رو از شیشه جدا کرد و سرش رو به صندلی تکیه داد. چشماش رو بست و شروع به یاد آوری کرد. 16 سال پیش وقتی از مدرسه اومده خونه نفس نفس زنان دویده بود که کارنامه رو به برادرش نشون بده و از اون قول بگیره که جایزه براش کتاب ابله رو بخره. با یه جمع عصبی روبرو شده بود و لبخند بی روح برادر. یادش اومد سلام که کرد برادش به اون گفت: خواهرم شما تا مامان صدات نکرده برای ناهار لطفا تو اتاقت باش، بعدا باهم راجع به کارنامه صحبت می کنیم. نتیجه اون بحث، این شده بود که اون 16 سال تو کانادا درس بخونه و امروز با مدرک دکترای اقتصاد برگرده به ایران . همه چیز خوب پیش رفته بود، فقط اینکه 2 سالی می شد که هیچ ارتباطی با برادرش نداشت. نه تلفنی و نه نامه و این اواخر نه ایمیل . هیچی و هیچی . هر دفعه از پدر و مادرش سراغ اونو گرفته بود بهش گفته بودن رفته ماموریت و گفته 2سال شاید هم بیشتر طول می کشه. همه زندگی رو با اون گذرونده بود . سه روز یه بار ازکانادا بهش تلفن می کرد. بحث سر پایان نامه... بحث سر دوست پسر داشتن ... بحث سر عاشق شدن ...بحث سر سینما... سر ورزش، سیاست، اقتصاد، مد روز لباس... همه چیز وهمه چیز... همینطور به خودش امید می داد که تو فرودگاه حتما منتظرمه. تا خونه با پدر و مادرش به بحث های معمولی گذشت و وارد خونه که شدند. انگار همه چیز مثل روز اولی بود که رفته بود. همه چیز سره جاش بود. خونه بزرگ اونا با اون حیاط و اتاق ها و....تنها یه چیز نگرانش می کرد، همه چیز بوی دلتنگی می داد. مادرش زود رفت تو آشپزخونه؛ مثل اون موقع ها که نمی خواست جواب کسی رو بده شروع کرد به آشپزی پدرش هم روی همون صندلی چوبیِ همیشگی مستقر شد و سیگارش رو روشن کرد. آخ چقدر لذت بخشه که تو برگردی ببینی، همه چی سرجاشه. بازم دلشوره شروع شد. رفت تو اتاقش. همون تخت خواب. عروسک ها. جا لباسی. چشمش به کتابخونه که افتاد. دوید سمت آشپزخونه. و مادرش رو صدا کرد. مادر ، مادر ، عکس برادرم رو کجا گذاشتین. مادرش انگار نمی خواست برگرده. هنوز یادش بود که طبق رسم خانوادگی وقتی مادرش جواب نمی ده یعنی سوال رو دوباره تکرار نکن. رفت که از پدرش بپرسه. چهره پدرش رو غرق تو اشک دید. سیگارش رو که می خواست پک بزنه، اشکهاش ار لابلای سیبیلهاش کمر سیگارو خیس می کردند. رفت و نزدیک پدرش نشست و گفت: فقط یه سوال می پرسم پدر، کجاست؟ دخترم منم فقط یه جواب می دم، دیگه نیست.
۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه
تاریخ تحولات اجتماعی 6
هگل
[ به گمانم به سخت ترین قسمت رسیده ام . در نقدی از افرا در خواب اقاقیا، خواندم که نوشتن در مورد غول ها، کاری بس دشوار است. شاید آنروز آنقدر حس اش نکردم. با اینحال نوشتن راجع به هگل بسی دشوارتر از دیگران است. سالهاست که نام او با فلسفه پیوند خورده است. و شاید یکی از بزرگترین تحولات اجتماعی، در عصر ما تدوین نوین سوسیالیسم بود، که توسط کارل مارکس انجام شد و او نیز دل در گرو مکتب هگل داشت. برخورد به چنین جملات نیز که خود در تردیدم نقشی اساسی داشت. ریچارد رورتی در باره هگل گفته است: مقدر است که فیلسوفان در پایان هر راهی که سفر می کنند، هگل را بردبارانه منتظر خود بیابند.(کمی به عظمت جمله بیاندیشید حال مرا درک خواهید کرد!!!!!؟) در نهایت با این حال و هوای سودایی، هر چه پیش آید را به جان خریده و نظرات پوپر را که با آن موافقم را، در مورد پوپر از کتاب جامعه باز و دشمنان آن بازگو می کنم.]
بخاطر داریم که ارسطو از آن قسم مورخانی بود که بیشترسبک دائره المعارفی دارند و مستقیما کاری در پیشبرد مذهب اصالت تاریخ انجام نداد. او پیرو صورت محدود و مقیدی از نظریه افلاطون بود دایر بر اینکه حوادث عظیم مصیبت وار که به تکرار روی می دهند، هر چند گاه یکبار نسل آدمی را بر می افکنند و و تنها عده ای انگشت شمار باقی می گذارند. با وجود این واقعیت می توان در این جا نشان داد که چگونه نظریه وی درباره گردش و تغییر به تعبیراتی بر مبنای اصالت تاریخ می انجامد و حاوی کلیه عناصر لازم برای پروراندن این نظریه پر طمطراق است. [نکته اینجاست که] تا پیش از هگل هیچ کس از این فرصت بهره برداری کامل نکرده بود. می توان دو آموزه را تشخیص داد که هر دو مستقیما از نظریه اصالت ماهیت ارسطو نتیجه می شوند. 1) تنها اگر شخص یا دولتی تکامل پیدا کند، فقط از راه تاریخ دولت یا سرگذشت شخص می توان چیزی درباره ماهیت نهفته و تکامل نیافته آن، چیزی دانست. این نظریه زمانی که با نظریه اصالت تحقق هگل در زمینه اخلاق پیوند داده شود به پرستش تاریخ و بالا بردن آن به سطح صحنه عظیم واقعیت و دیوان عدل جهانی منتهی می گردد. 2) ماهیت برای آنکه واقعیت یا فعلیت پیدا کند باید در جریان تغییر، باز و شکوفا گردد. این آموزه بعدها به دست هگل به شکل زیر درآمد: آنکه تنها لذات موجود است، قوه محض است و هنوز از افق وجود سر بر نیاورده است و مثال فقط بوسیله فعالیت، فعلیت می یابند. بنابراین اگر من بخواهم از افق وجود سر برآورم باید ابراز شخصیت کنم. این نظریه به توجیه تازه ای از بندگی می انجامد، زیرا ابراز وجود در مناسبات شخص با دیگران سعی در تسلط یافتن بر آنهاست. طبق این گفته هر کس باید بکوشد ابراز وجود کند و خود را نشان دهد و آن کس که فاقد سرشت و شهامت و توان عمومی برای حفظ استقلال خویش است، باید به مرحله بندگی تنزل یابد. [ ریشه های تئوریک نظریات استثماری] مساله تعاریف و معنای الفاظ مستقیما به اصالت تاریخ مربوط نیست، ولی سرچشمه ناخشکیدنی خلط و اشتباه و بویژه قسم خاصی لفاظی بوده است که از هنگامی که در ذهن هگل با مذهب اصالت تاریخ در آمیخت، باعث آن بیماری فکری زهر آگین روزگار ما شدکه من آنرا فلسفه غیبگویانه نام نهاده ام. این مساله مهمترین منشاه تاثیر هگل ( ارسطو) در افکار وعقول بوده و بدبختانه هنوز به قوت خود باقی است و از شیوه تفکر میان تهی اسکولاتیسم نشات می گیرد که همیشه در بند الفاظ بوده و نه تنها بر قرون وسطا بلکه بر فلسفه معاصر نیز سایه افکنده و حتی فلسفه ویتگنشتاین دچار تاثیر آن است. [ اسکولاتیسم بر مبادی حکمت ارسطو مبتنی بود و به جای تحقیق سودمند در علم وفلسفه، بیشتر به مباحث خشک و بیحاصل لفظی می پرداخت.] ه. ج. استرلینگ در باره هگل می گوید: فلسفه هگل ... کاوشی چنان ژرف در اندیشه بود که بیشتر آن مفهوم نمی شد. هگل سرچشمه تمام مذاهب معاصر اصالت تاریخ بود. او پیرو مستقیم هراکلتیوس و افلاطون وارسطو بود و کارهای محیر العقول می کرد. با احاطه ای که بر منطق داشت، بیرون کشیدن خرگوش های طبیعی واقعی از کلاه های مابعد الطبیعی محض، برای روش پرقدرت دیالیکتیکی( روش جدل ومحاوره) او، بازی کودکانه ای بیش نبود. 114 سال پس از انتشار اصول نیوتن، هگل موفق شد با روش های فلسفی محض ثابت کند که سیارات بر حسب قوانین کپلر حرکت می کنند. او حتی موفق شد وضع واقعی سیارات را استنتاج کند و بدین وسیله به اثبات برساند که ممکن نیست هیچ سیاره ای بین مریخ و مشتری قرار داشته باشد.( از بخت بد از نظرش دور مانده بود که چند ماه پیش چنین سیاره ای کشف شده است.) به همین وجه ثابت کرد که آهن ربایی کردن آهن، به معنای افزودن به وزن آنست و نظریه های نیوتن درباره ماند و گرانش متناقض با یکدیگرند (که البته در این زمینه نیز نمی توانست پیش بینی کند که انیشتین، هم ارزی جرم ماندی و گرانشی را نشان خواهد داد) و بسیاری چیزهای دیگر از این قسم.اینکه کسانی بجد بگیرند که یک روش فلسفی می تواند چنین قدرت شگرفی داشته باشد، تنها از بعضی جهات با توجه به واپس ماندگی علوم طبیعی آلمان در آن ایام، قابل تبیین است. کسانی هگل را به شهرت رسانده اند که تشرف سریع به اسرار ژرف این جهان را به سر وکار یافتن با مشکلات فنی و پر زحمت یکی از علوم خاص ترجیح می دهند. با این همه نامحتمل به نظر می رسد که بدون استظهار به اقتدار دولت پروس ، هگل می توانست پر نفوذ ترین شخصیت فلسفه آلمان شود. اما تصادف چنین بود که بعد از جنگهای ناپلئون و در دوره بازگشت به فئودالی، او نخستین کسی باشد که به مقام فیلسوف رسمی مکتب پروس گرایی منصوب شود. بعدها نیز دولت به حمایت از شاگردان او پرداخت و از آن هنگام تا کنون فیلسوفان هگل گرا همچنان تدریس فلسفه را در قبضه داشته اند. در 1815 هنگامی که فرقه ارتجاعی پروس زمام قدرت را بدست گرفت، متوجه نیاز مبرم به یک ایده ئولوژی شد. هگل برای رفع همین نیاز منصوب شد و با احیای اندیشه های نخستین دشمنان جامعه باز ، یعنی هراکلتیوس و افلاطون و ارسطو ، به برآوردن این حاجت همت گماشت. فلسفه هگل به مثابه تولد دوباره قبیله پرستی است. اهمیت تاریخی هگل را در این واقعیت می توان دید که او، باصطلاح ، حلقه مفقوده بین افلاطون و صورت امروزی توتالیتاریسم است. پیروان امروزی توتالیتاریسم اغلب آگاه نیستند که اندیشه هایشان به افلاطون باز می گردد؛ اما بیشترشان به دینی که به هگل دارند واقفند و همگی در فضای بسته هگل بار آمده اند و یاد گرفته اند که دولت ، تاریخ و قوم را بپرستند. اصل اعتقادی همه آنان این است که دولت یعنی همه چیز و فرد یعنی هیچ، زیرا فرد هرچه دارد، اعم از وجود جسمانی و روحانی، همه را مدیون دولت است. چنین است پیام افلاطون ومکتب پروس گرایی هگل: امرکلی را باید در دولت یافت. بنابراین دولت را باید به عنوان تجلی امر الاهی در زمین بپرستیم و متوجه باشیم که اگر دریافتن طبیعت دشوار است، پی بردن به ماهیت دولت بی نهایت دشوار تر است... آگاهی و اندیشه ذاتا متعلق به دولت است. دولت می داند که چه اراده کند... [ ما را بگو کجای تاریخ را به خاطر چه جستجو می کردیم] لیکن آنچه می توان گفت این است که خارج از اروپا و بویژه در بیست سال اخیر، علاقه فلاسفه به هگل آهسته آهسته رو به زوال بوده است. سوال این است که اگر چنین است چرا باز باید درباره هگل نگران بود؟ پاسخ اینست که با وجود آنکه دانشمندان علوم طبیعی هرگز هگل را جدی نگرفته اند و بغیر از تکامل گرایان بسیاری فلاسفه کم کم توجه خود را به او از دست می دهند، نفوذ وی ، خاصه تاثیر اصطلاح بافیهای او، در فلسفه اخلاق ، فلسفه جامعه و علوم سیاسی واجتماعی هنوز بسیار قوی است. بخصوص فلاسفه تاریخ و سیاست و تعلیم و تربیت هنوز از بسیاری جهات زیر سیطره او هستند. چیزی که در سیاست این امر را به شدت نمایان می سازد این واقعیت است که جناح چپ افراطی مارکسیستها و میانه رو های محافظه کار و فاشیستهای راستگرای تندرو، همه گی هگل را مبنای فلسفه خویش قرار می دهند. به جای جنگ ملتها که در طرح مبتنی بر اصالت تاریخ هگل دیده می شود، جناح چپ قائل به جنگ طبقات و جناح راستگرای افراطی، معتقد به جنگ نژاد هاست.ادعای من تازگی ندارد که فلسفه هگل از علاقه او به باز گرداندن حکومت پروسی فردریک ویلهلم سوم مایه می گیرد و بنابراین نمی توان آنرا جدی تلقی کرد. همه کسانی که با موقعیت سیاسی روز آشنایی داشتند این داستان را به خوبی می دانستند و عده انگشت شماری که برای فاشگویی از استقلال رای کافی بهره می بردند، علنا آنرا بازگو می کردند. بهترین گواه شوپنهاور است که خود از اصحاب اصالت افلاطونی است ولی در عین حال راستی و درستی را به اعلا درجه رسانده بود و حقیقت را بیش از هر چیز عزیز می داشت؛ این تصویر را از استاد رسم کرده است: هگل که از بالا و به دست مصادر قدرت بر مسند فیلسوف گواهی شده کبیر گماشته شده بود، دغلبازی بود گول وابله و بی خاصیت و مهوع که با بافتن و بیرون دادن احمقانه ترین اراجیف گیج کننده، گستاخی را به اوج رسانید. این اراجیف را پیروان مزدورش با هیاهو حکمت جاودان اعلام کردند و ابلهان همگی به آسانی پذیرفتند. با میدان پهناوری که اولیاء امور برای نفوذ روحی در اختیار هگل گذاشته اند، او توانسته است یک نسل را با موفقیت به فساد فکری بکشاند...[ در مورد هگل بحث را بیش از این ادامه نمی دهم، امید به اینکه خواننده گرامی خود نیز با نقطه نظرات هگل با مطالعه در آثار او این مطالب را به نقد بنشیند. برای نوشتن کارل مارکس بی تابم ولیکن وسعت تحقیقات و آثار و دست نوشته هایش و براستی عظمت نهفته در تلاش او شاید، انجام آنرا به تعویق بیاندازد.]
۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه
تاریخ تحولات اجتماعی 5
ارسطو
اندیشه ارسطو زیر سلطه کامل افکار افلاطون است. از این رو نظریه افلاطون را درباره بردگی طبیعی تایید و مدون می کند و می نویسد: برخی کسان طبیعتا برده و بعضی آزادند؛ برای دسته اول بردگی نه تنها فراخور حال بلکه عادلانه است. کسی که طبیعتا مال خودش نیست و از آن دیگری است، طبیعتا برده است.[ این نکته لازم به ذکر می نماید که ارسطو معلم اسکندر مقدونی بود. ظاهرا این مردان و طرح هایشان را دست کم گرفته بود. نظر گومپرتس در مورد ارسطو شنیدنی است که: ارسطو با پادشاهان بر سر سفره می نشست و خود از این امر آگاه نبود.]نظریه ارسطو راجع به بهترین دولت، از سازش دادن سه چیز با یکدیگر بوجود می پاید: یکی صورت رمانتیکی از حکومت افلاطونی اشراف؛ دوم فئودالیسمی متین و متوازن؛ و سوم پاره ای اندیشه های دموکراتیک. ارسطو معتقد است که شهروندان باید حق داشته باشند در حکومت مشارکت کنند ولی بی درنگ توضیح می دهد که نه تنها بردگان بلکه کلیه طبقات مولد نیز باید از شمار شهروندان حذف شوند.بنابراین او با افلاطون اتفاق نظر دارد که کارگران نباید حکومت کنند و طبقات حاکم نیز نباید کار کنند. در باب علت نیز ارسطو آنچه را که افلاطون آموخته بود تصدیق می کرد و خود چنین می پنداشت که : صورت یا ماهیت هر شی متحول ، با غرض از آن شی یا حالت غایی یا غایتی که شی مذکور به سوی آن تحول می یابد، یکی است. پس همچنان صورت و مثال، امری نیک بشمار می رود، فقط به جای اینکه در آغز باشد، در پایان و فرجام قرار می گیرد. با این ویژگی ارسطو خوشبینی را جایگزین بدبینی کرد. ارسطو از آن قسم مورخانی بود که بیشتر سبک دایره المعارفی دارند و مستقیما کاری در پیشبرد مذهب اصالت تاریخ انجام نداد. او پیرو صورت محدود و مقیدی از نظریه افلاطون بود دایر بر اینکه حوادث عظیم مصیبت بار که بتکرار روی می دهند، هر چند گاه نسل آدمی را بر می افکنند و تنها عده ای انگشت شمار باقی می گذارند.نظریه وی به درباره گردش و تغییر به تعبیراتی بر مبنای اصالت تاریخ می انجامد.[ این نظریه به صورت سه آموزه درآمد و بدست هگل تغییر یافت که آنها را بعنوان ریشه های ارسطویی فلسفه هگل در بخش مربوط به هگل ذکر خواهد شد.] به موجب رای ارسطو شناخت یا علم می تواند بر دو گونه باشد: برهانی یا شهودی. معرفت برهانی، در عین حال معرفت به علتهاست و و عبارست از قضایا و اخباری که که می توان آنها را به برهان ثابت کرد. دیگری معرفت شهودی است که عبارتست از دریافت ماهیت یا طبیعت ذاتی شی . معرفت شهودی سرچشمه ای است که هر علم از آن نشات می گیرد، زیرا در آن مقدمات یقینی هر برهان در یافت می شود. حق با ارسطو بود که تاکید می کرد نباید سعی در اثبات همه شناختهای خود از طریق برهان داشته باشیم. هر برهان باید از مقدماتی شروع شود. از این رو استنتاج از مقدمات به خودی خود هرگز نمی تواند صدق نتیجه را تعیین کند، بلکه فقط نشان می دهد که نتیجه باید صادق باشد، مشروط بر اینکه، مقدمات صادق باشد.[ امیدوارم ذکر این مطالب پیچیده باعث بی حوصله گی خواننده نشود]. اگر قرار باشد مقدمات به نوبه خود به اثبات برسند، مسئله صدق فقط یک گام به عقب و به یک سلسله مقدمات جدید رانده می شود و همینطور تا بی نهایت ادامه پیدا می کند. برای اجتناب از این موضوع ارسطو گفت باید فرض کنیم مقدماتی هستند که بدون شک و بیقین صادقند و به اثبات نیاز ندارندو این مقدمات تنها از طریق دریافت شهودی ماهیت اشیاء کسب می گردد.[ امیدوارم توانسته باشم چگونگی شکل گیری اصالت ماهیت و اصالت تاریخ را از آموزه های ارسطو، آنطور که مورد قبول پوپر باشد، بیان کنم.]
۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه
تاریخ تحولات اجتماعی 4
بخش سوم
[ اصولا کلمه فلسفه در ذهن، یکسری معانی پیچیده و مبهم را تداعی می کند. این موضوع سالهاست که بسیاری را بخود مشغول داشته که موضوعات فلسفی اصولا پیچیده و بسیار ثقیل هستند. چرایی این موضوع شاید در ابتدا ساده به نظر برسد ولی زمانیکه ریشه آنرا از بعد تاریخی بررسی می کنیم، ریشه را در جایی می بینیم که نه تنها به مسائلی که دردو بخش گذشته مطرح نمودیم بی ربط نیست، که خود راهگشای ما به شناخت انواع حکومت و طرق تثبیت آنها و در نهایت تصمیم به چگونگی برخورد با آنها، خواهد بود. کتب تاریخ فلسفه نوشته ویل دورانت، برتراند راسل و حتی فلسفه به زبان ساده (دنیای سوفی ) یوستین گادر، انسان را چنان مجذوب تحول فکر می کند، که شاید کمتر کسی بتواند ضمن دنبال نمودن سیر فلسفه در تاریخ، نقش این مقولات را در شکل گیری مناسبات اجتماعی نیز از نظر بگذراند. شاید اولین بار این پنجره توسط پوپر بروی جهانیان گشوده شد و همه را به تفکر واداشت که اگر فلسفه بعنوان ابزار در دست حاکمین قرار گیرد چه نتایجی در بر خواهد داشت. نگاه این چنین به بزرگان فلسفه ممکن است، کام انسان را به خشکی بکشاند ولی بد نیست یکبار نیز از دید چنین فیلسوفی بدانها نگریست. اگر به مبنای بحث بازگردیم که شکل گیری نهضت ها علیه نظام های استبدادی بود، خاطر نشان کردن این نکته ضروری است که به نظر پوپر چند تن از فلاسفه در تئوریزه کردن چنین حکومت هایی نقش بنیادی داشته اند. افلاطون ، ارسطو ، هگل و مارکس فیلسوفانی هستند که با نگرش تاریخی ( تاریخی نگری ) خود همیشه راه را بر ظهور دموکراسی، بسته اند. پوپر با تعریف جامعه بسته که در آن مبنا بر اصالت جمع قرار دارد وجامعه باز که در آن اصالت فرد بعنوان مبنایی برای اسقرار دموکراسی است، دست به قلم برده و سعی برای نشان دادن این دارد که چگونه می توان دموکراسی را از طریق مهندسی اجتماعی و تحولات جزء به جزء مستقر نمود. بنظر نگارنده بررسی اجمالی دیدگاه های فلاسفه ای که نامشان رفت خالی از لطف نبوده و شاید به نگاهی جدیدی در نقد برای خواننده بیانجامد. ]
افلاطون
طرح کلی زمینه نظری یا مابعدالطبیعی نظریه افلاطون درباره تغییر اجتماعی، در کتابهای او جمهوری و قوانین، چنین ترسیم شده است. زمینه مذکور همان جهان لایتغیر صور یا مثل است که جهان چیز های متغیر در زمان ومکان، فرزند آن است. صور یا مثل نه تنها لایتغیر و فساد ناپذیر، بلکه کامل، راستین، حقیقی و خوبند. اگر نقطه آغاز هر گردش و تغییر، کامل و خوب باشد، تغییر فقط می تواند حرکتی باشد دور شونده از کامل و خوب و باید به سوی نقص وبد، یعنی به سوی فساد سیر کند. پس به موجب تعالیم افلاطون تغییر، شر و سکون ایزدی است. پیداست که این نظریه به جامعه بشری و تاریخ آن قابل اطلاق است. نظریه صور چنین سهم مهمی در فلسفه افلاطون پیدا کرد زیرا که او پی برد که که این نظریه قادر به تبیین روند انحطاط است. لیکن عظمت افلاطون به عنوان جامعه شناس در نظر ورزی های کلی و انتزاعی او درباره قانون انحطاط اجتماعی نیست؛ در غنا و جزئیات مشاهدات و در حدت وتیزی شهود جامعه شناختی اوست. افلاطون اقسام دولت ها را بدین ترتیب توصیف می کند. نخست پس از دولت کامل ، جاه سالاری می آید یعنی حکومت اعیان و نجبائی که جویای نام وافتخارند. دوم الیگارشی یعنی حکومت خانواده های توانگر. در مرتبه بعد دموکراسی متولد می شود که حکومت آزادی به معنای بی قانونی است و آخراز همه حکومت جبر وزور. به بیان دیگر وجهه نظر او نظریه ای اصالت تاریخی در باب جامعه است. افلاطون دموکراسی را فرزند جنگ داخلی بالقوه میان الگاریک ها می داند و می گوید : دموکراسی زمانی به دنیا می آید که تنگدستان چیره می شوند، بعضی را می کشند و دیگران را بیرون می رانند و حقوق شهروندی و مناصب دولتی و اجتماعی را به طور برابر با بقیه تقسیم می کنند. تحلیل جامعه شناسی افلاطون، برنامه سیاسی او را آشکار می سازد. طبق اعتقادش به اصالت تصور می گوید هر تغییر سیاسی را متوقف کنید. و هرگونه تغییر را می توان متوقف کرد اگر دولت به نسخه دقیق اصل- یعنی صورت یا مثال شهر- مبدل گردد. با این ضابطه که بازگردید به طبیعت. بازگردید به وضع اولیه نیاکانمان، وضع بدوی یا اولیه ای که موافق طبیعت بشر بنیاد شده بود و بنابراین با ثبات و پایدار بود. بازگردید به پدرسالاری قبیله ای روزگار پیش از هبوط، به حکومت طبقاتی فرزانگان اندک شمار بر جاهلان بسیار. نمای آرمان شهر افلاطون چنین است: در شهر ما هرکس باید به یک کار بپردازد و آن کاری است که سررشت او طبیعتا و به بهترین وجه با آن متناسب است. و اگر کسی که طبیعتا کارگر است وارد طبقه جنگاوران شود و یا جنگاوری بدون داشتن شایستگی به طبقه نگهبانان درآید، این قسم تغییر و توطئه گری پنهان به معنای سقوط شهر خواهد بود. وقتی عدالت در دولت برقرار می شود که حاکم حکومت کند و کارگر کار کند و برده به بردگی مشغول باشد. افلاطون در رساله قوانین تساوی طلبی را در این ضابطه جمع بندی می کند که : سلوک برابر با نابرابران لزوما بیعدالتی به بار می آورد. و همچنین در رساله جهموری برای نیشخند زدن به دموکراسی چنینی می گوید: دموکراسی یعنی برابری را یکسان در میان برابران و نابرابران ، توزیع کردن. عدالت یعنی در جای خود ماندن و خویشتن داری یعنی جای خود را دانستن. افلاطون از ستایشگران اسپارت بود و مانند تمامی میلیتاریستهای توتالیتر می نویسد: بزرگترین اصل این است که هیچ کس، چه مرد وچه زن، بدون رهبر نباشد. یا ذهن کسی بدین خوی نگیرد که، خواه به انگیزه حمیت و غیرت وخواه از سر شوخی و بازی، بگذارد شخص به کاری به ابتکار خود دست بزند. بلکه در جنگ وصلح مکلف است چشم به رهبر خود داشته باشد و با وفاداری از او پیروی کند. حتی در کوچکترین امور نیز تحت رهبری او باشد... در یک کلمه باید به عادت طولانی، نفس خویش را آموزش دهد که هرگز در خواب هم نبیند که مستقل عمل کند. بدینگونه عمر همگان تماما به طرز مشترک یا جمعی سپری خواهد شد. هیچ قانونی نیست و هرگز در آینده هم نخواهد بود، که برتر از این باشد...پس می بینیم که افلاطون یک شاخص نهایی برای سنجش مصلحت دولت بیشتر نمی شناسد. هر چیز که مصالح دولت را پیش ببرد، خوب و توام با فضیلت و عدالت است و هر چیز آنرا تحدید کند بد و شرارت آمیز و خلاف عدالت است.آئین اخلاقی افلاطون آیینی است بر پایه اصالت سود جمعی و معیار اخلاق، مصلحت دولت است. این یعنی نظریه جمعی قبیله ای یا توتالیتر: خوب آن چیزی است به به نفع من یا مصلحت گروه من باشد. [ به عقیده ی من همینقدر برای اینکه خواننده گرامی را به چالش بازشناخت افلاطون، انداخته باشم کافیست. اینکه تئوریزه شدن قدرت چگونه و بدست چه کسانی در تاریخ انجام گرفته بسیار مهم بوده و تا امروز نیز ادامه دارد. نظریات افلاطون در دیگر شاگردانش نیز نمود خاص دارد که به آنها نیز خواهیم پرداخت]
تاریخ تحولات اجتماعی 3
پروتستانیسم و نظرات ارتجاعی ژان کالون
تحول و رفرم کلیسایی تنها در آلمان گسترش نداشت بلکه در انگلستان، سوئد، دانمارک، نروژ، هلند و سوئیس نیز رسوخ یافت. بنیانگذار این نوع پروتستانیسم کالوَن بود.او ضمن مواعظ و اندرزهای خود می گفت که ماموریت مردمان از پیش به وسیله خداوند مقدر شده است. ثروت بورژوا ها را خداوند به آنها سپرده و بهره کشی از کارگران مزدور در نزد کالون و پیروانش امری خداپسندانه بود. از نظر اقتصادی کالون حافظ و حامی منافع ظبقه بورژوازی بود و کسانی را مانند او نمی اندیشیدند، از کلیسای خود طرد می کرد، به زندان می انداخت و ملحدان را به اعدام و تبعید کیفر می داد. در این میان شرح سوزانده شدن میشل سروه بدست کالون که در کتابی نوشته اشتفان تسوایک گرد آمده است .او در کتاب با توصیف سوختن موجود شریفی چون سروه در خرمن آتش، روح خشنی که این تعصب و جمود را به بار آورده است به باد مذمت می گیرد. اشتفان تسوایک با طرح و تشریح اعمال خشونت بار کالون، که با آیین جامد خود، آزاد اندیشان را به زندان می اندازدو شکنجه می دهد، به سوی همه دیکتاتورها، روحانیون قشری، به ویژه دیکتاتوری چون هیتلر نشانه می رودکه کشور خود را به سرزمین مردمی مطیع و بی اراده مبدل کرد، سپس این کشور را به جنگی سوق داد که تمامی کشورها را در آتش خود سوزاند. همچنین در این کتاب از قیام کاستلیون در برابر کالون سخن رفته است. از قول مونتنی گفته می شود : آنکه در جریان مبارزه با سرسختی و شجاعت بر زمین می افتدو با وجود خطر مرگ، ذره ای از اطمینانش را از کف نمی دهد و به هنگام جان دادن، هنوز با نظری راسخ و تحقیر بار به دشمن می نگرد، کشته شده است ولی مغلوب نگشته است؛ دلیرترین انسان ها گاهی تیره تخت ترین آنها هستند، از این رو شکست های ظفرنمونی هستند که به پیروزی های بزرگ پهلو می زنند. کالون در سایه سازمانی خارق العاده ،توفیق یافته بود که سراپای کشورش را به صورت ماشینی فرمانبردار درآورد و هرگونه آزادی فکرو استقلال را -تنها به سود عقیده خود- از میان ببرد. هیچ چیز از حیطه اختیار او خارج نبود. شورا، انجمن کشیشان، دانشگاه، دادگاه ها، نظام مالی، مدرسه ها، زندانها، همه چیز و همه کس در قید نظارت او واز لحاظ معنوی و روحی وابسته او بودند.مذهب کالون قانون بود و هر گونه اعتراضی برابر بود با زندان، تبعید و خرمن آتش. در این میان کاستلیون، ایده آلیستی که که به نام آزادی فکر در مقام افشای جور و استبداد وی برآمده بود، دانشمندی بود که از راه ترجمه و تدریس، به سختی امرار معاش می کرد. این فرانسوی ، یکه و تنها بدون داشتن هیچ پشتیبانی در مقابل کالون با شهامت ایستاد و سروه را که به فرمان او سوزانده شده بود بی گناه خواند و اظهارداشت : انسان سوزی دفاع از آئین و عقیده خوانده نمی شود، بلکه این کار قتل نفس است. وی سالها پیش از لاک، ولتر و هیوم از حق آزادی فکر دفاع کرد.
[ نهایتا این موضوع شایان ذکر است که نظام هایی این چنین توسط یک نفر تئوریزه می شود، سرانجامی جز یک دیکتاتوری جزمی نخواهد داشت و اینکه تمامی نهضت ها از این مدل ها نشات می گیرند . پروتستانیسم لوتر با انگیزه نجات انسان ها از دست حکومت مطلقه پاپ ها و قیام سروه و کاستلیون علیه رفرم کالون، نشان از این دارد که نظام ظلم و جور، به نحوی با انگیزش های انسانی روبرو خواهد شد. بهمین دلیل شکل گیری نظام های استبدادی را از دیدگاه فلسفه و ماهیت تاریخی آنها با بهره گیری از آموزه های پوپر به بحث می نشینیم؛ تا هم شکل جدیدی از آنچه تا به امروز در خاطرم بعنوان تاریخ فلسفه نقش بسته را پالایشی کنیم و از دید انسانی که هم از طرف راست ها ( نظام سرمایه داری ) و هم از طرف چپ ها ( مارکسیست ها و سوسیال دموکراتها ) متهم به آنارشیست بودن است، به فلسفه نگاهی بیاندازیم.]
۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه
تغییر نام
می بایست این کار را می کردم. امروز دیگر افسانه ها مرا بخود نمی خوانند. می خواهم رهروی باشم ، بی استاد. به هرآنجا روم که برای خودم ناشناخته است. نمی خواهم توضیحی پشت آن باشد. گورو نمی خواهم. می خواهم زندگی کنم بی هیچ پیش زمینه ای .تمام سعی ام را می کنم.
۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه
2 تاریخ تحولات اجتماعی
بخش دوم
نهضت اومانیسم
پس از رواج مسیحیت، توجه انسان از انسان به خدا و ماوراء طبیعت معطوف شد، فلاسفه قرون وسطا انسان را موجودی گناهکارو بی ارزش می شمردند و هنرمندان این عصر رنج و عذاب و مرگ را مجسم می کردند.
اومانیسم به نهضتی اطلاق می شود که درآن تحصیل و مداقه در مسائل مربوط به انسان بسیار مورد توجه قرار می گیرد.این نهضت در قرن چهاردهم میلادی در اروپا پدید آمد و بیشترحالت طغیان علیه سلوک و سلطه اولیاء دین در قرون وسطا را داشت.نهضت اومانیسم مقارن با رشد تدریجی جنبش بورژوازی و نهضت اصلاح دینی بود و بسیاری از اومانیست ها به مذهب پروتستان گرویدند. در این دوره که تا قرن شانزدهم برقرار بود هنر از جنبه عذاب نگاری، منحرف شد و مبین نشاطِ زیستن گردید. در اروپا، از اواخر قرون وسطا، پس از تحولات و دگرگونی هائی که در نظام اقتصادی و اجتماعی مردم پدید آمد، ارزش و مقام انسانی بالا رفت، و متفکرین و صاحبنظران بر آن شدند که با تنظیم مقررات و قوانین، حدود و حقوق و وظایف افراد را در جامعه، مشخص نمایند، و به نیروی قانون حتی الامکان از ظلم و تعدی و بی عدالتی های اجتماعی جلوگیری کنند. اومانیست ها که مردمی کتابدوست و دانشمند بودند، ذهن مردم را از دین به فلسفه و از آسمان به زمین بازگردانیدند. در طول نیم قرن پیش از سقوط قسطنطنیه به دست ترکان، دوازده تن اومانیست برای مطالعه و جهان گردی به یونان سفر کرده و همراه خود آثار خطی بسیاری را از دستبرد ترکان نجات دادند. دانشمندان یونانی –بیشتردرایتالیا- آثار ادبی و فلسفی باستان را در اندک زمانی به زبان لاتین برگرداندند. و از این میان آثار افلاطون بیش از همه اومانیستها را مفتون و شیفته خود کرد. آنها به سبک روان نگارش افلاطون دل بستند و بر آزادی یونانیان روزگار سقراط که آزادانه درباره مسائل دینی و سیاسی گفتگو می کردند، غبطه می خوردند. آن دوره سوال مردم بیداردل این بود که آیا سزاوار است، تن و مغزو روان خود را به دست روحانیون و پیشوایانی بسپارند که خود آنان تا گلو در منجلاب فساد و دنیا پرستی فرورفته اند. اومانیستها در ابتدا کوشیدند تا تعلیمات مسیحیت را را با فلسفه یونان تلفیق کنند، ولی در این راه توفیقی نیافتند و عقل را مرجع نهایی تشخیص و قضاوت دانستند و مکالمات افلاطون را در مقابل تعلیمات عهد جدید نهادند و دانسته و ندانسته، معتقدات دینی مردم را متزلزل ساختند. آنان علم را از بند الهیات رهانیدند ولی با پرستش گذشته و تمرکز اندیشه در امور ذهنی و اکتسابی به جای پرداختن به امور عینی و مسائل بکر، خود موانعی در راه پیشرفت علم قرار دادند. دوران آنها دوران تحقیق و آموزش بود و نه خلاقیت.
پروتستانیسم و رفرم مذهبی مارتین لوتر
چیزی که لوتر -مرد میانه رو ومعتدل- را انقلابی کرد و علیه پاپ روم برانگیخت، این بود که در سال 1517 تتسل Tetzel کشیش عامی و بیسواد با انبانی پر از الواح آمرزش گناه به آلمان اعزام گردید و کالای خود را به افرادی که مایل به خرید آمرزش گناه بودند، عرضه می داشت. لوتر از این تجارت برآشفت و تازیانه خود را به صورت 95 اصل در آستانه کلیسای خود « وی تمبرک » که در آن موعظه می کرد فرود آورد.خروج و مخالفت شجاعانه لوتر در سراسر آلمان طنین افکند و پاپ وی را از کلسیا طرد کرد ولی وی دستخط پاپ را در آتش انداخت.نکته مهم اینکه امیران،سکنه شهرها و حتی دهات دوردست، همه بر حسب منافع طبقاتی به صورتی خواهان رفرم و دگرگونی اوضاع بودند.دهقانان و تهیدستان شهر، رفرم را نه تنها به صورت اصلاح کلیسا، بلکه به عنوان تغییر شکل کامل سازمان اجتماع تلقی می کردند. این اندیشه ها و جنبش انقلابی « مونتسر» حتی لوتر را به هراس انداخت.لوتر خود مدعی اینکه مذهبی تازه آورده است نبود و قصد این را نداشت که در کلیسا جدائی افتد، بلکه می خواست سوءاستفاده هایی را که قرن ها از مسیحیت می شد، ازمیان بردارد.. کلیسا را به حالت اولیه اش بازگرداند. لوتر معتقد بود یگانه سند معتبری که آدمی برای رسیدن به حقیقت و هدایت معنوی و روحانی بدان نیاز دارد، همانا کتاب مقدس است.مارتین لوتر تشریفات پر طمطراق و مجلل کلیسا را ملغی ساخت و مراسم نماز و دعا را مختصر کرد، رسم پرستش شمایل قدیسین و اشیاء متبرک نیز برافتاد. سرانجام پس از سالها جنگ و خونریزی کاتولیک ها و پروتستانها از حقوق برابر برخوردار گردیدند. ولی حق تعیین مذهب رعایا، از حقوق امیران بود، یعنی رعیت باید به مذهب امیر خویش در می آمد.
خلاصه ای از تاریخ تحولات اجتماعی
این نوشته شاید نظری اجمالی به چندین کتاب به نظر برسد و لیکن آوردن این مطالب در اینجا بیشتر به این دلیل است که شما را، به گفتمانی دعوت کنم که در شناخت درست و تحلیل مطالب نوشته شده در این کتب، یاریم نماید. این نوشته برگرفته از تاریخ تحولات اجتماعی نوشته مرتضی راوندی، کتاب کاپیتال و همچنین مقایسه آن با مبانی نقد اقتصاد سیاسی ِ کارل مارکس به ترجمه باقر پرهام و کتاب جامعه باز ودشمنان آن نوشته کارل پوپر به ترجمه عزت اله فولادوند می باشد؛ تمامی مطالب پیرامون شکل گیری طبقات اجتماعی و تأثیر آن بر روند تاریخ خواهد بود.امید که این مطالب به کشف این موضوع رهنمونم کند که آیا تاریخ بصورت سیری مبنی بر قواعدی علمی و قابل پیش بینی در جریان است ؟ و یا تنها نشانگر گذشت زمان و قرار گرفتن رخداد ها بر اساس تقدم و تأخر است .
لازم به ذکر است که تحولات اجتماعی تقریبا با اتمام رنسانس به مرحله ای می رسد که حرکات اجتماعی بصورت نهضت های مختلف یکی پس از دیگری ظهورمی کند، به همین دلیل، سیر تاریخ را تا آن زمان بسیار کوتاه، برای مشخص شدن دلایل شکل گیری نهضت ها بیان می کنم .توضیح اینکه نوشته هایی که در [ ] قرار دارد نظرات شخصی نگارنده می باشد.
بخش اول
[ انسان در ابتدای آفرینش، آزاد و بدون در دست داشتن سند مالکیتی، آفریده شد. بنابراین هیچ انسانی برتر از دیگری پا به عرصه وجود نگذاشت. کم کم با گذشت زمان و شکل گیری مناسبات اجتماعی به شکل قبایل و جوامع، برای در امان ماندن افراد از تجاوزات دیگر قبایل، افرادی بنام سرکرده و بزرگ و ... ظهور کردند که بتوانند قوانین ساده ای را در میان افراد یک قبیله و یا قبایل مختلف، حاکم سازند، که کلیه افراد آن جامعه در شرایط مطلوبی از زندگی به سر برند. همچنین این روند با شکل گیری مناسبات اقتصادی (کشاورزی) نیز اتفاق افتاد و افرادی که به جمع آوری غله بیش از نیاز کشاورزان و تبادل آنها، پرداختند و به دلیل نحوه کارشان که درگیری مستقیم با تولید نبود، در طی زمان تبدیل به ارباب و کاردار و ... شدند؛کم کم این روند باعث گردید، حضور افرادی که برای عده ای معدود تصمیم می گیرند الزامی شود و در واقع اولین تفاوت بین افراد جامعه ظهور کرد. این روش در روند رو به جلو اشکال گوناگونی به خود گرفت که مهم ترین آن فراهم آوردن شرایطی برای شخص مذکور بود تا بتواند با تفکر و راه کارهای گوناگون قبیله خود را قوی تر نماید. این قدرت عموما به دو شکل کلی در اجتماعات اولیه ظاهر گردیده؛ اولی برای دفاع از منابع،که به صورت طبیعی و یا جغرافیایی در اختیار آنها قرار گرفته بود و دیگری قدرتی که برای تصرف منابع جدید، به کار گرفته می شد. به همین دلیل عموما فردی که بعنوان رئیس انتخاب می شد در بین افراد از بیشترین قدرت جسمانی برخوردار بوده و طبیعتا میان افرادتحت سرپرستی کسی یارای مخالفت در برابر وی را نداشت. به همین منوال قدرت در طبقه رؤسا و رهبران موروثی گردید . با رو آوردن انسانها به گرم خواری و رشد قوای فکری، جابجایی قدرت اتفاق افتاد و افراد با قدرت تفکر بیشتر به عنوان رهبر انتخاب گردیدند و منتخبین قبلی به دستیاران آنها و محافظینشان تبدیل شدند.بدین ترتیب اشکال ابتدایی فرمانده و لشکر نمایان شد. با گذر زمان وظهور مذاهب مختلف گرایش انسانها به مجموعه قوانین مدون -که یک بار برای همیشه تکلیف چه باید کرد و چه نباید کرد را روشن کند- بیشتر شد. طبیعتا واعظین این تکالیف جایگاهی خاص پیدا کردند. از طرفی چون اجرای این قوانین توسط عموم ( غیر از پذیرش آن ) به یک ضامن نیاز داشت، استفاده از چاشنی ترس (ترس از عقوبت درزندگی پس از مرگ )، به شکلی ضمانت اجرایی قوانین را فراهم آورد و استفاده از آن در کلیه مذاهب، عمومیت پیدا کرد. استفاده از حربه ترس میان افراد عامی کار را به جایی رساند که واعظین شرع گاهی پا را از پیامبران نیز فراتر نهاده و جایگاه اجتماعی خود را اعطا شده از جانب خداوند دانسته و یکسره راه را بر هرگونه انتقادی از عملکرد دینی می بستند. این جریان در زمان سلطنت پاپ ها در اروپا به اوج خود رسید و این موضوع تا جائی پیش رفت که در قرون وسطی دانشمندانی چون گالیله از نظریات علمی خود دست کشیده و یا سوزانده شدند. در این میان نکته قابل ذکر، همراهی طبقه اشراف و ابواب کلیسا در مقاطع گوناگون است که به تدریج باعث انحصار قرارگیری منابع اقتصادی و انباشت ثروت در دست معدودی از افراد جامعه قرار داد و این خود باعث بروز شکاف بیش از حد، میان افراد اجتماع گردید. اولین اعتراضات به صورت نهضت ها، در قالب تشکلاتی برای رهایی اقشار محروم، از این مناسبات مستبدانه ، بروز کرد. این مناسبات در دوران برده داری و فئودالیته ادامه داشت. با شروع انقلاب صنعتی، تغییرات عمده ای در لایه های قشری جامعه صورت گرفت. توصیف اتفاقاتی که در اجتماع – روابط بین افراد – در این دوره رخ داد، پیوندی جاودانه با کارل مارکس، فیلسوف و دانشمند آلمانی دارد. او پس از دریافت دکترای فلسفه، مجذوب نظرات اقتصادی آدام اسمیت (بنیان گزار اقتصاد نوین در انگلستان) و همچنین ریکاردو که او نیز به نوعی کامل کننده اسمیت بود] گردید و به این نتیجه رسید که هر دوی آنها، از ارزش افزوده، بسادگی عبور کرده اند. سعی در تبیین این واژه انقلابی را در توضیح مناسبات اجتماعی سبب شد؛ بطوریکه کارل پوپر معتقد است، بررسی تحولات اجتماعی را قبل از مارکس، نمی توان متصور بود. مارکس روابط افراد بر اساس تولید و توزیع دید. در هیچ کدام از دوره های برده داری و فئودالیته (زمین داری) برده و رعیت، تولید کننده نبودند؛ به بیان دیگر با شروع انقلاب صنعتی افرادی که سالهای متمادی زیر سلطه ارباب و ... بودند به کارگران تولیدی تبدیل شدند. همچنین اربابان که اکنون تبدیل به اصحاب تولید بودند، توزیع را بدست گرفتند، و همچنان دست کارگر (زحمت کش) از بهره کوتاه بود. از این به بعد در تاریخ کلمه طبقه توسط مارکس بیان شد و شاخص آن کارگر و سرمایه دار(بوژورا) بود. تمامی انقلاب هایی که در تاریخ رخ داده، با خواست تغییر مناسبات برای رهایی طبقه زحمت کش، صورت گرفته است. در این میان بدلیل همسو بودن، اهداف بوژوازی و رهبران مذهبی، که همانا مطیع بودن طبقه زیر دست بود، همواره این دو آب به آسیاب یکدیگر ریخته اند. در مورد نظام تولید و اقتصاد سیاسی مفصل بحث خواهیم نمود.]
۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه
هراس
۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه
براستی شاید فقط ده سال دیر رسیدیم. بارها و بارها نشسته و مرور کردم. شاید باورتان نشود، سرنوشت آنقدر مجذوبم نمی کند که سرگذشت. نگاه تاریخی به زندگی ندارم بلکه تمامی رخداد ها را با تمامی جزئیات، محصول زمان بوقوع پیوستن آن در تاریخ می دانم. هوش سرشار، استعداد، قابلیت ها، ذهن پویا و ... همه گی ذهن را به نحوی برنامه ریزی می کند که پس از گذشت مدتی از شکل گیری شخصیت اجتماعی، انتظار داریم در موقعیتی غیر از این قرار داشته باشیم. سعی و تلاش آغاز می شود و هزاران طرح و برنامه... صرف نظر از تمامی پتانسیل های موجود که برشمردم، دو دلیل عمده باعث می شود که این چنین مغموم و به زعم ده سال زودتری ها شکست خورده باشیم. قبل از آنکه دلایل را مطرح کنم، این نکته را لازم به ذکر می دانم که به غیر از ما، قشر زودتر رسیده یا بهتر بگویم به موقع رسیده نیز از این موقعیت راضی نبوده و احساس رضایت ندارند و حتی افسردگی در لایه های زیرین شخصیت آنها بسیار نمایان است.
یکی از این دودلیل همان اکتشاف دانشمند بی همتا در مباحث نظری کارل مارکس، طبقه ایست که در آن پا به این جهان گذاشتیم و دیگری که بیشتر از اولی مرا به خود واداشته تنها چند سال دیر رسیدن به سنی است که می توانستیم سرنوشت مالی مان را رقم بزنیم. در میان اطرافیان من لااقل، هیچکدام را نمی بینم که قابلیتی عجیب در او نمایان نباشد؛ لیکن در چنبره روزمرگی و تلاش تنها وتنها برای معاش گرفتار آمده اند. با این همه این انسانهای به واقع متوسط بوده اندکه در جای جای تاریخ، جاودانگی را رقم زدند. پانزده سال پیش در امتداد اتفاقات بعد از جنگ و شرایط شکل گیری یک سیستم اجتماعی در ایران موجی برای سازندگی برخاست که در آن دوره افرادی که تنها و تنها ده سال زودتر بدنیا آمده بودند از همین طبقه متوسط برخاسته و در صدد تغییر موقعیت اجتماعی برآمدند؛ و براستی آنانی که تلاش و خواست خستگی ناپذیر و از همه مهم تراستعداد بالقوه برای تبدیل شدن به بورژوای کوچک شدن را داشتند، قبل از آنکه به فرهنگ و سیاست این نظام مسلح شوند، ره صد ساله را یک شبه پیموده و اقبال خوش با همکاری طبقه آریستو کرات تبدیل به سرمایه داران بزرگی شدند که هیچکدام آموزش لازم را برای تداوم شرایط بدست آمده را نداشتند. پس،ترس از دست دادن ثروت بدست آمده که لزوما باعث شادکامی نیست، بیش از پیش آنها را تبدیل به افرادی نمود که دائما در رعب و وحشت بسر می برند و برای حفظ موقعیتشان، بنظر ما طبقه متوسط در حال دست و پا زدن هستند. این گروه از آنجا که تنها راه برای رسیدن به شادکامی را کسب ثروت می دانند و برای نشان دادن اینکه اوضاع بر وفق مراد است، ناخواسته و ناآگاهانه تبدیل به طبقه مصرفی شده اند که چاره ای جز استفاده از کالای لوکس و تجملات ندارند؛ و این خود براحساس نارضایتی شان می افزاید. لیکن ارایه این دلایل برای این بود که به خودمان بازگردیم. که اگر ما ده سال زود تر می رسیدیم و با این مجموعه همراه می شدیم، آیا ما نیز مانند ایشان درگیر این چنین مسایلی بودیم؟ یا یکبار برای همیشه با تغییر موقعیت اجتماعی، رو به سمت اهداف خود می نمودیم و هرکدام بی دغدغه از مسایل پیش پا افتاده ی روزمره، به قول معروف به کارمان می رسیدیم. اگر شرایط این چنین نباشد آیا می توانیم هر کدام در راه خودمان قدم برداریم؟ آیا اصالت تاریخ ما را نیز با خود می برد؟ نمی دانم آیا تنها را رسیدن به خواسته هایم رفتن به آن طبقه است یا نه، لیکن ترس از دادن دغدغه ها و تبدیل شدن به ماشین انباشت ثروت، باعث می شود که مدام خود را مرور کنم. یک اتاق، یک کتابخانه، یک پیانو و درآمدی که از چالش های روزمرگی دورم کند. فقط همین.
۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه
بازم تو
بازم تو!!!!!!؟
مریض: سلام آقای دکتر. دو تا وقت پشت سرهم گرفته بودم، عیبی داره؟
دکتر: نه. آخه تو که الان وقتت تموم شد؟
مریض: درسته، ولی حرفم که تموم نشد!
دکتر: تو که یه دور تموم زندگی تو برام گفتی.
مریض: تموم زندگیمو گفتم ؟ من هنوز از دلتنگی ها، آرزوها، مسئولیت ها، احساسات ، عواطف ، روابط و این چیزها حرفی نزدم.
دکتر: ببینم اصلا تو تا حالا با کسی حرف زدی ؟
مریض: آره با خیلی ها. تازه برادرم دکتر روانشناسه!!!!؟
دکتر: اه. پس چرا با اون حرف نمی زنی ؟
مریض : چون اون چند ساله خارج از کشوره. تازه آدم روش نمیشه که به برادرش این چیزا رو بگه؟
دکتر: یعنی چی ؟ ما دکترها می تونیم بدون اینکه مسائل رو شخصی کنیم به حرف دیگرون گوش کنیم.
مریض: آخ کاش همه مثل شما این قدرت رو داشتن.
می شه از شما چندتا سوال کنم؟
دکتر : آره بپرس.
مریض : آقای دکتر شما زن ها رو بعنوان یک انسان باور دارید؟
دکتر: آره. معلومه.
مریض : شما باور دارید که زن ها نماد زیبایی در هنر و غیره هستند و اینکه مثلا در فرهنگ یونان الهه گان همشون درتجسم، جسمیت زنانه دارن؟ ببینم شما قبول دارین که زن ها چون نماد زیبایی انسانی هستند مورد توجه مردها هستند؟ شما قبول دارین که اگر زنی در مجلس عروسی در حال رقصیدن باشه، کلی نگاه به اون می شه ، و اگر مجرد باشه خیلی ها می خوان تصاحبش کنن و اگر متاهل بازم خیلی ها اینو می خوان، ولی ابراز نمی کنن؟ شما قبول دارین که اگه متاهل باشه یه نفر نشسته و دندون قروچه می کنه که این آهنگ لعنتی کی تموم می شه این بیاد بشینه و یه زن دیگه پاشه برقصه و خودش بره جزء اونای دیگه و یه نفر دیگه دندون قروچه کنه؟ شما اگه که با منشی تون اینقدر صمیمی هستین، اگه مثلا خانمتون به شما بگه که منم با مدیرم همینقدر صمیمی هستم، دوست ندارین خفه ش کنین؟ دوست ندارین بهش هزار صفت ببندین؟ واقعا اگه به خودش چیزی نگین بین دوستان مرد که نشستین ، نمی گین زنها همه همینطورن؟ یکیش منشی من مگه شوهر نداره چقدر راحت با من رفتار می کنه! مثلا شما که هفته پیش به خانومی که من معرفی کرده بودم گفتین ، شما باید بتونین یه رابطه آزاد با دوست پسرت داشته باشی؛ اینو به دخترتون هم میگین؟راستی شما تو دانشگاه از لحاظ روحی ضد ضربه می شین؟ آقای دکتر چطورمی شه مثل شما بود؟ چطور می شه شماها رو از روی تابلوهاتون شناخت؟ چطور می شه فهمید کدومتون بیشتر حوصله دارین؟آقای دکترحالتون خوبه؟ آقای دکتر... باشمام. ببخشید نارحتتون کردم.
می رم با برادرم...
۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه
شاید
· چه می شد کرد. محکوم به نظاره ی زندگی از پشت پنجره بود. پس برای هرچه بیشتر نزدیک شدن به این هیاهوی پر شتاب خود را بیشتر به آهن نیم زنگ زده و نیم رنگ خورده می فشرد...
· دخترکی را به بهانه ی ابروان بهم رسیده اش، به سخره گرفته بودند. خواست به کمکش بشتابد، تنش به حصاری فشرده می شد. خود برای خویش آزاد بود اما خود در خود هیچ نداشت.
· پسرکی گم کرده نگاه، در جستجوی راهی برای ساختن خاطره ای. خواست به کمکش بشتابد، تنش به حصاری فشرده می شد. خود برای خویش آزاد بود اما خود در خود هیچ نداشت.
· درویشی ریاکار و لیکن خوش صدا یاهو گویان بدنبال مریدی اهل صفا. خواست به کمکش بشتابد، تنش به حصاری فشرده می شد. خود برای خویش آزاد بود اما خود در خود هیچ نداشت.
· پرده فروشی در انتظار مشتری که بفهمد رنگ سرخ ترمه اش . خواست به کمکش بشتابد، تنش به حصاری فشرده می شد. خود برای خویش آزاد بود اما خود در خود هیچ نداشت.
· کتاب فروشی دوره گرد و پاپیون زده، بدنبال خریدار کتاب هایی که نامشان را نیز به خاطر نداشت. خواست به کمکش بشتابد، تنش به حصاری فشرده می شد. خود برای خویش آزاد بود اما خود در خود هیچ نداشت.
· نوازنده آکاردئون انگار او را به آهن پنجره به صلیب کشیده بود در تمنای هورایی . خواست به کمکش بشتابد، تنش به حصاری فشرده می شد. خود برای خویش آزاد بود اما خود در خود هیچ نداشت.
· ... خواست به کمکش بشتابد، اما خود در خود هیچ نداشت.
· انگار جز تنش هیچ نداشت...
۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه
... نفر بعدی
توجه: افراد زیر 18 سال از خواندن این مطلب خودداری نمایند.
مریض: سلام آقای دکتر . من که دنیا اومدم مادرم به خاطر اینکه سر کار می رفت منو ...
دکتر: آقای عزیز صبر کن ببینم. بذار من بیام تو اتاق. بشینم.
مریض: آخه منشی تون گفت هم نیم ساعت وقت دارم و 35000 هزارتومن از من پول گرفت. خوب بذارین حرف بزنم دیگه .
دکتر : آخه عزیزِ من ، اول اسمتو بگو من یه پرونده برات باز کنم.
مریض: آقای دکتر من یه عالمه پرونده باز پیش دکترای دیگه دارم، اومدم شما پروندمو ببندین. حالا شما تازه می خواین یکی دیگه باز کنین.
دکتر: باشه باشه حرف بزن ببینم چی می گی!!!؟
مریض: داشتم می گفتم که مادرم چون سر کار می رفت منو می ذاشت پیش زن همسایه. 6 ساله که بودم خوب یادم می یاد که زن همسایه منو مورد آزار جنسی قرار می داد. واسه همین من دوست نداشتم برم خونشون. بزرگتر که شدم فهمیدم این خانم به یاد آغوش شوهره همیشه در ماموریتش، منو محکم تو بغلش فشار می داد. اَه که هیچوقت بوی بدنش از مشامم بیرون نرفت. من پامو تو یه کفش کردم که دیگه خونه همسایه نمی رم. هر چی که مادرم اصرار کرد من گوش ندادم و گفتم که نمی رم که نمی رم. یه پرستار برام گرفتن که اونم 16 ساله بود و تازه نامزد کرده بود. دو سه روز اول کاری به کارم نداشت. چند روز که گذشت از می خواست که بذارم با من بازی کنه. منم که خاطره خوشی از این ماجراها نداشتم با همون سن کمم فهمیدم که این بار نباید اجازه بدم. گفتم اگه بهم دست بزنی به مامانم می گم که منو اذیت می کنی. کابوس از اونجا شروع شد که قرار شد این پرستار شبها خونه ما بمونه و از قرار معلوم پیش من بخوابه. انقدر شبها سعی می کردم دستشو از خودم دور کنم که دیگه صبح رمقی برام نمی موند تا باهاش کلنجار برم. 2 سالی رو با بدبختی سپری کردم تا دیگه به سن مدرسه رسیدم. تو مدرسه معلم کلااس اولم یه خانم خوشگل بود که منو خیلی دوست داشت یه بار خواست منو ببوسه که من از ترس جیغ کشیدم و فرار کردم. یه روز به مادرم گفتم که کلاسمو عوض کن. وقتی پرسید چرا،گفتم: منو ببر کلاسی که خانم معلمشون شلوار می پوشه، من از پاهای خانم که از دامنش بیرون زده می ترسم. اونروز به عنوان یه پسر چشم چرون 7 ساله بشدت تنبیه شدم و قرار شد تحت نظر باشم که حرفهای چرندم به گوش خانم و یا کس دیگه ای نرسه. تو دوره راهنمایی هم چند بار توسط دختر های فامیل تهدید شدم که اگه به این کار تن ندم به پدرشون می گن. برای همین به گوشه اتاقم پناه بردم و از هر چی زن و دخترهِ گریزون بودم. چهار سال دبیرستان هم تو رویای خودم گوشه اتاقم سپری می کردم. همه تو دبیرستان بعنوان یک اُمل که دوست دختر نداره یا نداشته بهم، نشونم می دادند. ولی تو خونه مورد توجه مادر که پسرم فلان و فلان است. تو دوره سربازی فهمیدم که هم جنس بازی چیه و با بدبختی برای اینکه درگیرش نشم و ازش دور بمونم سیگاری شدم، چون کسی که بهم ابراز علاقه می کرد از سیگار بشدت متنفر بود. الان ازدواج کردم. وقتی می دونم زنم چیکارم داره و چرا صدام می کنه، وحشت سراسر وجودمو می گیره.اصلا راستش، من از زنم می ترسم. از نگاه خواهر زنم هم می ترسم. از دختر خاله زنم بیشتر از همه می ترسم. من حتی از....
دکتر: وقتت تموم شد. چیزیت نیست. یه پرونده برات باز کردم و یه قرصم برات نوشتم که یه کم آروم بشی حالا برو ... خانم منشی نفر بعدی لطفاً ...